خدا را سپاس می گویم به خاطر وجود آن ها که خود را پیش روی جماعت ِ مردمِ ساکت و بی درد به آتش می کشند.
آندری تارکوفسکی

با تبــریک سال نــو
با اینکه می دونم هیچ اتفاق خاصی نیست ، اولین روز از یک فصل جدید ، مثل اولین روز تابستان یا پاییز . . . این همه لوس بازی برای یه اتفاق معمولی که هیچ تاثیری توی زندگی کسی نداره .
ما می خواهیم با این مثلا جشن ها که خوشبختانه هر ساله داره به خاطر عزاهای متعدد و متغیر مذهبی کم رنگ تر میشه ( اینجا آب تو آسیاب احمدی نژاد و امثالهم ریختم مثلا ، لطفا انگی به من نزنید ) می خواهیم به کجا برسیم ، می خواهیم بگیم ما ایرانی ها سابقه ی چند هزار ساله داریم و فلان بودیم و بهمان بودیم ؟ خوب دنیای اون زمان فقط ایران داشت و یونان ، طی حمله های متعدد موفق به فتح یونان نشدیم ( مولف : مراجه شود به فیلم 300 برادر کربلایی حاج فرانک میلر که شاید بتواند اینملت را از خواب زمستونی 1400 ساله بیدار کنه ) خب قائدتن باید نصف دنیای آن روز مال ما باشه اونم بالا جبار .
خوب شما دوستان فرهنگی دیگه ضرب المثل «داشتم داشتم حساب نیست ، دارم دارم حسابه » رو حتما بیشتر از من شنیدید و استفاده کردید ولی نمی دونم چرا ما ایرانی ها همیشه حرفی که می زنیم با عملی که انجام می دیم ،انقدر توفیر داره .
خوشبختانه لحظه ی تحویل سال جدید رو دور از خانواده و مراسم های ملی مذهبی ( کنار سفره های پلاستیکی و ظروف کریستال سر سفره ، حافظ خوانی و قران خوانی و ساعت دیجیتال و رادیو و شیرینی های مملو از اسانس های شیمیایی و هزاران ابزار دیگه از مظاهر مدرنیته ، که فکر نمی کنم ایرانی ها چند هزار سال پیش فکرش رو هم می کردن که چه بلایی قراره سر آیین شون بیاد ) کنار دوستان خوبم گذروندم .
کنارمحمد گیلک که از سربازی اومده بود («نوشتم روی پوست سیب زمینی ، شدم سرباز نیروی زمینی » یا اون کار بیاد ماندنی که جیگر خواننده هایی که همسایه ی دختردارن رو جلا می ده : « همسایه ی روبرویی ام را دیدم ، از پنجره ام به روی او خندیدم ، همسایه ی رو به رویی ام می خندد ، آمد به سرم از آنچه می ترسیدم » ) اونم کجا عجب شیر ! !
علی صالحی که فکر می کنم علم ژنتیک به اندازه ی خدمتش به تمام بشریت به تنهایی به اون خدمت کرده . خدا قسمت همه ی نیازمندان به این خدمت کنه .
مجبور به ازدواج بشی ولی خونت با عیال آینده ات مثه خون موش و گربه باشه ! ! !
رضا آخوندی با اون خوکچه های * معروف قایمشهری که به سرعت نور زاد و ولد می کنن ، البته خوکچه ها توی محیط فرهنگی و کنار دوستان شاعر و شعر دوستی مثل ما ، که از یازده ولد و ولده در هر دوره صرفنظر کردند و به چهار عدد اعم از مذکر و مونث قناعت کردند تا هم شعار فرهنگی فرزند کمتر زندگی بهتر رو جامه عمل بپوشونن و هم به بقا نسل خودشون امیدوار باشن و حتما هم نیم نگاهی به وضع مسکن و معیشتی و تحصیلی فرزندان خوکچه شون در این مملکت اسلامی پر از برکت، که تازه قراره امسال وحدت ملی و انسجام اسلامی هم داشته باشیم ، دارند پس همه با هم : خوکچه ها متشکریم ، خوکچه ها متشکریم .
