روز مادر ، روز زن ، شاید باید تبریک بگم
فقط میگم :
اول مادرم بود
بعد
دنیا فکری به حال خودش بکند . ( احسان مهدیان )
بد قولی من رو به حساب مشکلات شخصی بزارید ، قول داده بودم چندتا شعر جدید از علی اکبر یاغی تبار و رضا زاده و چندتا از دوستان رو تو این پست قرار بدم ، مسیر نشد ولی چندتا خبر و تعداد زیادی شعر میزارم که دوستان یادشون بره من چقدر می تونم بد قول باشم :
خبر اول :
ششمین جلسه خانه شعر شمال با موضوعیت بحث و بررسی وضعیت شعر امروز مازندران مطابق ماه های گذشته در آخرین یکشنبه ماه یعنی فردا 25 تیرماه در سالن اداره فرهنگ و ارشاد ساری واقع در میدان امام برگزار میشه ، ساعت شروع برنامه 30/16 هست که از تمام دوستانی که امکان حضورشون هست دعوت میشه .
خبر دوم :
بالاخره بعد از یک رکود یکی دوساله اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی بابلسر انجمن شعر هفتگی خودش رو شروع کرد، این برنامه به همت دوستان خوبم محمد گیلک و علی احسانی و با حضور محمد علی رضا زاده ، علی اکبر یاغی تبار ، شعبان کردم دخت ُ آقای عالی زاده و دوستان دیگر شنبه هر هفته ساعت 16 در سالن ارشاد بابلسر برگزار میشه .
دوستان شاعر مازنی این فرصت خوب رو از دست ندهند.
خبر سوم :
بالاخره بعد از تلاشهای فراوان دوستان خوبم ، به خصوص مهندس هدایتی و خانم قاسمیان که کار طراحی مجله الکترونیکی بوتیمار رو انجام دادند ، اولین شماره این نشریه با تمام ضعف هاش از فردا در دسترس دوستان هست ، تمام تلاش من ودوستان هیت تحریریه این هست که شماره بعدی بسیار بهت رو پر بار تر از این شماره باشه.
خبر چهارم :
من تو سال 1384 چندتا ویژه نامه ا زدوستان شاعر هیه کردم ، بعضی از دوستان اون مطالب رو خواسه بودند که من لینک مطالب برای دوستان تهیه کردم که م یتونن استفاده کنن.
البته تمام سعیم بر این هست که اون وِیژه نامه ها با آثار جدید توی وبلاگ قرار بدم .( قول نمیدم)
این ویژه نامه ها همچنان ادامه پیدا خواهند کرد .
مردم هنوز پشت سرم حرف می زنند
از اینکه سخت در به درم حرف می زنند
مردم از اینکه من به خودم پشت کرده ام
ازحالِ خویش بی خبرم حرف می زنند
حق با درخت بود سکوت همیشه سبز
با این گمان که کور و کرم حرف می زنند
از شاعری که عقده ای چشمهای توست
از پاره پاره ی جگرم حرف می زنم
* * * * *
من با شما که حرف ندارم ولم کنید
با من کبوتران حرم حرف می زنند
سنگ گناه اینهمه چشم بدون شرح
با نازکای بال و پرم حرف می زنند
مردم از اینکه من به تو دل بسته ام عزیز
می خواهم از تو دل ببرم حرف می زنند
باور کنید چلچله های ِ یتیم شهر
بامن که سخت بی پدرم حرف می زنند
مردم به حال و روز بدم خنده می زنند
مردم هنوز پشت سرم حرف می زنند
* * * * * * * *
سلام خواهرِ خوبم ! غريب ِ بي داداش
چگونه اي به چه حالي؟خوش ِ خوشي... اي كاش
به گوشه گوشه ي چادر نمازِ گلدارت
براي گريه فقط درتو مي كنم كنكاش
تبار و قاعده خون مشترك حرف است
بيا و خواهر دلتنگيِ دل ِ من باش
هنوز هم دم د ر كودكانه مي گريم
به ياد كاسه ي سارا و عطر نذري ِ آش
گريستن خواهر جان ، گريستن خواهر!
مرا بگير از آغوش من يواش يواش
منم غريبِ سفرهاي از سر ِ اجبار
بيا و پشت ِ سرمن به گريه آب بپاش
«برادري كه ندارم» به گرگ مي مانند
فقط تو ماندي و اين دل، دلِ خراش خراش
كه اينهمه داداشي دلت هستم
به هر بهانه به هرشكل دوست داشته باش
* * * * * *
پروانه ام نكرد كه پر پر كني مرا
پر بر كلاهِ هرچه كه دلبر كني مرا
مي خواستم كه برد يماني شوم ، نشد
تاروي سر بگيري و بر سر كني مرا . . . . ادامه ازلینک
* * * * * *
پرپر کلاغ پر ، دل بی اتفاق پر
از کرتها ی مزرعه تخم نفاق پر
نفرین به تو هیچ کسی دوستت نداشت
اتش چنان بگیر که روی اجاق پر . . .
