تبليغاتX
بوتیمار

 

 

 

 

 

 

وقتی  سال گذشته همین روز ها  درگیر این قضیه بودم که یه جمعی رو درست کنم که تمام شاعران استان بتونن ماهی یک بار همدیگه رو ببینن و باهم صحبت کننیا به قول دوستان نزدیک تبادل اطالاعات و هزار فکر و خیال دیگه،  وقتی آقای کرم دخت پیشنهاده یه جلسه  خوب رو تو  اون روز عصر تو انجمن ادبیات داستانی بابلسر به من داد ، وقتی با هزاران مشکل ارشاد بابل اجازه داد به جمعی بدون هیچ ثبت و اسانامه ای  ماهی یک بار دور هم جمع بشن،وقتی یک روز پرت ، یعنی آخرین یک شنبه ی هر ماه رو برای ین برنامه انتخاب کردم تا  جمعی رو به عنوان خانه شعر شمال  تشکیل بدیم یا بدم ، وقتی قرار شد یه هیات هفت نفره موقتا  به عنوان اعضای هیات مدیره خانه شعر شمال فعالیت رو شروع کنه، وقتی جلسات اولیه با  حدود دویست نفر مهمان و سخنرانایی مثل احمد میر احسان که سابقه اش نیاز به گفتن نداره ، یا آقای نورد اموز که  علاوه بر بیست مجموعه ای که در زمینه شعر و داستان داره ، پانزده سال مدیر موسه حافظ شناسی کلن بوده ، وقتی دعوت دانشگاه ها و مراکز فرهنگی استان و انجمنای شهرستانا رو برای اجرای برنامه مشترک می شنیدم، هیچ وقت فکر نمی کردم اون جمع بزرگ و قوی بهاین روز دچار بشه ، تعداد اعضای شرکت کننده تو بهترین ماه های سال از دویست نفر برسه به کمتر از بیست نفر ، سخنران از احمد میراحسان ها برسه به دوست خوبم عالین نجاتی ، مکان برنامه از یه سالن تقریبا مجهز برسه به یه اتاق  فسقلی توی ارشاد و خیلی چیزهای دیگه .

 

تو این مدت دوستان زیادی از من پرسیدن که چرا تو چهار جلسه اخر این  خانه ی سابقا شعر شرکت نمی کنم، هنوز چیزی نگفتم ولی دوست دارم دلایلش رو بدونین ، شایدم نیاز نیست اصلا.

فقط خواستم از طرف محمد اسماعیل زاده یا به قول شما بوتیمار که طرح و ایده و اجرای این برنامه با من بوده، و به قول یکی از دوستان نقش پدری دارم براش، اینجا به طور رسمی کناره گیری خودم رو از این جریان اعلام کنم ، شاعر نبودم، دیگه تو مجامع شعری هم شرکت نخواهم کرد، سعی می کنم از روزنامه ها و مجلات و سایت ها و وبلاگ ها این نیازم به شعر رو ارضا کنم و خانه شعر هم بماند برای  صاحبان اصلیش.

 

« باید  برای روزنامه ها تسلیتی  بفرستم »

 

تنها چیزی که این وسط  می مونه تشکر من  از دوستان صمیمی و اعضای هیات مدیره هست آقای شعبان کرم دخت، آقای مهدی مرتضوی ، آقای احسان مهدیان ، آقای کیوان قنبری که زود از جمع بیرون رفت .  از رضای آخوندی عزیز که جایگزین کیوان شد  و علی صالحی ، مردان سبزی که همیشه رنگ و بوی تازگی رو  میشه  در چشماشون دید.

