تبليغاتX
بوتیمار

 

 

 

 

 

 

 

در ملال ِ یک فصل  ساکن

مرا

نشخوار گوشت آدمیان

آموختند

و در فصل ِ ماندگار بردگان

بر اجسادی گذرم دادند

که با نام آلت جنسیشان خوانده می شدند

و دلالان

بر بلندی وکوتاهی ارتفاع سینه هاشان

چانه می زدند

تا چرت خستگی های بازاری خویش را

پاره کنند .

 

«زهرا طاهری»

 

 

 

 

 

 

 

 

متاسفانه تمام مطالبی که برای این پست آماده کرده بودم پاک شد و من  فقط تونستم تو این زمان  کم و با این مشکلات بوجود آمده که هر روز  هم حاد تر میشه،   فقط همین  چند تا شعر و مطلب رو بنویسم اینجا.

 

 

 

 

 

 

یه مقاله از دوست خوبم موسی طیبی :

 

 

 

 

موسی طیبی - بدون عصا ! ! !

 

 

 

ازجمله ی رفته گان این راه دراز

باز آمده ای کو که بما گوید راز

هان برسراین دوراه از روی نیاز

چیزی  نگذاری  که  نمیایی  باز

 

 

 

 

نهیلیسم همگرا

 

 

 

 

انسان از ابتدای خلقتش درمواجهه با طبیعت وجهان پیرامون بی گمان در وحشتی عظیم بسر برد واین ترس سالیان سال وهزاره های متمادی تمام زوایای زیستش را دستخوش هیجانی مفرط کرده است برای درک این موضوع از پیشگفتاری زیست شناسانه بهره می بریم .

انسان به مدد قوه ی حافظه ی خود توانست بخش زیادی از اطلاعات وتصاویر ومعانی را به ذهن بسپارد وبه کمک قوه ی استدلال واستنتاج  حضور خویش وجهان روبرو را تفسیرکند اما جانواران دیگر از حجم کمتری از اطلاعات و تحلیلات برخوردارند وهمچنین اند ک داشته هایی که حیات وبقایش را تامین می کند  بصورت اکتسابی وبا شرایط محیط ودردوری تکاملی شکل گرفته را به صورت غریزی به نسل بعد منتقل می کند وبه همین دلیل کمترین سوال وچالش را با محیط خود دارند.  پس وقتی سوالی را طرح می کنیم با این فرض که انسا ن بیشتر می فهمد یا یک گربه منظور حجم دانسته ها آن دو نیست بل تطبیق شان دربرابر واقعیت جهانشان است وهمین نکته شاید اصلی ترین تفاوت انسان وحیوان باشد اینک باذکر این موضوع برآنیم تبعات این ویژگی(محدودیت حافظه ) را بررسی میکنیم

انسان با برخورداری ازاین مزیت خیلی زود صدا هارا به آوا وهجا ها تبدیل کرد و درنهایت قادر به خلق زبان گردید وتوانست به واسطه ی  این امکان ترس خود را با دیگران مطرح وبه تعامل نشیند ودر نهایت زبان تمام هویتش را وهمه ی گستره ی ذهنش را اشغال کرد ودر نهایت ازاو توده ی تخیل با تار پود اندیشه ساخت (تخیل واندیشه نیزمحصول تامل واژه درزبان است و هیچ تفاوتی با تخیل ندارد درحقیقت اندیشه نوعی تخیل کاربردی است ) وبا همین ویژگی (حافظه واستدلال ) به مقابله با مرگ رفت او از دیر باز فهمیده بود مرگ چون واقعیتی انکار ناپذیر تمام دستاوردها وخلاقیات ها ودغدغه هایش را به فنا ونیستی می کشاند پس تمام امکانات ذهنی خود را برای مقابله با این پدیده ی مرموز مخرب به کارگرفت واین خود سالهای متمادی تمامی دستاوردهای اجتماعی فلسفی اخلاقی و...او را تحت شعاع خود قرار داد  . در مقابل این چالش اساسی حیوانات از رنج چنین عاملی در امانند فی الواقع وقتی جانوری از هراس شکار شدن ویا هر محرک خارجی می رمد از ترس این نیست که به مرگ بپیوندد بلکه می گریزد تا زنده بماند .

