از اونجایی که قرار شد ، تنبلی تعطیل ، زود به روز کردم،
یه نیم ویژه نامه داریم از مسیب رضوی دوست خوب نوشهری
من ، و خوانش چند کار ایشون که سید مهدی موسوی زحمتش
رو کشیده .
همایش شاعران شمال هم همایشی هست که با نام
( ادبیات – نقطه – سر مرز) سه دوره در نوشهر برگزار شد
و این روزها دوستان در تدارک برگزاری دوره چهارمش هستند
که قراره روز 26 مرداد ماه در اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی
نوشهر برگزار بشه ، دوستانی که مایل به شرکت در بخش
مسابقه ی این همایش هستند می تونن کارهاشون رو در دو
بخش کلاسیک و آزاد تا تاریخ 20 مرداد ماه به آدرس نوشهر -
مجتمع فرهنگی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی بفرستن. ( البته با مشخصات کامل خودشون)
برای اطلاعات بیشتر به این وبلاگ مراجعه کنید

وقتي كه باد از پنجره نيمه باز بوي آبرنگ را مي آورد توي خانه،
تازه مي فهمي كه صبح شده و بايد بيايي بيرون. بلند مي شوي ،
سكوت همه جا را فرا گرفته است. ديگر تيكايي نيست كه ماغ بكشد
و يا بزي كه با صدايش زنده بودنش را فرياد بزند.
مش ليلا صبحانه اي برايت درست مي كند ، و مي گويد درخت
كهنسالي را كه توي مزرعه ي پدري ت ، سالها دوستش داشته
اي بريده اند. اما برايت اصلا مهم نيست ، وقتي آبرنگ را بدون تيكا
، بدون درخت ، از پشت عينك ته استكانيت ، سالهاست همانطوري
مي بيني كه غزلهايت را.
از خانه بيرون مي زني ، علي بابا از كنارت مي گذرد ، لبخند روي لبهايش
را دوست نمي داري ، همانطور كه تبر توي دستش را ....
مسیب رضوي را چند سالي مي شود كه مي شناسم ، متولد
چالوس ، ليسانس ادبيات از دانشگاه حصارك تهران ، شاعري
كه هميشه غزلهايش را دوست مي دارم. و در متني كه پيش روي
شماست مي كوشم كه به جستاري هر چند كوتاه روي اشعار اين
شاعر بپردازم.
در اين بررسي سعي بر اين است كه نگاه كاملا كلي نسبت به غزلهاي
اين شاعر داشته باشم ، به طوري كه در پايان مخاطبان اين متن بتوانند
شناخت بيشتر نسبت به شعرهاي اين شاعر موفق مازندراني پیدا کنند ،
اميدوارم مورد توجه شما قرار گيرد.....
وقتي در شعرهاي مسیب دقيق تر مي شويم عناصري را مي بينم
كه با همنشيني در كنار هم غزلهايي را به وجود آورده اند كه در
بيشتر اوقات دلنشينند ، عناصري در حيطة مفهوم و در حيطه ي زبان
و ساختار شعري جداي از مفهوم عميق فلسفي. به طور مثال مفهوم
عشق در شعرهاي اين شاعر گاها مخاطب را با واقعه اي روبرو
مي سازد كه بهت وجودش را فرا مي گيرد و ناگهان به اين سوال
بزرگ فكر مي كند كه به راستي دليل اينگونه برخورد با عناصر عاطفه
چيست ؟!!
عاطفه در شعرهاي مسیب عموما نامشخص است ، بدين ترتيب كه
مخاطب نمي داند آيا اين بيت را در زمره ي ابيات رمانتيك گونه ي زبان
فارسي قرار دهد با اينكه محوريت را جدا از عاطفه به عناصري دهد كه
رنگ و بوي خشونت دارد ، و اينطور مي شود كه هر مسئله ي عاطفه
برجستگي مي يابد ، ناگزير رد پايي از خنجر ديده مي شود.
اين ترديد در مفهوم حتي در لحن و شيوه ي گفتاري و انتخاب واژگان
از سوي شاعر نيز تاثير فراواني مي گذارد.
البته در اين دست از غزلها مولف شخصيت هايي را انتخاب
مي كند كه ابراز احساساتشان همراه با نوعي ترس است ،
و اين ترس درپاره ی ابيات خود را بر عاطفه مسلط مي كند ،
و مخاطب را با نوعي مفهوم تاريك كه ناشي از بيم هاي دروني
شخصيت غزل اوست مواجه مي سازد.
