تبليغاتX
بوتیمار - عیدانه !!! عیدانه !!!

 

 

آدمی به ملکوت خداوند نمی رسد مگر اینکه دوبار متولد شود ( مسیح)

برای کسانی که هویت آنها در لاییت  ماست (یداله رویایی)

بخوریدش

این تن من است ( مسیح )

 

 

 

 

 

 

بدون هیچ توضیحی اومدم چون قول دادم برمی گردم  .

 

 

سی ام بهمن ماه (یک شنبه) اولین نشست عومی خانه شعر شمال با حضور تمام کسانی که قولش رو داده بودم برگزار شد ، هرکسی نیومد می تونه متاسف باشه .

دومین نشست این برنامه هم بیست و هشتم  اسفد ماه ( یکشنبه) در سالن ارشادبابل برگزار میشه  و دوستانی که مایلند می تونند ساعت 15 عصر  تشریف بیارند .

موضوع بحث این جلسه نقش زبان درشعر امروز و سخنران آقای احمد میراحسان  منتقد برگزیده نشریات در سال 1383 هستند.

 برای تمام  دوستانی  که از ابتدا خواننده شعر های این وبلاگ بودند بگم که  تقریبا تمام کسانی که  ازشون در طی سالهای گذشته تو وبلاگم شعر نوشتم  خواهند اومد ، دیگه خود دانید.

 

 

 

برای اینکه دوستان خارج از استان و کسانی که  تو مراسم قبلی شرکت نکردند از فضا دور نمونند  سعی کردم تو این پست از بعضی از شعرای حاضر عکس و صدا رو وبلاگ بزارم تا بتونید استفاده کنید.

 

از این بهتر؟؟؟

 

 

 

 

 

چونان از دوستان دلتنگ چونان از دشمنان عاصی

که پرپر می شود در من ،  هزاران لاله عباسی

دریغا دیر پی بردیم ، خیلی دیر ، خیلی دیر ، خیلی دیر

که رویایی پریشان بود ، آقای دموکراسی

 

 

 علی اکبر یاغی تبار

 

صدای شاعر

علی اکبر یاغی تبار - بابلسر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به چيزهاي نديده مجرمم

به آب هاي نخورده / كه دستانم عطر گنگ اين حوالي را گرفته و ماهي هاي قرمز

از چشمانم كوچ مي كنند !

به چيزهاي نديده مجرمم اگر

گرگ ها پيراهنم را پيش پدر گرسنه مي نالند

پيراهنم كه از سيب مي رقصد                 در كف تو بود

                                                                              رفت

و هنوز رنگ به رنگ بهانه هاي برگ پاييزم !

صدايم را

كوتاه تر از   آسمان          تَر مي كنم به باد

از انگشتان نيلي خاكسترم

انتظار بوي گندم ندارم

ساعتم كه زنگ مي خورد                 محرم است

و در چاه ترين نقطه ي زمين

باران مي زند كه ايستاده  ام كنار چاقو

قند دريا را در دلم آب مي كنم

و براي هر لحظه

از سر انگشتانت                 تولدي دوباره مي يابم

به چيزهاي نديده مجرمم اگر

در چشمانم

                        چاه مي كنند !

به چيزهاي نديده مجرمم...

 

 

میثم ریاحی – بندر گز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امشب هوس کردم برايت چيز بنويسم
با سينه‌ای از خون دل لب‌ريز بنويسم

 

شايد تو از من انتظاری سبزتر داری
امّا فقط خوش دارم از پاييز بنويسم

 

می‌خواهم از بی‌مصرفی، تکرار، خودرويی
از بوته‌های هرزه‌ی جاليز بنويسم

 

تا خون قلبت را کفِ دستم بياشامم
اصرار دارم با بيانی تيز بنويسم

 

تاريک گفتن پيش‌ازاين‌ها مستحبّی بود
اين‌بار واجب شد که يأس‌انگيز بنويسم

 

شايد بدانی لحظه‌های سرخ يعنی چه؟
تصميم دارم از شقايق نيز بنويسم

 

بايد فقط محض رضای خاطر فرهاد
از يک عدد شيرين بی‌پرويز بنويسم

 

فردا چه خواهم کرد؟ باور کن نمی‌دانم
امشب که می‌خواهم برايت چيز بنويسم

 

یاغی تبار - بابلسر

 

 

 

 

 

 

بهار هر سال
به انتظار تولد زنی هستم
گه قرار است مادرم باشد

 

فاطمه شیرزاد - فریدونکنار

 

 

 

 

 

 

 

گاهی عجیب دور خودت پیله می تنی
هی فکر می کنی ...به خودت چنگ می زنی

هی فکر می کنی به هزاران خیال پرت !
هی خنده می کنی و ...سپس موی می کنی !

