تبليغاتX
بوتیمار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تنسی ویلیامز :

 

 همه ی ما از یکدیگر استفاده می کنیم و فکر می کنیم اسم این عشق است و اگر قادر به استفاده از یکدیگر نباشیم می گوئیم نفرت .

 

 

 

 

 

 

شرمنده از دیر به روز کردن این وبلاگ.

اول عرض کنم که چند روز پیش بوتیمار چهار سالش رو تموم کرد و رفت تو 5 سال ، البته نه تو بلاگفا، از بلاگ اسپات و پرشین بلاگ و اینجا.

تو این چهار سال صد ها نفر اومدن و رفتن و بعضی هاشون موندن و بعضی هاشون با اینکه رفتن ولی هنوز ادعا میکنن که موندن ، کسانی که  شاید از رگ گردن نزدیک تر بودن، ولی دیگه نیستن، خواستم بگم بوتیمار یه ماجرای تقریبا تمام شده هست ، شاید به خاطر چندسال خاطرات، گاهی بیام اینجا بنویسم و چند تا شعر بزارم.

 

 

 

چند سال اشتباه زندگی کردم ، همیشه فکر می کردم یه سی نخ هایی هست که من رو به زندگی وصل کرده، نخ هایی مثل خانواده ، دوستان و کسای دیگه، خیلی تلاش می کردم که این ها رو نگه دارم برای خودم، شاید خودخواهی ، ولی  اینطور تصور می کردم وهمین برام تعهد و مسئولیتی درست کرده بود که داشتم زیرش خرد می شدم، چندوقت پیش بعضی از این نخ ها رو از سر ناچاری بعضی ها رو از سر کنجکاوی و بعضی رو هم منطقی و با فکر قطع کردم، و برعکس تصور همیشگی ام نه تنها از زندگی نیفتادم و زندگیم خراب نشد که دارم می بینم هر لحظه داره بهتر میشه، این حالت معلق بودن و ازاد بودن و رها بودن رو با هیچ چیزی عوض نخواهم کرد البته فکر می کنم اخرین رشته ی این نخ رو همین امروز صبح ساعت نه پاره کردم البته مطمئن نیستم من کرده باشم خودش پاره کرد ازا این بیشتر مطمئنم .

در کل باید عرض کنم که خیلی سخت بتونم کسی رو جدی بگیرم ، خیلی سخت ، اونقدر سخت که تصورش برای خودم مشکله،  از رابطه های ابکی خسته شدم، از اینکه این مثل برادرم می مونه این مثل خواهرم این مثل دخترم و . . .

دیگه هیچ کس برای من مثل هیچ کس نمی مونه مگر اینکه خودش بخاد ، یعنی من رو وارد معادله های بچه گانه خودشون نکنن، دیگه نه حوصله اش  رو دارم نه توانش رو نه . . .

 

 

 

بگذریم ، برسیم به شعر:

 

 

 

 

 

 

 

یه کار قدیمی از جابر نوری( ساری- سمسکنده) که قبلا نوشتم ولی الان واقعا ازش لذت می برم ک

 

 

می خواهی از درون خودم حرف می زنم

ازلخته های خون خودم حرف می زنم

از ضربه ها که تاب مرا طاق کرده اند

سوزن به قلب خسته ام الصاق کرده اند

 

 

آنها که بی مقدمه مربوط می شوند

شبها برام تخته ء تابوت می شوند

هرسو به تیر تازه تنم زخم می شود

تامغز استخوان بدنم زخم می شود

 

 

من مانده ام که پا به جهنم گذاشتم

یا سر میان اینهمه آدم گذاشتم

دندان به پاره های تنم تیز می کنند

هی استخوان گرفته قلاویز می کنند

 

 

ای بهترین د لیل من ای شور زندگی

آیا برای آمدنت کم گذاشتم

من بی خیال زخم خودم بوده ام ولی

هی روی زخم های تو مرهم گذاشتم

 

 

خون در تمام قامت من زخم می شدست

چشمی اگر بدون تو بر هم گذاشتم

اصلا بیا که داغ زمین مختصر شود

اصلا بیا که یک شبه شق القمر شود

 

 

بعد از تو هرکجا خبرم بود و هکذا

هی حرف مفت پشت سرم بود و هکذا

لاطائلات مردم این سرزمین سخت

مجبور محض کرده مرا درزمین سخت

 