و صد البته در این جمع جای خیلی از دوستان خالی بود که به خانواده پای بندتر از ما بودن و صد البته جای موسی طیبی عزیز و فیلم معروفش Apocalypto خالی بود که خوب حتمن در فرصت مقتضی برای چند صدمین بار این فیلم زیبا رو در اکران خصوصی جای خواهد داد. تازه چند تا ایرانی هم دست اندرکار ساخت و شکل گیری این پروژه عظیم بودن ، ما می تونیم با غرور و عرق ملی (با همین املا نوشته میشه دیگه؟ مافقط شنیدیم نه دیدیم ونه داشتیم) به تماشای این اثر چند لایه بنشینیم.
سر سینما هو حرف دارم، آمریکای جهان خوار ،ایران خوار ، کشورهای اسلامی خوار داره تو سینما هم مارو استثمار می کنه اینهمه فیلم ساز خوب ایرانی که تو خاک پاک خودمون دارن فعالیت می کنن که هیچ ، اینهمه عوامل مسلمان که به عنوان سربازان گمنام امام زمان دارن تو خاک بیگانه برای اعتلا و سر بلندی ایران اسلامی فعالیت می کنن ، یه جایزه معروف مثه اسکار ندادن.
داریوش خنجی ، شهره آغداشلو، منصور با فیلم آمریکای زیباش تازه با کارگردان ایرانی بابک شکریان که داره در زمینه سینماهم مثه تولید گندم مارو خود کفا می کنه و از خروج ارز اسلامی به کشورهای غیر اسلامی به هر قیمتی جلوگیری می کنه (قضیه گندم و گرونی نان ربطی به من نداره چون نان جز مایحتاج اصلی حساب میشه دولت تنها سر همین می تونه به چپاول اسلامی خودش ادامه بده ،خب طبیعبتا اگر پسته گرون می شد و حدود %40 افزایش قیمت داشت مردم می تونستن پسته نخورن ولی نون مگه میشه؟ ببینید اینه وجدان کاری دولتمردان اسلامیرو می رسونه ، پس فکر نکنید وقتی احمدی نژاد به استانی سفر می کنه ، مردم احمق هستن که دنبالش چندین کیلومتر روتوی سرما و گرما می دووند نه آقا ، اینا سم پاشی های دشمنان حسود ماست ، مردم دوستش دارن ، اونم از اعماق دل ، از فیها خالدون) ، مجید مجیدی عزیز بیچاره ، عباس کیارستمی قانع ، جعفرپناهی فمینیست و...
می ترسم این ننگ دامن مارو بگیره که سرآخر زوج بین المللی مهناز افشار و محمدرضا گلزار به خاطر ایفای نفش در یک فیلم پورنو(سکس با تقیه)اونم همین ور آبها ،جایزه ی یک عمر تلاش و فشار سینمایی رو ، اونم در یک حرکت سمبلیک بگیرن ، فکر کنم تنها دلیلی که لابی صهیونیستی و آمریکای همه ی چیز های خوب خوار از این اتفاق می ترسه ، این باشه که مهناز جون و گلزار جیگر پرچم ایران رو بگیرن و دور سالن اسکار چرخ بزنن و حرکت موزون انجام بدن باعث لکه دار شدن دامن عمو اسکار بشن بعدم چارگوشه ی سالن رو ببوسن و روی همدیگه رو و سینما رو بزار کنار و اینهمه جوون دوستدارشون رو در بهت و حیرت از دست دادن دو هنرمند بزرگ بزارن و برن سر زندگی مشترک خودشون.
من دیگه بسه،شنیدم نبوی دیگه کار نمی کنم گفتم در حد خودم یه قدمی بردارم ، ابراهیم جون دوست دارم کامنتت رو ببینم، به عنوان یه شاگرد تنبل و دیر فهم کلاست قول میدم بیشتر تلاش کنم تا روزی بتونم نائب بر حقت باشم.