امروز من به تو ، به خودم فکر می کنم
دریای حادثه ! به تو ای دلسپردنی !

تو : کهکشان شیری منظومه های من
خورشید : خواهر تنی ات ، ماه : ناتنی !

امروز من به رفتن خود فکر می کنم
امروز من به مرگ ... چرا داد می زنی ؟!!!

امروز شاعرت به جنون فکر می کند
امروز ... من ... به ... چه ؟! ... تو چه گفتی ؟! ... تو با منی ؟!!

با من ، تو ، قهر می کنی .و می روی ؟! ... چرا ؟!!
دیوانه ام ؟! ... عجب !... چه دلیل مبرهنی !!

او رفت ! ...
رفت ؟!
هی ! تو ! چرا دست روی دست ... ؟!
تو که نشسته ای و در این بیتهای پست -

- هی دور می زنی و غزل دوره می کنی !
پاشو !...تمام شد غزلم !...قافیه شکست !!

او رفت ! ...هی تو !... داد بزن !...حنجره بشو !
چون که گلوی خسته ام از بغض بسته است

فریاد کن :
آهای ! چه اینجا چه جلجتا !
من ماندم و صلیب ...سه تا میخ آهنی !

زخمی ست دست و پام ولی ...آی... آی... آی !
زخمی ست روی قلب : ...لٍماذا تَرَکتَنی ؟!

حالا که من توام ، تو منی ، می دوی ؟! ...کجا ؟!
لولاک ما خَلَقتً غزل مثنوی... کجا ؟!

این شعر شطح نیست ، جنون مضاعف است !
لیلی تویی که قیس به هذیان مکلف است !

ابن السلام شاه شما نیست ، بی بی ام !
سربازتان منم !...من و شمشیر چوبی ام !

شاه سپید روی ! بیا مهره را... بچین -
- سیبی ... سیاه می شود آدم ... وَ ... آفرین !-

- من ماتَ ... فی صراط تو... ، پس من شهید شد
از میز این قمار ، اذان می چکید ، شد :

حی علی الصلوه ! ... صلوه بلند عشق !
حی علی الفلا...خن چشمت ! ...پرنده : عشق !

وقتی پرنده شد که نگاه تو را چشید
آهو نشد مگر به امیدٍ کمندٍ عشق !

من در هزار دانه گندم گمم ... ولی
حوای قلب توست که دارد سرند عشق !

تو چشمه چشمه شور ، که من جرعه جرعه مست !
من گریه گریه شوق ، تو هم خنده خنده عشق !!

قدت قصیده ایست ، لبانت رباعی است !
با تو پر از غزل شده ترجیع بند عشق !

با تو ... پر از ... غزل شده ...
با تو ...!

**
...
گاهی عجیب دور خودت پیله می تنی
هی فکر می کنی ...به خودت چنگ می زنی

هی فکر می کنی به هزاران خیال پرت !
هی خنده می کنی و ...سپس موی می کنی !...

 

 

دکتر سیامک بهرام پرور

 

صدای شاعر 

سیامک بهرام پرور - بهشهر

 

 

 

 

 

 

 

 

برارتفاع خاك ، آن جا كه باد

اين گيج ، مقهور و پر تنش ، زيبا و پركلام

مي پيچد از نشيب

از انزواي كوه ، تا بيكران ديد ..

اجساد بي گناه ، اجساد اشتباه

اجساد آدميست

كه افتاده برزمين ، اينجا براي چيست ؟

كه افتاده اين چنين

انسان گناه كيست؟

علي مومني _ گرگان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پرواز تمنای من و بال و پرم بود

انگیزه ی یک عمر دلِ دربدرم بود

 

انگیزه ی مردی که به چشمت گله می خواست

آیینه نمی خواست ولی پنجره می خواست

 

یک بارقه ی نور که یک ریز بریزد

از مامن چشمان تو پاییز بریزد

 

آنقدر بریزد که تحمل نتوانم

ای آنکه تو را نازتر از گل نتوانم

چشم تو به این حادثه اشراف ندارد

انصاف بده ، چشم تو انصاف ندارد

 

از داغ تو خونابه فروشیم پرستو

ییلاق تو را خانه به دوشیم پرستو

 

از مردم این شهر به جز لاف ندیدیم

یک چلچله بر سیم تلگراف ندیدیم

 

گفتند غزل ،تیغ به خورد همه دادند

صبحانه ی تبلیغ به خورد همه دادند

 

آنها که هر نحو عمل می طلبیدند

هنگام عمل بود غزل می طلبیدند

 

این بود که آیینه پی ناخوشی افتاد

در خانه ما نیز برادر کشی افتاد

 

 

 

جابر نوری سمسکندی

 

صدای شاعر

 

جابر نوری سمسکندی - ساری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ارث

 

از برادر

 

سلب

 

سلم وتور

 