من تشکر ویژه کنم از رضا و علی که  بدون  اونها اجرای برنامه ها امکان پذیر نبود و از احسان مهدیان و موسی طیبی که کمک های فکری شون هنوزم برام راه گشاست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 سه تار کار از  خانم هدی طبری – بابل

 

به این در کهنه تق تقی خواهم زد

خودرا به خلی واحمقی خواهم زد

امشب به نیابت غزلهایم باز

همراه تو کله ملقی خواهم زد

 

 

 

 

 

صد مشکل من را تو که حل می کردی

هرروز مرا خام غزل می کردی

هرچندکه این رابطه قانونی نیست

یکبارمراکاش بغل می کردی

 

 

 

 

یوسف شده ایی ویاکه توفرهادی

اسمت شده ورددخترآبادی

مانده است قیافه ات درون ذهنم

روزی که به من  شماره ات رادادی

 

 

 

 

 

 

بی مقدمه میریم سراغ چندتا کار جدید از علی اکبر یاغی تبار عزیز( بابلسر):

 

خودش گفته حتما عنوان کن که بعضی از این کار ها طنز هست ، ولی نیازی  به گفتن چیزی نیست ، دوستان خودشون شعر رو می فهمن ، به خاطر اینکه از ما راضی باشه و سرِ پلِ خر بگیری دامن ِ ما رو نگیره  میگم :

چندتا کارِ طنز و جدی از یاغی کوچه ی غزل :

 

 

 

به جای پرسه در بُن بست های ِ رو به ویرانی

خوشا پرواز ِ من تا آسمان های «چه می دانی»

 

به دنبال شکست ِ پیکرِم در جنگ ِ من با من

خوشا پیروزی تو قهرمان ِ فوقِ انسانی

 

بهار از خنده ی گل ، شادمان می گرید اما حیف

نشد بیدار چشمان ِ من از خواب ِ زمستانی

 

هزاران قرن از عمرم گذشت و ظاهراً باید

مرا بر کرسیِ استادی تاریخ بنشانی

 

چه شد سهم من از این عشق ، جز یک بیکران اندوه

چه شد سهم تو الا بی نهایت ها ، پشیمانی

 

تمام ترسم  از این است که بی هیچ تقصیری

دل دریایی ما را بگیری و بسوزانی

 

دلم از این پر است که آسان می توان فهمید

تو قدر سخت کوشی های ِ یاغی را نمی دانی

 

چنان از زندگی سیرم که عمری آرزو دارم

فداکاری کنی و تا ابد ما را بمیرانی

 

چنان پوچم که صد قرن است شعر رو سیاهم  را

ابر دیوانِ هفت اقلیم ِ هیچا هیچ می دانی

 

روان دردمندم را به جز چشمان بیمارت

الهی تا جهانی هست ، مبادا هیچ درمانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوباره نئشه شدو گوشه ی اتاق افتاد

به یاد هر که ندارد دل ودماغ افتاد

 

دوباره اشک شد و تا همیشه ی دنیا

به خاک ِ پایِ تو  ، مصلوبِ بی نفاق افتاد

 

قلم به دست گرفت و نوشت درد دارد

که کبک هم به دُبُر لیسی ِ کلاغ افتاد

 

غزل که روسپی ِ پاکدامن گل هاست

به جرم ِ پای ِ نداده ، به قحبه باغ افتاد

 

برای اینکه بِبویی پیمبری بشود

هزار معجزه ی مضحک اتفاق افتاد

 

برای اینکه شما تکه پاره اش نکنید

قناری شرف ِ من به واق واق افتاد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آنان که  دست و پای تو را بند کرده اند

ما را دچار قحطی ِ لبخند کرده اند

 

از بس که از ترانه ی مان کینه داشتند

وادارمان به کشتن ِ فرزند کرده اند

 

آخر چه کرده ایم که این قُلچُماق ها

اینگونه ظالمانه به ما بند کرده اند

 

از بس که موی بر تنشان سیخ کرده ایم

ما را به شیر ِ شرزه همانند  کرده اند

 

جرم من و تو چیست که با ما هر آنچه را

با کافر و جهود  نکردند کرده اند

.

 

.

 

.