دست یافتن به حیات جاویدان آرمانی بود  که تمام تاریخ زیست انسان را یکسره درنوردید او به قدرتی نیاز داشت که خیرو شر اورا بداند و او را ازنیستی وفناپذیری مرگ برهاند پس بت ها بعنوان اولین پایگاه های امن دراین جهان وامید به بقا پس از مرگ بودند وهمچنین در ادامه مصلحان و رسولان بعنوان منادیان حیات جاویدان تنها راه  نجات را منوط به پذیرش غالب نظام اجتماعی واخلاقی وارزشی  پیشنهاد شده می دانستند ومذاهب توانستند اولین تشکل هاوفرهنگ ها وتمدنها را شکل دهی کند . چراکه نقطه عطف واقبال عمومی در پذیرش رسولان همان رهایی ازترس مشترک یعنی  مرگ بوده که در درون بیشتر انسانها در همه ادواربه شکل های متفاوت اما با پی زمینه مشترک پدیدار شدند.

فلاسفه  بعنوان چراغداران روشنفکری در جوامع  مبنای مباحث خود را بر همان دغدغه ها  وداشته های  گذشته قرار دادند ودر حقیقت دستاورد های آنان را در غالبهای متفاوت و با گرایش روانشناسانه وجامعه شناسانه پیگری نمودند وبه جز محدود فلاسفه  در قرون معاصر و آنهم به طور پراکنده مطرح شده است مثل نیچه و مارکیاولی که بعدها مکاتبی ازقبیل سورال ونهیلستی از آنها  بروز کرده است.

نیچه درجایی ازکتابش میگوید اگر بگویم خدا مرده است کسانی میگویند قبول اما همچنان بر باور وعادت گذشته استوار هستند در حقیقت هیچ فرقی در روند عقاید وباورها و درشکل زندگی به وجود نمی آید  .

 براستی  چنین عادتی ازکجا می آید؟. انسان تا کی باید از مرگ بترسد؟ آیا با این ترس می توان تفسیر درستی از مرگ کرد ؟ وآیا چگونه  ملتی که به حیات بعد از مرگ  اعتقادی ندارد می تواند از هویت خویش دفاع و  نظام های اجتماعی را طرح کند ودر چنین جوامعی هنر وادبیات چه شاخصه های دارد؟ وهزار سوال و  امای دیگر. 

اما انسان درسالهای متمادی با باور به نیروی خارجی که جبر ارزشی را برایش فراهم می آورد اعتقاد داشته واز هرگونه تعقیر بنیادی پرهیز کرده است ویا شاید هم توان آن را نداشت  اما این ترس مشترک همیشه شعله ی پوچ گرای یا نهیلیستی را در اعماق ذهن انسان زنده نگه میدارد .

ارنست ونگر می گوید همه آدم ها در درون خویش نهیلیسم ند ولی از تحمل ودرک آن عاجزند وهمچنین می گوید نهیلسمی فقط پوچ گرای نیست بلکه درک دوباره و متقابل ازجهان واقع است.

اما جهان آینده ونسل های بعد بی گمان تعبیر وتفسیری دیگری از جهان امروز میدهد ویه جای آنکه از جنگ با او شانه خالی کند تن به او می سپارد او جاودانگیش را جایی درون خودش کشف خواهد کرد این دور از ذهن نیست چرا که همواره مردان بزرگی مثل هدایت ، همینگوی ،  کافکا و... که بی هیچ پشتوانه ی ارزشی وامید به حیات و حساب و کتاب خود را به آغوش مرگ می سپارند تا دیگران بدون ترس جهان خود را آنچنانکه  شایسته اوست ببیند وبه قول دون خوان جهان آینده از آن جنگ جویان مرگ خواهد بود، انسانی که از پیله ی زبان بدرآید وجهان را بی واسطه وبی هیچ پیشداوری ببیند آنگاه است که قادر به هر قصد میگردد انسانهایی که از دام ترس رستند وتار پود اندیشه را در تجربه ای همگرا با دیگر کائنات به دفاع از حیثیت خلاقیت وهویت خویش به پردازند.