تور زدن من کار راحتی ست

 

طومار را بهم زدی که چه ؟

 

موی سپید وُبوسه هایی هرچند دروغ

  

وآغوشی که فشار دهد من را  

 

پشت این همه نقاب  

 

قابم را که بدزدی

  

نگاهت را نه دزد  

 

من به کوچک ترین لبخندی گول می خورم  

 

وگرنه

  

طنابی وُچهارپایه ای

  

این راه به ترکستان

  

نرفته

  

بر می گردم

  

دم کن چایی ات را

  

من،

  

به کوچک ترین لبخندی

  

گول می خورم  

 

حسین دیلم کتولی – علی آباد

 

 

 

 

 

توی خوابام چندتا مردن ، توی خوابام چندتا مردن

شبا از وقتی که میری ، پی خنده هام می گردن

 

رد پاهاشونو رو فرش ، رد دستاشون رو دیوار

چیزی از تنم نمونده  ،  همه شو جویدن انگار

 

از نگاهاشون می ترسم ،  خنده هاشون زهر ماره

رد دندوناشون آخ نه ، اشک و با خون در میاره

 

می دونم یه شب که نیستی ، توی بیداری میان و

پا میزارن روی قلبم ،  میشکونن ترانه هامو

 

وقتی برگردی می بینی ، یه جسد کنج اطاقه

یه جسد که استخووناش ، تیکه تیکه رو اجاقه

 

دیگه پوستم مونده باقی ،  پوستی از زخمای تازه

دست نزن دردش میگیره ،  تازه جون داده جنازه

 

یه جنازه پر از هیچ ، یه جنازه پر حسرت

یه جنازه که جنونش پر زده تا بی نهایت

 

 

محمدگیلک حکیم آبادی (نوید)

 

صدای شاعر

 

محمدگیلک - بابلسر

 

 

 

 

 

 

(مرا قافله ای که پا برهنه بی جهاز ِ شترانش نذر شام شدند ...

      .........

تمام اين وسوسه

صفحه ام می کند سفيد

مثل گلو     مثل نشانه     می رود

برف می بارد     باريده بود باريده است 

وتمام فعلهای  محرم  سياه پوشيده اند

به استمرار ِ پيراهنی  اسرار ِ قافيه های غروب  می شوم

بايد تمام کنم!

اين سر  دارد  سر ميرود  روی تنم

توی  دامن ِ چند سالگی ش   مادرم      

سرم     را گرفته    به سينه می زند

و پستانهاش  توی  دهانم   شير ميدهد

تا وقتی که پلکهای جويده بالا می آورد چشم

تير و نيزه هزار بار از هروله می بارد

 

ميخواهی از کدام دره پرت شوی دل؟

وقتی همه سنگ می زدند  تو سنگ کوفه را به سينه ميزنی

که نيستی؟

کر شدی

           که    بلا   نازل نشود

اين مشتهای گره دارند کلاماتت را بازی می دهند   

نماز جمعه!!

(وای بحالت اگه امام فردا نياد)

 

بالای نيزه منبری از ورق پاره های عربی ...

وقرآن دارد موهاش را روی نيزه پريشان ميکند

توی خيمه ی صفين

استخوانی توی گلو گير کرده خدا کاری نمی کند

وعمر عاص هنوز عربی می رقصد            توی تهران

  آزادی حواسش به حاشيه های ميدان نيست

يزيد از ساقی با دهان حافظ شراب می خواهد

وتو هر وقت از جنگ حرف می زنی

دهانم    مزه ی    دندان ِ شکسته ی       پيامبر دارد

 

 

 

حسین خلیلی

 

 

حسین خلیلی - آمل

 

 

 

 

 

 

خدا جسارت مردانه ی تو را کم کرد

تو را ظریف تر از جنس زن فراهم کرد

 

و گونه های تو محصول دست نقاشند

همینکه سرخ ترین سیب را مجسم کرد

 

به بوسه های مکرر دو سیب سیمایت

جونده های هوسباز را مصمم کرد

 

همیشه کرمک احساس در تو آفت بود

بهشت بودی و این باغ را جهنم کرد

 

میان دعوتِ شیطان و عشق می ماندی

تو را رها که به حال خودت نخواهم کرد

 

نه اینکه در دو بدن روح واحدی باشیم

نه . . .روح من و تو را در دو جسم درهم کرد

 

کمی جسارت مردانه ی مرا افزود

کمی جسارت مردانه ی تو را کم کرد

 

 

 

 

 

*   *   *   * 

 

 

 

کربلا شاعر هفتاد و دوتن وقتی شد

قطعه یعنی غزلی مثل تو بی سر ماندست

 

ای همان گل که به گلدان لبت بی تردید

اب از کینه ندادند به اصغر ، ماندست

 