*خوکچه های قائمشهری : Hamester اسمی که حضرت بوتیمار تنفیذ کرده به این جانوران دوست داشتنی ، موجوداتی جدید که خدا هم به اندازه ی من در موردشون اطلاعات نداره چون در خلقشون هیچ دخالتی نداشته ، مخلوق یک سری ذهن کنجکاو و یاغـــی و حـــاصل همـخوابگی مـوش های هــوس بـاز با سـنـجـاب های منفعل ، در رنگ های و اندازه های مختلف ، کم خرج ، کم جا ، کم غذا ، بی آزار و فاقد هر گونه منابع تولید کننده آلودگی صوتی و بوئی.
پست بعدی نوبت جشنواره های مذهبی و به خصوص جشنواره شعر علوی هست که سالی یک بار برگزار میشن ولی هر دفعه به اندازه ی یک قرن حاشیه دارن.
شاعر، بخواند :
آخرین سه شنبه سال دانشکده ادبیان دانشگاه مازندران بابلسر عصر شعری رو برگزار کرد که بیشتردوستان شاعر استان حضور داشتند .
جا داره همین جا از برگزار کنندگان این عصر شعر و به خصوص دوست خوبم علی احسانی عزیز تشکر کنم .
یک سری از کارهای زیر از روی بولتن این عصر شعرانتخاب شده :
جوان که نیستم از تو پری دلی بِبَرَم!
تو ساده باشی و من سرسری دلی ببرم
به یک نگاه ، به یک خنده یا اشاره ی چشم
همینکه خواستم از هر دری دلی ببرم
مهم نبود که زیبا ، مهم نبود که زشت
به هر قیافه ، به هر منظری دلی ببرم
جوان که نیستم از این غزل گلی سازَم
دهم به دستی واز دلبری دلی ببرم
پلنگ ِ وحشی ِ چشم ِ مرا شکار کنی
من از تو آهوی کاکل زری دلی ببرم
نشد که برکه ی آرام جنگلی باشم
ز ماهِ گم شده ی مرمری دلی ببرم
به چشمِ مومن بودایی ام نگاه کنی
من از دو غبغبِ نیلوفری دلی ببرم
گدای ِ قصه ی بی بی ، کنارِ نرده ی قصر
- شوم ، مگر ز پری دختری دلی ببرم
به هرچه دختر اردی بهشت دل بدهم
زِ هَر فرشته ی شهریوری دلی ببرم
معلم اخم و عشوه های کشمیری
از ان طریق که دل می بری دلی ببرم
جوان که نیستم اما تو لااقل بگذار
به بوسه از تو دمِ آخری دلی ببرم
نشد به سحر و دعا و دخیل و نذر و نیاز
از آن پرنده ی بابلسری دلی ببرم
محمدعلی رضا زاده – فریدون کنار
قسمت شده است ذره ای از وسعتت مرا
کی کرده اند ذره ای هم قسمتت مرا ؟
من سال های نوری ام در راهت، آه تو
نوری و طی نمی کنی با سرعتت مرا
پوسیده است میوه ام بر شاخه اش، زمین
کی سمت خویش می کشد پس قدرتت مرا؟
اینجا به تخت بی کسی ام گرچه بسته اند
کی ترک داده اند ؟ کی از عادتت مرا؟
از ابتدا نه راه به سویت نداشت عشق
تنها گذاشت تا ابد در حسرتت مرا
زهرا جانی – بهنمیر
تو آیت قصه های عالم سوزی
باید که به پای من بیفتی روزی
در جمع خلایقی که خود نامردند
شیطان عزیز ، قوز بالا قوزی
سمیه احمدیان – بابل
دو پنجره
آژیر
صدای فندک تو
شش و هشت می دود توی پلکان مغزم
پنجره بغضش ترکید
مادرم تمام کرد
و پدر خیره به سایه ی سنگین هزاران سال بر تن او
هنوز سیگارش را می کشد
فرزانه قنبر زاده – قائمشهر
از چشم های بی کسی ام باز غم چکید
وقتی صدای له شدنم را دلم شنید
با خاطرات کودکی ام بچه می شوم
حالا دو دست کودکی من ستاره چید
امروز کلاس اولم و مشق پشت مشق
بابا انار و سیب ندارد ، دلم تپید
آن مرد اسب دارد و باران سرودنم
چک چک چکید . . . دفتر من خیس شد شدید
تقدیر . . . !! خط نکش دِ نکن با کتاب من
آقا اجازه پاک کنم را کسی ندید
آقا اجازه عشق مداد مرا رگفت
آقا اجازه عشق به رویم قلم کشید
آقا اجازه بخت مداد مرا شکاند
آ..اه رویای کودکی ام باز قد کشید
الهام قریشی – بابل
توی صفحه ی شطرنج من آمدی
یک رخ بود میان آن همه آدم
که در هشت مسیر عمودی می شدند بر تو . . .