* * * * *
مثنوی باز تو و درد دل خونی من
پاک شرمنده ام ای باعث مجنونی من
مثنوی جان تو و جان غزل حرف بزن
مئنوی قهر مکن ، چند بغل حرف یزن
شوق یک چلچله پرواز مرا خواهد کشت
مثنوی ناز مکن ، ناز مرا خواهد کشت
مثنوی جان ! به کجا می برد این خواب مرا
که جدا کرده از اندیشه مهتاب مرا
نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند
دو درخت آن طرف باغ مرا دار زدند . . .
از مثنوی های این بشر چی بگم که !! !
لینک ویژه نامه محمد علی رضا زاده ( فریدون کنار) :
http://botimar.persianblog.com/1383_12_botimar_archive.html#3179781
تا ابد بغض ِ منِ غم زده کال است عزیز! ! !
دیدنِ گریه ء تمساح محال است عزیز! ! !
تاشما خانه ء تان سمتِ شمالِ دهِ ماست
قبله ء دهکده مان سمتِ شمال است عزیز! ! !
پنجره بینِ من و توست مرا بوسه بزن
بوسه از آن طرفِ شیشه حلال است عزیز! ! !
ماهِ من عکس تو درچشمه گِل آلوده شده
عیب از توست ببین چشمه زلال است عزیز! ! !
دام ِ گیسوی تو بی دانه شده می فهمی؟
امپراطوریِ تو رو به زوال است عزیز! ! !
عشق ، این نیست که بر گردن من حلقه زده
اینکه برگردنم افتاده ، وَبال است عزیز
چارفصل است دلم منتظر ِ پاسخ توست
لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیز!!!
* * * * *
بر چهره ء تو شرم نمایان شدنی نیست
هربی سرو پا یوسفِ کنعان شدنی نیست
دیریست که از دست ِ تو خورشیدِ وجودم
قربانیِ ابری است که باران شدنی نیست
ایمان تو بر معجزه ء عشق دروغ است
فرعون ِ ستم کار ِ مسلمان شدنی نیست
افتاده دل ِ بت شکن ِ معبد ِ چشمت
درآتشِ هجری که گلستان شدنی نیست
ویران نشده خانه ام از سیل ِ غم ِ تو
کاشانه ء بردوش ، که ویران شدنی نیست
انگشتر خاتم هم اگر داشته باشی
دیوی است درونت که سلیمان شدنی نیست
ازخوردن ِ سیب تنت ای دختر ِ شیطان
این آدم ِ مغرور پشیمان شدنی نیست
بیهوده چرا منکر ِچشمان تو باشم
عاشق شده ام ، عشق که کتمان شدنی نیست
این قصه ء تکراری ماه است و پلنگی
این قصه ءدردی است که درمان شدنی نیست
* * * * *
غبار آینه ها شسته شد بهار به آب
بدون اینکه بشیند کمی غبار به آب
تو آب جاری و پاکی برای شستن من
منم همان که زده باز بی گدار به آب
حسود ها به تنت خار طعنه کوبیدند
چه ابلهانه فرو کرده اند خار به آب
گلی به دست در آغوشمی که شرعی نیست
ببین چه دسته گلی داده روزگار به آب
رسیده است زمانی که پشت هم بزنم
هزار بوسه ء کشدار و آبدا ر به آب
ولی تو برتر از آبی همیشه تشنه ترین !
لبت هنوز نداده است افتخار به آب
دوگونه هات که می افتد عکسشان درآب
خیال می کنم که افتاده دو انار در آب
ردیف آب فقط محض از تو گفتن بود
وگرنه شاعر سیراب را چه کار به آب
لینک ویژه نامه صادق فقانی ( بابل ) :
http://botimar.persianblog.com/1384_2_botimar_archive.html#3520678
خداوندا مــرا ايــن بار ارضا مي كنـي يا نه؟!
بگــو قلب مــرا آغـــوش دريا مي كني يا نه؟!
هوس كردم كه با ترياك و بنگ و باده بنشينم
دوباره ســور و ساتم را مهيّا مي كني يا نه؟!
ببين! مــن يـــوسفم امّا، كمي تا قسمتي ناپاك
مــــرا مهمان آغوش زليخا مي كنــــي يا نه؟!