رود در بستر اندوه و عزا می ماند

در مسیرش که به دریا برود ،  درماندست

 

ظهر خورشید سرت را که به غارت بردند

دشت در سوز به قالیچه محشر ماندست

 

خطبه خون گریه داغ است  که دل می گوید

زینبی غمزده بعد از تو پیمبر ماندست

 

 

کیست یاری بکند قطعه احزانم را

شعر در چمبره اشک مقدر ماندست

 

سوگ غمهای تو یک قطعه ی بی پایان است

مثل آغزا همین شعر که بی سر ماندست

 

 

زهرا جهانی

 

صدای شاعر 

زهرا جهانی – بهنمیر ( بابلسر)

 

 

 

 

 

 

اگر چه برگ روی این کلمه

   ساعتی از دبستان برایم کوک شد

نه کجا روی ایستادن

نه این کاغذ گچ می خواهد چکار؟

 

هرچقدرعصبانیم گرفت

می زنم به کوه بافرهاد ، خستکی اش را    ول می دهیم

درتنهایک کلمه تنها در      موقوف!!

سراغم را توی رودخانه ی آن ته     شسته ام

برخلاف باد

اتفاقی که دارد به طرف ام زوزه می کشد

زنگها پشت هم کوچ کرده اند

و انگشتا نت دیگر به حساب نمی خند د!

وول می خورد

باشبی که میان استخوانم بود

...هی! چه می گویی؟

به همین وقت کثیف

 ساعتم وقت جدیدی برای خودش بسته

چقدر از شب راحت ترسید م

     (راحت    تر   میشوم)!

 

آه اگر ستاره از کار ابلهانه خلاص شود

تااین خیابان که راهرو ندارد

این راهرو پی کدام خیابان بگردد؟

 

آ خراین دیوانگی به کله اش می زند

تاب بیاور این تسبیح جان بدهد

شکل الاغی که باورش شده

کسی قاطرش را میخواهد.!

حالا که سیخ ایستاده ای

 بگذارم توی همین چاله

وقت ، برای دیر شدن بهانه میگیرد.!

          دینگ 

                دینگ...

 

 

کاپیتان احسان مهدیان

 

 

احسان مهدیان - ساری

 

 

 

 

 

اتاق شش ته سالن کمی به وقت اذان

رسید وعده دیدار و تند شد ضربان

 

که بی تو بودم و نه ماه ازگار گذشت

که بی تو بودم و دیگر ندارد این امکان

 

تمام فاصله د رمن تو وول می خوردی

تویی که درمنی اما جنینی نخورده تکان

 

تمام پنجذره ها گفته اند می ایی

همین که من برسم می رسی و بعد از آن

من و تو عاشق همیدگریم  ودیگر هیچ

من و تو مطلع زیبا ترین طلوع جهان

 

 

بگیر دست مرا خیس و سرد و تاریکم

در این دقایق روشن کمی به وقت اذان

 

 

معصومه لمسو

 

صدای شاعر 

 

معصومه لمسو - بهشهر

 

 

 

 

 

 

 

او که ازآفتاب می ترسد

تشنه ، اما از آب می ترسد

 

رو به آیینه ای نمی کند و

آخر ازعکس و  قاب می ترسد

 

پیرهن هایمان همیشه تراست

مادرم از طناب می ترسد

 

وقتی از شعرها می گویم

می رود تو ی خواب می ترسد

 

دفترم را به اب می سپرم

مادرم از کتاب می ترسد

 

 

 

پیمان شعبانی تبار

صدای شاعر

پیمان شعبانی تبار - نوشهر

 

 

 

 

 

 

ایران زیرِ   ما    در

نشسته زیرِآفتاب زردی گرفته

با گریه نقل کرد :

رنده کردن پیاز کار هرکس نیست

اگر آدامس می خریدی ، پستانم را نمی جویدی

- حواسم خراب شده ، پدرم را ندیدی

نقل کرد:

 برایت هم پدر بودم هم . . .

نقل کردم :

دو جنسه ها با خودشان ازدواج می کنند

روی سفره هم جای عروس هم جای داماد می نشینند

تنها آنها برای کودکشان

هم پدرند هم . . .

 

# ##

 

نیمه شبم     خوابم     پریدم

پدرم از دیوار آویزان ، دیدم

نقل کرد :

خیری ندیدم

خَیّری ندیدم

خیر ، پشت گوشم را ندیدم

هرچند توی آرایشگاه ، گاه  ، نگاه

به پشت ِ سر آینه انداختم

نقل کردم :

شترهای زیادی دیدم

توی تظاهرات ها

تویِ تلویزیون ها

پشت تریبون

توی شب شعرها

اما شتر دیدم ، نیدم

چیزها را بعضا باید فراموش کرد.

چیزی تویِ چیز دیگر می رود

یک چیزیم می شود