به ليلا بگو هرزه كمتر بگويد
غزل لوث شد چيز ديگر بگويد
بگو از درختي كه برشاخه هايش
كلاغي است شكل كبوتر بگويد
به صف ايستادَند قداره بندان
بگو تا برادر برادر بگويد
برادر برادر كه رفته ست مادر
بگو از دل خون مادر بگويد
بگو تا بخون خواهيش گر بگيرد
پدر كو كه از پشت و خنجر بگويد؟
بگو درد كوچه تمامي ندارد
اگر چه دو صدباره از سر بگويد
من اين قصه را بارها گفته بودم
دلم خواست يك بار دختر بگويد
ولي نه ، نه شايد از من بي خبر
بگو هرزه ها را مكرر بگويد
البته برخورد اينگونه با مسئله ي عاطفه در شعرها مصيب هميشگي
نيست و در بعضي موارد تغزل رويه ي اجتماعي خود را در غزل او نشان
مي دهد. در جايي كه عناصر تبديل به نشانه مي شوند.
نشانه هايي كه هر كدامشان بيانگر يك قشر از جامعه مي باشند.
البته اين مفهوم به شكل خاصي بيان مي شود .با يك روايت خاص ،
از اين جهت كه روايت در بعضي مواقع در غزلهايش جنبه ي فرا طبيعي
مي يابد
، و شخصيت ها عموما حيواناتي هستند كه خوهاي انساني دارند.
و اين فعل و انفعالهاي مفهومي به شيوه ي اعجاب آوري باعث
هنرنمايي شخصيت ها مي شود.
و اينگونه مي شود كه مخاطب شخصيت هايش را مي پرستد و
سرنوشت آنها برايش مهم مي نمايد ، و در بعضي موارد پا را فرا تر
گذاشته و شخصيت هايش را به اسطوره هايي بدل مي سازد كه تا
آن زمان وجود نداشته اند ، اسطوره هايي كوچك ولي در عين
حال دوست داشتني.
و پيش مردم ده نامي از اين قصه تا بردند
به پوشالي ترين افسانه هاشان التجا بردند
يكي بود ويكي هرگز نبود و نيست صبحي زود
دو تا چوپان دو تا سگ گوسفندي را چرا بردند!
اهالي ساده و بي اعتنا هرگز نپرسيدند
چه بود آخر ، چه شد اين قصه طفلي را كجا بردند ؟
چرا دادن؟ نه مقصوداين نبود او خوب مي دانست
يكي را از ميان گله ها تنها چرا بردند ؟
و پاييزان كه عطر كاه و گندم در ميان آمد
اهالي ، گله ها ، اين قصه را از يادها بردند
دو تا چوپان دو تا سگ او فقط اينقدر يادش بود
كه برگشتند در ده آبروي گرگ را بردند
و در بازي مرگ و زندگي آنسوتر از قصه
هميشه بزبزي ها باختند و گرگها بردند
پس از خوابيدن گهواره ، چندين سايه مشكوك
شبانه ريختند و بزبزي را بي صدا بردند
نكته قابل اشاره اي كه در اين غزل ديده مي شود ، وجود قصه در روايت
است كه به كمك غزل مي آيد تا ارتباط ابيات بيشتر و بيشتر شود ، البته
روايت كمك شاياني به فرم نيز مي كند. بدين ترتيب كه فرم را در كليت
ابيات پخش مي كند و اجازه اين را نمي دهد كه بيتي به تنهايي
و به دور از همنشيني در كنار ديگر ابيات خودنمايي كند.
البته در بيشتر غزلهايي كه امروزه مشاهده مي كنيم، فرم جنبه ي
برون متني دارد و مخاطب ناچار با پيشينه اي كه از كاركترها و كلمات
در غزل دارد به درك اين گونه غزلها مي پردازد ، در حقيقت اين گونه غزلها
فرم خود را مديون حوادث پيراموني زبان فارسي اند و به زبان آنطور كه زبان
است و به كلمه آنطور كه كلمه است بدون هيچ پيشينه اي نگاه نمي كنند.
و در مقابل غزلهاي دهه ي گذشته ي ادبيات كشور سمت و سويي
ديگر گونه داشته اند ، به طور مثال در غزلهاي دهه ي هفتاد فرم را
عموما درون متني مي بينيم ، به شيوه اي افراطي ، به طوري كه ،
ماهيت معناي كلمه ناديده گرفته مي شود ، و مولف به دنبال اين
است كه فرم جديد را بدون در نظر گرفتن جايگاه كلمه در بطن زبان
فارسي پديد آورد.
اما در شعرهاي رضوي شيوه دوگانه وتعديل شده ي فرم را مي بينيم ،
فرمي كه هم بيرون گراست، هم درون گرا ، تصوير بزبزي در
شعرهايش همان تصوير است كه ما از اين حيوان داريم، هميشه در
حال فرار از كسيست كه در كمين اوست ، اما در مقابل ، در همنشيني ،
با چوپان ، گرگ ، سگ، ده ، مرگ و زندگي شكلي تازه و باور نكردني مي يابد.
