شعر قشنگی که حیفم اومد شما هم تو لذتش سهیم نباشید .
شقیقه ی سرخ لیلی ( پرویز اسلام پور):
ديوانه نشسته است
و خون سر خ ليلي در رگهاش سياه مي شود
ديوانه با غروب زنگوله هاش
بر گوش
ديوانه نشسته است
و براي خون سياه ليلي مي نويسد
تنها آن گور خر و نمك
كه پاسخ بي جايي بود
تنهاآن شقيقه كه در قلب مي انديشد
انجا كه از باران با لكه هاي حسد
ستاره را به ميهماني ي سنگين نفت مي آورد
ملكه هاي در باران
ملكه هاي باكره ي در باران
با زنگاري ي ارثيه ي نفت
و با خلخال های نقره ی نور
از اين همه زيور
واين چند روزه ي موعود شرمشان مي آ يد
و سنگيني بخور
گل را به عتاب از پنجره مي كشد
آن عاقبت از كدام ديار مي آيد
با يك صله مردار بر دوش
آن مهميز
بر كشاله ي سفت منقبض گلو له
وقتی عروس با آخرین روزهای دوشیزگی ش وداع کرد
لكه لكه ... لكه هاي حركت
لكه هاي آبي ي موسقي
وقتي ليلي
بازوهاش را در باد مي سوزاند
و شط خنك ازبادهاي گردنه
وقتي ليلي در جامه ي ارغوان مويه مي كند
و ميته را
آ واز هميشه ي نماز
و جذبه ي خاموش بكر
بوته خاري در كنار بستر ليلي مي گذارد
تا هميشه از دشت برخيزد
تا هميشه از بخار
بشكفد
و لبهاش از خنكاي بهار بتركد
و كشاله ش از هزار شيهه مر دار
و كشاله ش
سفت و منقبض از هزار شيهه گلوله
بتركد
وقتي عروس با آخرين روزهاي دوشيزگي اش وداع مي كند
تي ي مور
تي ي مورچي
آواز گوزن را مي شنوي
آواز آن خراب گرسنه
آن خرابه آن دستك نقره يي
آن گوشت دانه هاي متبرك نمك
نمك از چهار جهت
نمك از همه ي ابعاد
و بدين گونه است كه موسيقي ي نمك كوير
را ديوانه مي كند
و كوير با هزار بوته خار
و هزار كبوتر
آخرين نماز را بر ميت مي گذارد
آنچه مانده است
دست نيلوفري ي گوزن است
چار پا شنه ي مضطرب
ويك چشم
دو برادر وسه خواهر و همه مادر
نخل و شط و نقاب رطوبت
دو برادر ... سه خواهر و دو خنجر
و دو ماه كه همزمان برآيد
و تنها يك اسب كه بر جنازه ي ليلي سم بكوبد
اين دستهاي كودكانه ي نر گس بر آ بهاي كويري
اين آفتاب جمعه
وقتي با اولين لگام باكره سبك در شهاب شيهه مي كشد
مرغي اگر
از شاپرك ساده ي مظلوم پرسيد
دستي اگر از ملخ
دريا را دريا دريا
آبي را سرختر قرمز تر
و هجله را شفاف ترو معطر
بوي هزار هزا ر جميله
بوي هزار قنات
بوي نسترن از جلگه هاي شوش
بوي خون در پرده
بوي عروس ي ليلي مي آ يد
اين سرنوشت است اين
كه بگويد و بس كند
شب اگر تيره
شب اگر نيلوفر ليلي در لنگر مي ماند
ليلي در آب پرسه مي زند
اين است سرنوشت اين
سپيده اي كه متلاشي شود
ستايش خون است وقتي
هزار جسد و هزار كفتار
به ميهماني يك كبوتر و يك اسب مي روند
وقتي هزار قناري بر جنازه ليلي مي پرند
ساعت سه ي جمعه شط
با كفشهاي سپيدم ميايم
و با پيراهن سفيد و شلوار سفيدم
تا جمعه را سفيد كنم
تا جمعه را در شط سفيد بوي سفيد بكشم
ميهمان ناخوانده در اتاق پهلويي سوت مي كشد