مرا اي اوّلين و آخريـــــن زنجيــر شوريـــدن
رها از طعنه ها، زخم زبان ها مي كني يا نه؟!
رها كن آسمان ها را، بيا اين جا قضاوت كن
ببينم در زمين يك مرد پيدا مي كنــي يا نه؟!
خدايا حاجتــــي دارم كه بايد مطمئـــــن باشم
تو هم مثل همه امروز و فردا مي كني يا نه؟!
مرا از ننگ آدم بودن و بيهــــوده فــرسودن
اميـــــد آخــــرين من! مبـــرّا مي كني يا نه؟!
براي آخــريــن پرسش، و حتّي آخرين تهديد
قيامت را بگو ـ مردانه ـ برپا مي كني يا نه؟!
* * * * * *
يكعدّه آفتاب پرستنــد و تار كُــش
يكعدًه نيز چلچله سوز و بهار كُش
سرشارزاد روزهزاران جنايت است
تقويــم باستـــاني دشت ســــوار كُش
يك مشت كاسه ليس، خدايان مردمند
بر سفــرهء كپك زدهءشهــر يار كُش
هركس به ياد چشم خودش مست كرده است
دلخــــور نباش از رفقاي خمار كُـــش!
الوند كپًه اي و دماوند تپًه اي ا ست
نفريـن به رو سياهي كوه وقار كش
ما زيــــر پاي زندگي و مــرگ له شديم
فرياد از اين زمانهء «ياغي تبار» كُش
* * * * * *
وقتي شكوفه دادن ما ننگ باغ بود
پرپرشدن به پاي تو نوعي نفاق بود
خورشيد از ولايت ما كوچ مي كشيد
شيخ ذليل مــرده به فكــر چراغ بود
پاي پدر به شهوت مادر دخيل بست
مرگ بشربه جــرم همين اتفاق بود
گفتيم در نگاه تو چندي شنا كنيم
دريا نبـــود ،لعنتي باتلاق بـــود
پرپرزديم وبالشكستيم و اي دريغ!!
گنجشكك اشي مشي ما كلاغ بود
* * * * * *
باپاي خود به جانب صياد مي روم
ماننــد آبـروي تـو بــر باد مــي روم
بعد از وفات، آن طرف هستي ِ شما
تا چشم باز مي كنـــم از ياد مي روم
مي نوشم ازعصاره ي شيرين ترين سقوط
تا بيســتون به ديـــدن فــــــرهاد مــي روم
تا شهــر دـيوها كه ســراپا مسلّحند
دارم به خاطر تو، پريزاد مي روم
اين جا براي اهل بيان جا نمي شود
امشب به يك ولايت آزاد مـي روم
شايد پس از سرودن اين شعر بي افق
در جستجوي منظره اي شاد مي روم
اوّل نگاه مست تـو را دار مـي زنم
بعداْ خودم به خدمت جلّاد مي روم.
* * * * * *
ماننــد طــــرز فكـــــر شما چنــدش آوريــم
اين واقعيتي است كه از سگ هم نجس تريم
خــوكيـم و وحشيـانه تــر ازكارهايتـان
در منجـلاب هــرزگي خــود شناوريم
تنها وظيفه من وتـو بار بـــردن اسـت
فرقـي نــدارد اينكه الاغيــم يا خريــم
ديريست كاه و يونجه به ما ديـر مي رسد
جفتك زنان به صاحب خودگرم عرعريم
مـن را به زيـر گام مبادا لگــد كنيــد
كـرميم ودرتفــاله تان غــوطـه وريم
آه اي شغال ! ما سگ زرديم، گوش كن
گفتنـد ازقـديم ، كه با هــم بـــــــرادريم
لینک ویزه نامه علی اکبر یاغی تبار ( بابلسر):
http://botimar.persianblog.com/1384_2_botimar_archive.html#3512344
در باز می شود...نه !... ولی در پرنده نیست ! ! !
پرواز در توان ِ پر ِ هر پرنده نیست ! ! !
باید به سمت ِ تیغ پرید و پرنده شد
شمشیر اگر به سر برسد ، سر پرنده نیست! ! !
وقتی پرنده زودتر از تیر بپرد
نفعی برای هیچ کسی در پرنده نیست ! ! !
پس در قفس پرندهء پرپر پرنده است
در آسمان پرندهء بی پر، پرنده نیست ! ! !
این را به گوش چلچله هاتان فرو کنید:
حتی عقاب هم نزند پر، پرنده نیست ! ! !
وقتی که با عقاب تعارف نمی کنم،
خفاش روشن است که دیگر پرنده نیست
در باز می شود و کبوتر نمی پرد ! ! !