حالا که می بینم
گویی تمام خانه ها سپید یا سیاه !
تنها رد سرخی از گلوگاهی جریان دارد
گلوگاهی ناشناس
ناشناس ، وقتی سر ندارد
بدون اینکه هیچ اتفاق خاصی بیفتد
حتی از توی صفحه ی شطرنج برود بیرون
توی چمن
و توپی آشنا – که شاید روزی سرش بوده است –
را شوت کند توی دروازه
تور را پاره کند
برود محکم بخورد توی صورت یک تماشاچی
جای سرش بنشیند!
حالا همه قهرمان بی سر را تشویق کنند و
هنوز هیچ کس نفهمید
چه بر سر توپ آمده است
مگر اینکه قرار بگذاریم
زین پس ، رخ های بی سر
- که حتی دیگر رخ هم نیستند –
می توانند توی صفحه ی شطرنج بیایند
حتی اگر تمام خانه ها سپید باشند ، یا سیاه ند
یا رد سرخی از خون جاری شده باشد روی خاک ! !
سید امین علیان - بابلسر
اما به روی خودم نمی آورم تا از روبروی
نمیروی
از معده ام که خالی است و پر است از ترک هایی که خورده ام
و از پاهای قراضه ام که لبریز است از نمی روم
اگر بگویم روده بر می شوی از اشک
دب اکبر است بی آنکه بداندها ابری است یا نه
هست
انگار ناچار است اتفاق بیفتد
بگذار بیافتد
من که پرتم
از مرحله
تو.
میثم آزاد - بابلسر
کی می شود پرنده شوی ، آسمان شوم
در چشم های خیس تو رنگین کمان شوم
من دور مانده ام ز خودم سال های سال
چیزی نمانده است که یک بی نشان شوم
آری قبول می کنم این چهره ی من است
از من بعید بود که نا مهربان شوم
از من بعید بود که با ان همه امید
بازیچه ی شرارت جادوگران شوم
ای بهترین بهانه دلتنگیم ! غزل
فرصت بده که شعله ی ِآتشفشان شوم
می ترسم از تظاهر و ابراز عاشقی
می ترسم اینکه مضحکه ی این و ان شوم
" از سنگ روی یخ شدنم هیچ شکوه نیست "
آماده ام که هر چه بخواهی همان شوم
مثل گذشته ی خودم دوست دارمت
با من بمان که خاطره ای جاودان شوم
از من مخواه بی تو ترا بازگو کنم
من با حضور توست که شیرین زبان شوم
چیزی نمانده است که از شدت جنون
مضمون شعرهای شما شاعران شوم
قربانعلی عالی زاده – بابلسر
در قحط سال شهر
جز مردکی نحیف
دریا دلی صبور
دیگر کسی نمُرد . . .
عیسی امن خوانی – بابلسر
و چنــدتا کار از چنـــدتا دوست خـــوب
نه به تو
نه به او
نه به هیچ یک !