ابر اتاق پهلويي را نوازش مي كند
در اتاق پهلويي خون مي چكد
و ليلي زن ميشود
اين دستهاي كودكانه بيمار
مثل خزه آ ويخته ست
اين دستهاي كوچك با النگوهاي نقره و با دستك نقره
بر آبهاي كويري
اين آفتاب حجله ي صبح
در اتاق پهلويي طنين ديگر دارد
شاخه آويخته ي غزل و دو خط فارسي
عروس خميازه مي كشد
ميهمان شهوت را مي تكاند
مرغي اگر از باد پرسيد
دريارا دريا دريا
آبي را سرختر قرمز تر
وحجله را شفاف تر و معطر
بو ي هزار خار مي آ يد
بو ي جلگه هاي پست و قصيل اسب
بوي عروسي ي ليلي مي آيد
و صداي پاي غريبي كه آسمان را پارو ميكشد صداي سم موذي
و صداي پاي غريبي كه آسمان را مي گشايد
با يك پنجره ودو در صبحگاهي
نواي طبل هزار كشته
و هزار منتظر
سگ از سياهي نفرين عو عو كرد
و دويد
سگ از مهارت ويراني كلوخ انداز شد
تي ي مورچي .. . آواز گوزن را مي شنوي
در شبي كه ارابه بارش را
گله ي گوزنهاي موزون
با تاجهاشان بر سر و خلخالهاشان به پا
مي رانند
نقره حركت دا رد در شيار تازه حيوان
و در تن اين بت نيلوفري
ليلي
بازمانده ي شفق در خون ديوانه سر مي كشد
ديوانه مي خواند
و خون سياه ليلي در پستانهاش رگ مي كند
و خنكاي پاييزي ي ليلي
در بخار شط مي وزد
تنها آن شقيقه كه در قلب مي انديشد
و روزن
ليلي ديوانه را به بستر مي كشد .. .
من اگر خدا بودم
جای این همه انسان گاو می آفریدم
تا جهان بوی پِهِن بگیرد
تا بوی فقر و فحشا نگیرد
تا گاوها روی سر هم بمب اتم نریزند
تا هیچ گوساله ای با سوء تغذیه نمیرد
و هیچ گاوی تروریست نباشد
که گاو ها نمی توانند حقوق بشر را زیر پا بگذارند
من اگر خدا بودم
جای اینهمه انسان گاو می آفریدم
تا گاو های سیاه و سفیدبرابر باشند
برادر باشند
تا گاو ، گاو باشد
نه انسانی که انسان نباشد .
بالاخره یک روز اتفاق می افتد
سیگارم را باخورشید روشن می کنم و
خاکسترش را می تکانم روی کوه ها
که برفآمده باشد
بعد یک آدم برفی می سازم
و باهم بیگدار به آب می زنیم
آنقدر دور می شویم که دریا هم فراموشمان کند
بعید نیست دریا با دسته گلی که به آب داده ام
به خواستگاریت بیاید
قبول نکن
حتی اگر تمام ماهی هایش را مهرت کرد
به کوری چشم شور دریا هم شده بر می گردم
زندگی همیشه و هرگز بر وفق مراد نیست
پیش از رفتنم جنگل های وسیعی بودند
با اسب های وحشی فراوان
و پرندگانی که خواب را از چشمان سبز جنگل گرفته بودند
حالا که برگشته ام جز چند غده یبی سرطانی
و لرزش دستانم چیزی برایم نمانده
با قلبی مصنوعی هم که نمی شود عاشق شد
به همین سادگی
باید فراموشت کنم .
رسول رستمی – قائمشهر
خمیازه وحش
تا پوزه ی اشتها
سم مردد را می پاید
گستره ی وخامت
در یورش رانِ بقا
دندان زخم
فشرده در گوی مرگ
و در نیم دایره ی غروب
بر تاریکی تکامل
زوزه می کشد
به پنجه های
رام.
هابیل برزخ
وقتی پدر بهشت را
در پای مادر
و حوا که قابیل را دوست می داشت .