 

 

 

 

یه شعر هم از دوست خوبم موسی طیبی:

 

 

تمام ِتن   تبخیر

تن         تمامتِ تبدیل

کرم ِخیال           در پیله اش

شرم ِپروانه میکند

                       تا رنگ بازد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چند شعر از دوست خوبم  میثم ریاحی :

 

 

 

 

میثم ریاحی عزیز و دوستداشتنی

 

 

 

بوي سرو مي دهم

علف هاي سرد روزنامه

- تقسيم -

به دست باد

گودال هاي آسمان

و تصوير يك نگاه

پهلوهاي درهم يك صورتم

- شاخه اي ريحان

دلم هنوز

لك مي زند

به برهنگي پاي كركس ها

چقدر سفيد

با زمين نشسته ام

انگار

 مرده ام

و در تابوت سينه هايمان

انار را مي جويم !

 

 

 

 

 

*     *     *   *

 

 

 

 

 

می چرخم

و خیس می کنم

ماه را

درون صورتم

بدون سیب

و بغض گرفته ای

و خواب می بینم

پوست من

می تواند

قنات چشم هایتان

 باشد

اشتباه

از ریحان بود

و باران های همیشه !

 

 

 

 

   

 

 

*     *     *   *

 

 

 

صلح

 به شیوه ی مادرم

 

 

1

 

از دردِ دندان هایت

درختان          به خود می پیچند

و در پیکر هایی باران و ممنوع

آنچه را آفتاب دیده اند       بالا می آورند

 

 

 

2

 

انگشترت       بلند

 شانه هایم دارازتر

 اما

   زانوانت :       

                 صورت هایِ جهان          

 

                                          نقطه

 

 

 

3

 

گور می کنم

و گورکن

تا چشم اندازِ آرامِ خرما

 رویِ آب  

    بویِ شیرینِ پیراهنم را           می چشد

 

 

 

 

4

 

راه  می روم

کبوترم را صبح کنم

از ضخامتِ روزهایِ کاج

و در چارراه          پیرِ  مردان دخترم باشم

به دخترم تابوت

نگاه کنم

و دیوار

                   بال شود

                   در پاهایِ تنگم

 

 

 

 

5

 

در خاکِ صفر

سرم توی لیوان جا می شود

و جا می شود جهان         جایِ  باد

                                             جایِ سفره

 

 

 

 

 

6

 

دست هایم

عطرِ آدم برفی دارد

و لبخندِ یک کودکِ زمستانی

 

 

 

 

7

 

شب       خواب گیسو

 دنباله ات             

                    گلوله

امروز

حتی پدرم را

می توانم                به دنیا بیاورم

 

 

 

 

8

 

آسمان

چقدر کم

تو را می بیند

 

 

 

 

9

 

از پیشانیِ تو           ماه می گرید

آرام باش !

 آسمان

      از کلاغ

         پرواز نمی خواهد

 

 

 

 

 

 

10

 

انگشتری

            تمامِ سرو

و سالمرگِ جمعه           در جنگ

 

 

 

 

 

11

 

دستانم

پرچم

حدودِ شمع

 

 

 

 

 

12

 

می روم

  اما

           گورِ خود را

              گم می کنم ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نامه دوست خوبم حسین خلیل به من :

 

( تعریفای اولش الکیه جدی نگیرید خواستم  وفادار بمونم گذاشتم وگرنه حذفش می کردم )

 

 

 

 من و حسین خلیلی در معیت محمد گیلک (البته پشت دوربین)

 

 

 

 

 