در فکر می کند که کبوتر پرنده نیست!
در بسته می شود و من از خواب می پرم
در فکر می کند که چه بهتر پرنده نیست ! ! !
* * * * *
نه بانو ! نگو عشق ، شر مي شوند ! ! !
همين مردم خوب ، خر مي شوند ! ! !
همين ها كه از عشق دم مي زنند
براي شما دردسر مي شوند ! ! !
نه محصول عشقند اين مردمان
هوس مي كنند و پدر مي شوند ! ! !
هنوزم براي شما وقت هست
نجنبيد از اين پست تر مي شوند ! ! !
كجا سيب روييده ؟! اين دانه ها
پس از كاشت فورا تبر مي شوند ! ! !
نگوئيد حوا گناهي نداشت
بگوئيد ، آدم مگر مي شوند ؟ ! ! !
هواي بدي مي شود ، نپّريد
ملائك در اين باد ، پر مي شوند ! ! !
…
نه بانو! نگو عشق ! شر مي شوند
نه بانو ! نگو ! دردسر مي شوند . . .! ! !
* * * * *
نام تو را شنید دلم شد سبوی خون
لحظه به لحظه پای غزل رفت توی خون
لحظه به لحظه چه سرودم شهید هر
جاری شد از دو سمت دهانم دو جوی خون
ماندند هاج و واج جهان توی بیت هام
از پشت سر قوافی و از روبروی خون
گفتند از شما ننویسیم بهتر است
بیرون زد از دو چشم کبودم دو گوی خون
دیدم شما درست نشستید روبروم
حتی درون عکس گرفتید بوی خون
یک مشک را فشرده گرفتید در بغل
یک دست را بلند نمودید روی خون
می سوخت حلق قافیه این جای این غزل
از خون گذشتمو غزل افتاد توی آب
دیدم ماهیان به لب آب آمدند
مردند روی خاک و نرفتند سوی آب
شب شد و چشم چشمه به چشمت دچار شد
دستانتان چکید و رفت آبروی آب
بعد از هزار و چهارصد چند سال سرخ
بغضی هنوز می شکند در گلوی آب
بغضی که تا همیشه گلوگیر می شود
هر جا درون شعر شود گفتگوی آب
از این غزل به بعد امیدی به آب نیست
الا که با گلاب شود شستشوی ، آب
الا دوباره نام شما خون به پا کند
با خون دوباره سرخ شود رنگ و روی آب
وقتی سر شما به سر نیزه می شود
ایجاب می کند که غزل مثنوی شود
از این غزل به بعد امیدی به خواب نیست
هر جای این جهان که بگردید آب نیست
از این غزل به بعد کبوتر هوا کنید
با دست های خود سرتان را جدا کنید
پاسخ دهيد تشنگي تيغ و تير را
پايان دهيد خواب كلاغان پير را
سر را به روي دست بگيريد بهتر است
يا اينكه توي خواب بميريد بهتر است
این درد را که قیمت آن راس آدم است
با صد زبان زنده بگویند هم کم است
این داستان عاشقی و باده نوشی است
هر سر به قیمت دو پیاله فروشی است
این خرقه های غرق ریا را رها کنید
هر کس که سر نداشت به او اقتدا کنید
دیندارها نه از غم دينار مرده اند
سردارها همیشه سر دار مرده اند
نام شما که رفت غزل بود و جوی خون
می ریخت چكه چكه ام از دست و روي خون
مي خواند زیر لب کسی انگار در ردیف
ای شاعر خزان زده دیگر مگوی خون
نام شما غزل به غزل رفت تا خدا
من می روم ادامه ی این شعر با شما ...
* * * * *
گاهي تلخي ،گاهي شيرين، نٌنُر بزبز قندي
حالا كه چشماتو ديدم ، داري پلكاتو مي بندي ؟
«نازي ناز كن…» ولي بپا ! اين روزا روزاي وصله
دل آدم آهني ها ، به دو تا بخيه وصله
زير آفتاب ، پشت شيشه ، گر بگيرم مي ميرم من
آب بشه لحيم قلبم ، دستتو نمي گيرم من
يادته توي حراجي ، واسه من ترانه خوندي ؟
منو از اونا خريدي ، بين آدما نشوندي ؟ . . .
ادامه تو ویژه نامه
* * * * *
یک سیب حق ساراست ، بگو مگو ندارد
سارا همین طرفهاست ، او جستجو ندارد
وقتی زمین بزرگ است با قلبهای کوچک
خورشید یا حقیر است ، یا آبرو ندارد