حقیقتن نفرین شده بود
- من
در احتکار زخم
فصلی گزیده در حواشی تن
و طلسم تماشا
که سرفه های چشم
گلوی مشاهده را
در روان بغض
تلخ و دوان
در گردشی بی منظور
تا پله پله
بر بام سقوط
آری بال بسته بود،
در بطالت ِ پرواز
حقیقتن نفرین شده بود
اندام جبر.
کماکان ِ اعجاز
شرِاشراف
با آن که هرگز ندانست
و چرا باید که بخشی ام
و سنگ خاک را
طهارتِ باد
و مساحت گونه را
رسولان عقیم
در عجز هویدا.
«بنا بر ضرورت پیش بینی نشده مجبور شدم نام وبلاگ را تغییر دهم.البته زیاد مهم نیست چرا که در وبلاگ گذشته(تولتک)تنها یک پست به روز شده بود.امیدوارم این تغییر سبب گردد تا وبلاگم را به موقع و با مطالب متنوع به روز نمایم تا از سعادت حضور در جمع وبلاگ نویسان محترم فرصت غنیمت دارم.»
http://tatora.blogfa.com
موسی طیبی – قائمشهر
لاريسا
از كلمه عبور مي كند
در اشيا مي پيچد
مه مي شود
بگذار نامت را نياورم لاريسا
از كلمه عبور مي كني
در اشيا مي پيچي
مه مي شوي
من توي مه گير كرده ام لاريسا
واين سطرهاي موازي
به نقطه اي ختم خواهد شد
مي دانم
مي دانم
مي دانم
اما لاريسا
آنگاه كه بر دستانم
دست مي گذاري
زمين نقطه اي شده است كوچك
من در آن گم شده ام
تو در نقطه اي ديگر
كنار من ايستاده اي
بگذار نامت را نگيرم
بگذار دستت را
مه را
كه پيچيد
ـ بامن ـ
از حواس كوچه گذشت
ديوار را لمس كرد
آجرها را
با عصايي سپيد
مي بينم
مي بينم
مي بينم
مه شده است
تو تكثير شده اي
- در انگشتانم لاريسا -
لاي اين آجرها كسي هست
كه با من راه مي افتد
به مه مي زند
مي چرخد
بر گونه هايم
و پاك مي كند
- با دستمالي كاغذي شايد-
پنجه هايت را
ترا
و عصاي سپيدم را
لاريسا!
از كلمه عبور مي كند
در اشيا مي پيچد
مه مي شود
دست نزنيد
اصلاً به چيزي دست نزنيد
همه چيز عاديست
چيزي از جهان كم نشده است
زمين مي چرخد
- بر شاخ هاي گاو-
مداري كه مي چرخد
اتفاقيست
در كهكشاني ديگر
با موجوداتي ديگر
بي هيچ رابطه اي
به همين سادگي
كه فرض كنيم
كلمات سربازند
كشورم
- همين صفحه-
كه خوب تا مي شود
توي كشو
كنار اس ...
صدا مي آيد
اصلاً بگذار اينطور شروع شود
از من به تو
تو مرا جايي، حرفي، چيزي
من از تو سكه اي خواستم
تا گوش دهم به
بوق بوق بوق
از كنارم رد مي شود
با روبانهاي رنگي رنگي رنگي
بوي رنگ مي آيد
مي آيد
كسي كه هيچ وقت او را نديدم
از كنارم رد مي شود
و به روي خودمان هم نمي آوريم
كشو بهم خورده است
به روي خودمان
چيزي
چيزي از جهان كم نشده
حتماً گاو
حتماً گاو لغزيد
بعد زمين
بعد كشو
بعد سپيد
حاشيه ي كلمات
كلمات حاشيه
پيچيده در ملحفه
- عبور مي كند -
با پاهاي برهنه
از سرزمين من
برايم كمي نان بيار
و نمك
تا با هم قسمت كنيم
دردي را
كه پس از اين سطر
قسمت من باشد
برايم كمي آب
تا بپاشم بر دردم
اينروزها عجيب
هواي تو را دارد
اين اتاق
اين گلدان
با شاخه هاي پلاستيكي
اينروزها
هرگاه
به ساعتم نگاه مي كنم
كسي
چيزي
كلمه اي