سلام محمد عزیز . همیشه تشنه ی محبت شا عرانه ات بودم که ترویج دوستی می دادی . جما عتی که غرق بود در ان. من بودم . این را برای و بت می نویسم به یاد لحظه ای که فقط برایم بو تیمار بودی و محمد عزیز بروز می کرد وقتی اجازه دادی . را برای تو مینویسم خصوصی . کسی که بر مازندران حق داری چون بقول دوست و کسی که شا گردی کردم پیشش تا کمی معرفت بگیرم مو سی طیبی عزیز که کلی به گردنما ن حق دارد و من حالا انقدر قرغم که خجالت می کشم . مثل گو س فندی که بو دم . سرم را خم کنم بروم خانه اش و او برایم حرف بزند هر چند نفهمیدمش هیچ وقت ببخشد مرا . هر چند تا چند ساعتی که اکنون است و رئس جدبد امده توی ارشاد هنوز پولت را نداد که برای ار تقا ع ادبیات مازندران دادی . در لحظه ای که همه ی جمع منتقدین نمی دانستند طرف شا عرنبود مگر در غزل هایی که عاشق بود در کتاب. تو می دانستی و حرفی نزدی . و وقتی پول کرایه اش را نداشتیم . باز هم کمک کردی که دوستان بفهمند . چون تو بیرون ایستاده بودی و سیگار نمی کشیدی در خودت و از درد چشمهایت برای من مهربان بود . و بدو ن هیچ گونه حر فی پولی که همایش آن غزلها ی مدرن معا ب دوست عزیز مان مهدی . ما فقط در گیر متن بودیم در حا شیه و تو در بیرون قشنگ متن ها را حلا جی می کردی . هر چند هر چه پنبه ی حسین حسین توی گوشم زدی من کر بودم . دوست من . بو تیمارم . مرغ عا شق شعر مازندران که حالا در تن ها یم تو را فهمیدم . .. اگر رهایم کنی تو را رها نمی کنم . تو خودت همه ی سیمرغ های مازندران را در استین به این شهر و آن شهر معرفی کردی . شهر هایی که من بابام کارمند بو د عطار ولی این مرد می رفت و تبلیغ شعر می کرد . چی می گی در گو شم . من مدح دوستم می کنم . عطار وقتی تایپ کردم شرو ع کرد به در اوردن عطر . اول این عطر را به من زد ولی من مست دوستم عطار می خواهی بزنی از نوع دیگر ش بزن . اولی این بود :

 

 

به عمر خویش مدح کس نگفتم

دری از بهر دنیا من نسفتم .

 

 

گفتم عطا ری جان . این هم مثل تو است کمکم کن با ربان تو مشکل را حل کنم . حاتم تایی سینمای جنگ گزاشتم و سر گذشت ان 2مرد وان زن را در شب بارانی بابلسر به یاذ محمد رمضانی . دوست شا عرم . خانم س . گریستم . هر چند هیچ کدان نفهمیدیم وقتی می رفتیم . دوستمان تن ها تر میشود در خانه ی که نان و نمک خوردم. وقتی راهنمایی ام کرد مثل آدم حرف بزن . باشه محمد . من که نیستم ولی به جان کلاسیک ها چاپم کن :

 

 

عطار یکی از پر کار ترین شا عران و نویسندگان ادب ایرانی است انهم در ایران که ادم از بس این زبان روان است . هز یان می گوید با هر زبان . و در هر قرن . فقط انهایی که فهمیدن اش که درویش را خودش کشته . عا شقش شدند . عطار خوبه بده یه کم زبان تقلید کنم من که عمری از مراجع تقلید کردم بلدم . خرابت نمی کنم . برای عا شق ترین دوست هایم بنویس کسانی که تن هایی شان به لب خندی در جهان خلا صه می شود :

 

 

 

بگو حسین نترس بگو این محمد است همانی که شا عر نشانت داد بگو هر چه از دوست رسد نی کوست .

یا

 

ذکریا مولانا محمد علی رضا زاده که گفتم عاشق ترین غزل سرای معا صر فقط تویی !

(وقتی حا فظ گفت از حافظه بیرون نمی آید ولی سلام برسان! گفتم کو چکی می رسانم خوا جه!   حوا ست باشد او کیست ) :

 

اولین بار از حضرتش که شعر دزدید م . شعر این نیست ! که تو دز دیده ای ! به من گفت: دزد ِ ناشی ! و دوست ِشاعرم شد .اولین بار خوان ِ آخر ِ شعر است این رفیق!.هر چند هیچی از شعر ندا نستم ولی یک دل از او کندم و شا عر شدم . افسو س که هزار بار شکست و قتی شیخ از جمله در جمع مریدان مرا بدید که فال می گرفتم از کف دستان ِ کو لی اش !