 

می خواهی از درون خودم ...آه... بگذریم

از لخته های خون خودم ..آه... بگذریم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یه کارم قدیمی و تکراری هم از دوست خوبم علی اکبر یاغی تبار(بابلسر) :

 

 

 

چقــدر ساختگي بود شعار مــن و تـــو
خاك عالم به سر قول و قرار من و تو
هيچ معلوم نشـــــد از چه نژادي هستند
تُف به روي دل بي ايل و تبار من و تو


گريه كن ابرك معصوم، زمينگير شديم
آسمان نيـــــز نشد آينـــه دار مــــن و تو
حرف هايي كه به هم ردّ وبدل مي كرديم
آخــرش نيز نخوردنــــد به كار من و تو


چقدر زود بـــريدي و به من بـــــد كردي
دستخوش! همسفر اين بود قرار من و تو؟!
باغ ما مزرعه ي هرزه ترين زمزمه بود
مفتكي هم نمي ارزيــــد بهار مــــن و تو


آخرين بيت: ببيـــــن قافيه را باخته ايم
فحش و نفرين غزل نيز نثار من و تو!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از شعر شمال بدون حسین خلیلی ( آمل) حرف زدن جایز نیست ، مخصوصا این کارش رو که یه زمانی خیلی دوست داشتم ، شاید الان هم خوشم اومده که دارم تکرارش می کنم

 

 

و تن توست

وطن من

نکته هایی درهم

کنار می روی و شروع می کنی ام

دستهایی که نوشتن دارد

چندسطر هوای همین دورو بر ها  هوایی ام کرد

که گریه از چشمهام ریخت . . .

- هنوز بادستهای تو می نویسم

فرار می کنی شکل پاهات  و نمی فهمی

فاصله همیشه از پایان دور بود

شبیه کفشهام که انتظار را کشیده کشیده  قدم می زد زیر لب

موزائیکها را می شمرد

شبیه کوچه

که چند روزیست

بانارنجهاش به من سلام می کند

- نمی فهم ی!

مثلِ دوستت دارمی که به لبهات  نمی رسد

چقدر تشنه ام .

 

 

 

 

 

 

 

 

دوتا کار هم از شاعر خوب بهشهری  روجا صداقتی – بهشهر :

 

 

 

 

 

تمام روز  به  آیینه   خیره   شد   مرده

کسی نخواست بداند که او چه شد مرده؟

کسی نخواست بداند که او کجا میرفت؟

که آخر سفرش این چنین کم آورده

کسی نگاه نکرد و مهم نبود انگار

که زخم دارد و این زخم را چرا خورده؟

مهم نبود برای کسی  نمیخندد

مهم نبود برای کسی که  افسرده

تمام روز دلش را به کوچه ها پاشید

کسی سوال نکرد این جسد چرا مرده؟

و نعش لای خودش ماند و آخرش پوسید

کنار شاخه گلی که سیاه و پژمرده....

هنوز  دختر  آ یینه    ها  نمی  داند

عروس توی دلش را زمین کجا برده؟

 

 

 

 

 

 

 

دیگر جواب هر چه سوال تو نیستم

تقدیر این دقایق کال تو نیستم

 

چیزی درست نیست ولی بین ما هنوز...

در کوچه ها به خاطر یک جای پا هنوز...

 

تقصیر من نبود که باور نمیشدم

من هیچ وقت در تو کبوتر نمیشدم

 

تنها نشسته ام به خودم بخش میشوم

توی سوالهای خودم پخش میشوم

 

من گربه ای ضعیف که مال تو نیستم

من لایق شکار غزال تو نیستم

 

توی نگاه آینه تحقیر میشوم

هی سیر میشوم ز خودم سیر میشوم

 

عشق تو داشتم غزلم داشت میرسید

از من شبی هزار غزل واره میچکید

 

رفتی درست لحظه ی آخر که بین ما...

مثل هزار عاشق دیگر که عین ما...

 

میخواستم برات بهاری شوم نشد

روزی هزار بار قناری شوم نشد

 

دیگر جواب هیچ سوالی نمیشوم

از خاطرات عشق تو خالی نمیشوم

 

لعنت به این غروب که دلگیر میرود

لعنت به دختری که مرا سیر میرود

 

لعنت به عشق، عشق دروغی که باز هم...