نه دادار ِ پرورد آبایی،
نه خاکهای مجاز به هندسه ی دوبعدی،
نه بادهای تند،
نه آبهای گرد،
نمی دانند
که چه ... کاره ای ... تو ؟
کدام نقش می آویزی به تنت
از متن دوامنامه ی روز وشب ؟
از انتهای «بودم» تا ابتدای «مرگ»
میم مثل مرگ .
تو جاری میشوی «چنان چون رودی با مهی لطیف و آبکنارانی ژرف»*
تا آبی قصه ی چشمه را
به چشمان سنگهای دور
بشویی .
تا لاله سرخی از دماوند بگیرد .
تا سیلاب به آرامگاه خلق موران
بیفکنی .
فخر ثانیه ها به لحظه ات مفروش !
آیینه صدایی ست هماره
که می توانی .
* بخشی از مرثیه فدریکو گارسیا لورکا با نام(این تخته بند تن).
دست ِ خیال
روایت ِ تصویرِ تن
این کیست من؟
عقاب کمین
آهوی زندگی را
از ارتفاع
دنبال می کند
تا خیالهای از کف ِ دست .
علی صالحی – قائمشهر
انتظاری بزرگ در من نیست ، انتظارِ تن تو را دارم
می درخشد دوباره چشمم تا ، بوی پیراهن تو را دارم
و مرا این دو گوی جادویی ، در دو جام شراب خواهد کشت
فکر تنهایی تو ام دائم ، و مرا این عذاب خواهد کشت
فکر جایی که سهم من باشی، مثل یلدای جانی چشمت
پشت هم هی دروغ می گوید ، پیرمرد روانی چشمت
دست من از بهشت کوتاه است، من دلم را به سیب می بندم
یا به خونخواهی شب سوگ ، چشمهایی عجیب می بندم
با کدامین دروغ درگیری ، من به تنهایی تو شک دارم
توی چشمم هنوز تا خورشید، برکه ای از شب و نمک دارم
پسر ایلیاتی وحشی ، گیسوانت به باد آغشته
ای که اسب سیاه و رهوارت، کوچه های غروب را گشته
تن گندم نخورده ی بازوت ، لب تو آستانه ی امید
دستهایت همیشه در باران ، چشمهایت همیشه با خورشید
پر بگیر و برقص در باران ، من به این حس ناب نزدیکم
بی تو تنهاییم همین رنگ است، به ته این کتاب نزدیکم
چشم بر دار می پرد خورشید ، سر بجنبان غروب خواهد شد
شب رها کن ستاره را در ماه ، زخم این برکه خوب خواهد شد
دختر روزهای بی تردید ، بی تو در انتظار خواهد ماند
هفت سین تن زمستانش ، در عزای بهار خواهد ماند
افتاده است بغض تو روی گلوی من
و می برد سکوت تو را آبروی من
روز مراوده و دو گنجشک میکشند
پر، توی بادهای موافق به سوی من
از سالها گذشت و تکرار روزها
از روزها و خالی شعر و هنوز ها
از پنجره به خاطر یک تکه شیشه اش
از پنجره و بغض و غروب همیشه اش
از من گذشتنی ست به تو وام میدهم
شعری که میکشد نفسش را گلوی من
حالا که بغض ، حرف تو را قاب میکند
حالا به جرم هر چه بیا روبروی من
من ، صندلی و منتظر استکان بعد
بعد سکوت خیس تو با گفتگوی من
فکر نیامدن به تو یک سال هم گذشت
فکر شنیدن غزلت را گلوی من
آتش فشان معجزه سمتی دگر بریز
تا حرم آتش تو نیافتاده روی من
دیگر تب مراوده بر شانه ی تو نیست
بند است این دقایق آخر به موی من
روجا صــداقتی – بهشهــر
برادرم كه مرد
تيتر هيچ روزنامه اي نشد
وقتي هنوز نمرده بود
توي پارك روي نيمكت مي نشست
از بلوغ تو ترانه مي نوشت
ترانه هاش ولي كمي زنانه بود
هميشه زن حرف اول تمام روزنا مه هاست
هميشه زن حرف اول ترانه هاست