. ندانست من رمیده ی لو لی وشی ام شور انگیز که از خوان های رو یا به سوی من هر شب خودش را شلیک می میکند . و من حتی کرم های چشمم را در با سن ورم کرده ی پریان در یایی پروانه حتا اگر در طلب هم با شند وقتی بی پرده عا شقم می شدند نکردم . جز به نام ِ او .هر گاه با انتری حرف می زدم فکر کردم جلوه ی تو است های ! هوی !. من از در ویش بازی متنفرم مولانا! حواست باشد بشین سر جات تا نگفتم خفه بشی! زیر پل ِسانفرانسیسکو ساناز فکر کرد از یادش رفته بودم رو سری ات با آب که میرفت سراقیانوس . که چنین آ تشم زد وقتی به جمله مریدان گفت فلانی دز د است گربه ی دله است که گوشت می خورد فقط آنهم طوری که صلا حبش نفهمد . هر چند خوشم آمد از طنازی اش که در زبان بود لسان الغیب ِ تو بود گوش میکنی تو که همش خوابی یا مستی حا فظ !؟ پس این شعرا رو اعتراف می اورمت اگه اینا می دیدنت همه رو بگی من گفتم :

 

 

گو ش می کنی لیلی! . تو فقط به من هرزگی یاد ندادی همه را دادی که به من هرزه

بزنند گیاه ِ توهم آزادم کرد به قول آن مرادی که حجم حو صله سر رفتن از شعر او در

دلم تپید : (روانی کرد ! ) . هر چند هیچ معجزه ای در بنی اسرا ییل ندیدم که حسین

نکرده بود از نوع ِ حلا جی اش تنت را که پنبه میزد سفید. در آپارتما ن اجاره ای

بلوار بسیج تنها با یک بار بو سید نش دنیا یی شد گنبدکم کمان ابرو! حرف همه را

گوش دادی و همه از من گرفت تورا وقتی که در همهمه شدیم تا میم مرگ برسد .

فرشته ی عزیزم عز رائیل ! من هر لحظه با تو در خود کشی ام دات پر سین بلاکِ

نا خنت دیوانه ام کرد .یدالله شعرکه گفت : (انهمه نا خن برای چشم هایم زیاد که بود) من باز

میخ آم. و قتی که می کشی . می .. ! کو شی؟ . تا می خوانیم . آلبالوی المانی! دعوت نامه بده می ام

خواستگاری سر راه به عباس معروفی می گویم بتهون بزند در مراسم مردگان . یادت هست برایت پستیدم

گفتم برو فلان جا مغازه دارد امضا بگیر . ولی دزدکی پشت جلد را با خود کار م نامرئی امضا کرده بودمش

رندی را بگیر حا فظ هر چند تو مرا بنموده ای که از تو بنویسم . ولی این جا سا حت غزل سرایی ست که

عاشقش ام تو اگر نشوی دیوانه ی احمقی .

برا یم دعوت نامه نفرستادی که چرا؟ سال 20020 نوبل می گیرم با من از دواج نمی کنمت

تا مثل ادم نمی خواهمت. ربان قرمز ببند به سرت ! اگر درد گرفت از دی وار می گزریم شیخ !.

 

_______________

 

توضیح : این مطالب با اجازه محمد اسماعیل زاده که وب گرد نویسی به من یاد داد . مجاز است دزذی هنر است را از داستایسکیبخوانی 2 دور بخوان من کمتر خواندم . بعد از هر منبعی که بدزدی در این متن . من قبلا دزذیده ام به نام استاد بزرگ داتا یوسکی عزیزقورت دادم . برادران کارا مازوف با آن خوانوادده های جنگ و صلح و رمان جن زدگان را هم باید بخوانی . تا رئا لیسم جادوئی یاد گرفت این شتر که وقتی خواند شرود اندرسن به همینگوی گفته بود در تر جمه ی مقدمه داستان هایش گلشیری همه را نوشت . گفته بود : من فقط اگر قرار باشد زانو بزنم . پیش این استاد است . انهم از نوع جن زدگان .

 

 

 

 

کو چک دوست . حسین خلیلی

 

 

 

 

 

یه شعر هم از دوست خوبم علی صالحی :

 

 

ابر ِ تبار

سنگین و قیر      سایه میکند .

دوردست ِ دانه های خنکش را نصیب 

 جز کبودی  ِ صورتها نیست .

هوا

 بویناک و بدل

 با بهشت ِ مخدر

به اعتبار جهنم جاری .

میخندیم ،

گریه ،  میمیریم