ما را – چه اعتراف غم انگیز و مضحکی

آلت بریده های خداوند کرده اند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تصور هایمان از عشق بی اندازه باطل بود

که تنها مرجع ِ تقلید ی ما کژ خوانی ِدل بود

 

سرودن در رثای ِ خاک ِ در بند خدا همچون

جواب بی سوالی های ِ چشمان تو مشکل بود

 

ابر نفرینی خاکیم و بی تردید می گوئیم

که انسانی ترین کار بشر کشف هلاهِل بود

 

برای اینکه تسلیم ِ انیرانی نگردانیم

دفاع راستین از خاک و از خون ، ترکِ منزل بود

 

شبانِ سفله را بر دار کردن نا جوانمردی است

خدا هم گاه گاه از بندگان خویش غافل بود

 

از بیداری آیا مرد کُش تر هیچ دردی هست

که عمری خوابگردی های ما نقل محافل بود

 

در این دارالمجانین آخرین  فتوای من این است

که هر کس نسخه ی خود را ، خودش پیچید عاقل بود

 

 

 

 

 

 

 

 

در سوختن قافیه ها ماهرمان کرد

دستی که قُلُمسُفله ترین شاعر مان کرد

 

ما دل به خدایان به حق باخته بودیم

اسلام ِ شما زانیه ها کافرمان کرد

 

چون پیش و پسِ خواهر مادر به خطایت

این آلت افراخته جر واجرمان کرد

 

این مزرعه سرشار ترین باغ زمان بود

بی عاری ِ یک گله عرب بایرمان کرد

 

از جاده ابریشم ِ ما عشق گذر داشت

عمامه ی آقا زد و بی عابرمان  کرد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ما خر مرید شیخِ شریف ِ تنفریم

از آفتاب و آینه و آب دلخوریم

 

ما بیضه های جامعه را میکشیم و بعد

چیزی که «اسمشو نبر» از بیخ می بریم

 

ما ها کباب فضله ی موش و تپاله را

از دسترنج ِ مردم بی عرضه می خوریم

 

دنیا اگر نخواست به ما اقتدا کند

باید به عرضشان برسانیم قُلدریم

 

از گند و از عفونت و ... ته پر و

از تیر آه ِ مام ِ پسر مرده سر پُریم

 

چون آلت ِ تناسلی آفتابه ایم

حتی به درد شستن مخرج  نمی خوریم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به نامردان حلال و به مردان حرام باش

آتش بیار معرکه ی ننگ و نام باش

 

شیرینی ِ تو باب ِ دل ِ ما نبود و نیست

زهرِ هلاهلی شو و ما را به جام باش

 

آتش به کام های جهان ر رها کن و

همصحبت جماعت ی دنیا به کام باش

 

در شعر ِ ما به جز خرف و قلوه سنگ نیست

همراه دوستان ِ جواهر کلام باش

 

ما همچنان به آتش ابلیس ساجدیم

تو راکعِ خواصِ ملائک حرام باش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تادشمن ِ دوستان خونسرد شدیم

از خاک مقدس ِ وطن  ترد شدیم 

 

دیدیم کسی فکرِ مداوای ِ تو نیست

رفتیم و مریدِ حضرت ِ درد شدیم

 

 

 

 

 

 

 

 

دوتا کارم از دوست خوبم سینا زارع – بابلسر که خوب جالبه ،

 

 

ای چهره پری ، دست پری ، مَه  دیده

فرم ِ بدنت کنار ِ ما روئیده

وقتی پدرت بفهمد عاشق هستیم

یعنی که عجیب گاومان زائیده

 

 

 

 

از رنگ لباس سیر نفرت دارد

از بویِ بدِ پنیر نفرت دارد

این شاعرِ رنجور و کمی احساسی

از دخترِ سر به زیر نفرت دارد

 

 

 

 

 

 

 

 

چند شعر هم از زهرانظام زاده (زیرآب- قائمشهر)، نیازی به گفتن چیزی نیست خودتون بخونید و . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برای موزونی درد هایم قافیه  ندارم

اما به اندازه ی تمام غزل های دنیا دلگیرم

به روی خودم نمی آورم

که پیراهنم مرا نمی شناسد

وسر فرصت دستم را می برم روی شانه های قلم

که روی خطوط موازی زلزله گاهی . . .

نه ، نه اینکه زلزله هم بیاید

بنشیند روی شانه های مرد همسایه

و مشهدی نبی هنوز هم مرده باشد

 توی همان باغچه ی هزار سال پیش

که حالا به جای شمعدانی ، توی آن برج سبز می شود

گیرم که پیراهنم مرا نمی شناسد

و من ، با عینکی که تو را نبینم . . .