لعنت به این چراغ و فروغی که باز هم...

 

لعنت به این مجسمه ی مرده ی گچی

لعنت به این عروسک سر خورده ی گچی

 

لعنت به کوچه ها به خیابان به باد، برف

لعنت به این بشر و به این حرف،حرف،حرف

 

لعنت به موج موج به دریا به هر چه هست

لعنت به این پیاله ی آخر به من که مست....

 

لعنت به این دقایق با تو نبودنم

لعنت به مثنوی و به حس سرودنم

 

لعنت به فاعلات مفاعیل فاعلن

لعنت به باز کن ف یکون ها و لم یکن

 

تنها نشسته ام به خودم فکر میکنم

به این زنی که بی تو شدم فکر میکنم

 

لعنت به زن به هر چه درون دل زن است

لعنت به من به هر چه درون دل من است

 

 

 

 

 

 

 

مجتبی یاوری (فریدون کنار) و کار قشنگش :

 

 

 

خستگی زمین

نزدیک بود به من

و خدای همیشه سبز

همیشه درنگ

به عبث مرا زائید

همچون رودی در هم

در بستر یاس

با شبهای زرداب و خون

با دوستان همیشه سکون

بر نشاء گلخانه

مرده با عشق

با خلوت شهرزاد پیر

که برهنه خاک شد

با لبهای بریده

و دهانی تنگ

 

می خواهم بخوانم

در قطعه های پیش ساخته گورستان

بی دریچه

بی کم و کاست

با تمام خستگی زمین

و خدایی که همیشه غیبت داشت

در اندوه من .

 

 

 

 

 

 

رسول رستمی (قائمشهر) عزیز و دوست داشتنی هم اومده تو جمعوبلاگ نویس ها:

 

انگشت ها که بالا رفت
با کلاغ ها پریده بودم ولی
شاعر که پر نداره
باباش خبر نداره
با کفش پاره پاره می رود دانشگاه که مثلا درس بخواند
انگشت ها که بالا رفت
با کلاغ ها پریده بودم
بی بال و پری در دست
بی کوله بالی بر پشت
قصه تمام شد
کلاغ ها به خانه های اجاره ایشان برگشته بودند
و منقارشان بوی الکل می داد
من در سلول های انفرادی تنش برای تنی که مثل تنش بود
شعر می خواند
پنجره هایی که در من است
نه به باغی نه کلاغی
که لااقل سرش را بیاورد تو
بگوید صبح به خیر عزیزم
آنسوی میله ها زندگی مثل سگی برایم پارس می کند
استخوانش را می خواهد
آنسوی میله ها کودکانی هستند
که در بازی های کودکانه از توپ
انتظار انفجار دارند
کابوس وحشتناکیست
هوای سلولم نم دارد
کمرم درد می کند
شرمنده ام زمین
دیگر توان چرخاندنت را ندارم

 

 

 

 

رسول رستمی (قائمشهر) عزیز و دوست داشتنی هم اومده تو جمعوبلاگ نویس ها:

 

انگشت ها که بالا رفت
با کلاغ ها پریده بودم ولی
شاعر که پر نداره
باباش خبر نداره
با کفش پاره پاره می رود دانشگاه که مثلا درس بخواند
انگشت ها که بالا رفت
با کلاغ ها پریده بودم
بی بال و پری در دست
بی کوله بالی بر پشت
قصه تمام شد
کلاغ ها به خانه های اجاره ایشان برگشته بودند
و منقارشان بوی الکل می داد
من در سلول های انفرادی تنش برای تنی که مثل تنش بود
شعر می خواند
پنجره هایی که در من است
نه به باغی نه کلاغی
که لااقل سرش را بیاورد تو
بگوید صبح به خیر عزیزم
آنسوی میله ها زندگی مثل سگی برایم پارس می کند
استخوانش را می خواهد
آنسوی میله ها کودکانی هستند
که در بازی های کودکانه از توپ
انتظار انفجار دارند
کابوس وحشتناکیست
هوای سلولم نم دارد
کمرم درد می کند
شرمنده ام زمین
دیگر توان چرخاندنت را ندارم

 

 

 

 

 

 

 . . . . وقتی می میرد ، دیگر نمی میرد ( یداله رویایی-  هفتاد سنگ قبر)

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 9:19 |