تمام قدم های دنیا روی اعصابم راه می روند .

 

 

 

 

 

 

 

 

می ایستم جایی دورتر از خودم

و روی هرچه فاصله را سیاه می کنم

بلد نیستم دروغ بگویم

می نویسم  غار فقط مال ِ جغد هاست

که روی بی خیالی دنیا آویزان اند .

می نویسم  که مال ِ هیچ قبیله ای نیستم

من ، نه تفنگم که با احساس یک پرنده بازی کنم

نه رنگین کمان

 پائیز هم به گمانم بهانه ایست

           برای انتقام از یک مشت برگ برنده

                    روی ایستادگی یک درخت

 

اینجا به گمانم کسی حرفی ندارد

                   که ساکت نمی شوم

که صدای ناله ی قطار های سوخته توی سرم سوت می کشد

روی ریل هایی که خرد شدن حقشان نیست

شاید دارم از ازدحام  یک قتل عام ابدی رد می شوم

که چراغ های عبور سبز نمی شود

و من هنوز ایستاده ام

همینجا . . .

نه  ، کمی آن طرف تر از خودم

و تو ناگهان  می آیی

آن قدر تکانم می دهی

که من به اندازه ی یک عمر دلواپسی های یک پرنده

سرم گیییییییج می رود .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کانالم را عوض می کنم

می روم روی شبکه ی تار های عنکبوت گوشه ی اتاق

                                  برنامه ی خوبی برای پروانه ها ندارد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینجا دارد اتفاق عجیبی می افتد

و من چون آدم قشنگی نیستم 

نمکدان را بر می دارم

می خاهم بپاشم روی زخم های دنیا

صدای قهقهه ی اسبها می اید

و من به طرز وحشیانه ای زیبا می شوم

می دانم

می دانم

که چند

چند شنبه ی دیگر

اتفاق عجیب تری می افتد.

 

 

 

 

 

 

 

 

  خدا دارد وسوسه ام مي كند شيطان شوم

       وقتي که بي قراري ام را مي بيند

           و مادري براي آرامشم نمي آفريند.

تمام زندگان اينجا به آسمان كه مي رسند مي ميرند

 من اما مست مي كنم دروغ نگويم:

( باران براي رهايي بايد از آفتاب كناره بگيرد...

من سردم است و اين بيابان پوشيده از برف است.

آدم با يك شلاق گنده تر از دهانش اينجا ايستاده

معجزه موسي را قورت مي دهد

نيل در حادثه غرق مي شود

                     و خدا دارد به ريش همه ي ما مي خندد.

  من با لباس بلندي كه توي تنم راه مي رود نشسته ام

   جهان بدون تكيه گاه غمگين نشسته است

   ژكوند پير پشت صحنه از درد مي خندد

                      و خدا همچنان دارد وسوسه ام مي كند...          

 

 

 

 

 

 

 یه کار زیبا هم از خانم معصومه لمسو – بهشهر :

 

 

زمین به سمتِ سیاهِ دلِ شما تُف کرد

عقب کشید سرش را سپس توقف کرد

 

پرنده دورِ سرم چرخ  می خورد یعنی . . .

دو پایِ عقربه از صفحه می بُرد یعنی . . .

 

همیشه لحظه ی پرواز  و آسمان تنگ است

دلِ همیشه ترین واژه هایتان سنگ است

 

. . . و چشم های شما شد که تحت تعقیبم

دو گویِ آتش خاموشِ در ته ِ جیبم

 

سه بار زد به سرم  تن شوم به هر عنوان

برای قافیه دامن شوم به هر عنوان

 

هزار حرف نگفته و گوش ماهی ها

و بغضِ شسته و رفته و گوش ماهی ها

 

به هرچه جرم ِ نکرده تقاص پس دادم

به بادِ عاصی ِ ویرانه ها نفس دادم

 

همیشه چله نشستن علاج درد نشد

بدون درد کشیدن کسی که مرد نشد

 

- صبور و ساکت ِ سالهایِ سینه و سو ز

قیام کن که رکوعت شکسته شد امروز

 

گناهکار بهشتی ! سرت شلوغ مباد

عزیز خوبی و زشتی ! سرت شلوغ مباد