و در بستري غير قابل پيش بيني و جديد ، فرمي را ارائه مي دهد كه
تا كنون در كمتر جايي از ادبيات مان با آن مواجه بوده ايم.
استفاده از روايت مدرن در غزل به همين شكل ساده محدود نمي شود
و در پاره اي اوقات ، پا را فراتر گذاشته و تكنيكهاي مدرن شعري را با
تغزل آنچنان مي آميزد كه كمترين برجستگي نسبت به بقيه عناصر
پيدا نمي كند.
به طور مثال در غزل با مطلع « بي كران تو در دلم شد اسير » مخاطب
با مجموعه ضمايري روبروست كه مرجع آنها در ابتدا برايش مجهول است .
ضماير طوري در مقابل هم و با هم به گفتگو مي پردازند كه اينطور
مي نمايد كه راوي دو نفر است ،اما بعد از كنكاش دوباره در ابيات
به اين واقعيت پي مي برد كه راوي دارد از خودش مي گويد.
و زاويه ديد و به اصطلاح دوربين در شعر با جدا شدن از تنه ي كااكتر
اصلي شعر به گزارش محيط پيراموني شخصيت اصلي مي پردازد.
و همچنين استحاله پيدا كردن كاراكتر اصلي غزل كه يك انسان است
در وجود يك درخت ، دامنه ي ديد مخاطب را گسترده تر مي كند ، و متن
را به سمت اين حقيقت سوق مي دهد ، كه تمام ضماير در واقع
مرجعشان راوي است.
نكته ديگري كه در اين دست ، غزلها از اين مولف اهميت دارد ،
استفاده از شيوه خاص گزارش در روايت است.
در غزلهايي كه امروز مي خوانيم روايت را عموما توصيفي مي بينيم
و اين توصيف باعث كندتر شدن روايت مي شود ، اما در مقابل اگر
توصيف كمتر باشد و گزارش بيشتر ، روايت سرعت بيشتري مي يابد .
در شعرهاي مسيب توصيف را فقط محدود به يك بيت مي بينيم.
در حقيقت مولف اين غزلها سعي مي كند ، سريعا از توصيف بگذرد و
به گزاره دادن بپردازد.
اين نكته در غزل با مطع «بيكران تو در دلم شد اسير» كاملا مشهود است .
نكته ديگر در اين غزل بها دادن به كلمه است مي باشد ، او كلمه را در
خدمت روايت نمي گيرد ، به كلمه وجود مي دهد و بعد مي دهد و اين
اجازه را به كلمه مي دهد كه در روايت به خود نمايي بپردازد. به
طور مثال در همين غزل «بدهم» در بيت پنجم معنايي فراتر از مفهوم
قبلي خود مي يابد، و به دو شكل گسترده مي توان آن را معني كرد.
و در هر دو حال معاني عظيم فلسفي را به ذهن متبادر مي سازد.
البته تركيب سازي نيز در اين غزل قابل اشاره است.
با هم اين غزل را مي خوانيم.
بي كران تو در دلم شد اسير ، من اسير تو با قفس در من
روح گسترده ي تو در تن من ، قبض شد حبس شد، نفس در من
مثل طغيان رودِ زنداني ، سر به عصيان كشيد در تو شرر
سوختي با تو من مذاب توام ، نيست غير از تو هيچ كس در من
جفتمان يك تَه استكان كه زديم ، تا به هم خورد هر دو افتاديم
رخوتي گنگ در تو جاري شد ، تا پُر از من شدي سپس در من
نوچه نوچه تو را جوانه زدم ، شاخ و بالم شدي درخت شدم
ناگزير از تبر شديم انگار ، شاخه شاخه شدي هرس در من
هوسم برد گيج و منگ از تو ، بوسه مي خواستم تو را بدهم
به زمين و بگيرم از ريشه ، ريشه ام خشك شد هوس در من
تنم آبستن چه فاجعه ايست ، كه چنين باد كرده چشمانم
واي انگار پخش شد چيزي ، مثل طعم دهان گس در من
زير جلدم عبور روح خبيث ، مور مور شفيره اي كه تواي
هيچ اصلا بعيد نيست كه صبح ، متولد شود مگس در من
البته تركيب سازي و زبان مدار بودن شعرهاي مسيب ، او را از اصل
مفهوم و مضمون هاي شاعرانه دور نكرده ، و در بعضي از غزلهايش
مي بينم ، مفاهيم اجتماعي را با مفاهيم صميمي تغزلي آميخته است
، و اين آميختگي را در بستر چنان زبان محكمي ارائه داده كه حتي در
زمينه ي تركيب سازي نيز حرفهايي را براي گفتن دارد.
به طور مثال نمي توان از تركيبهاي «بره جسد» ، «كور گرد» ، «برگ گرييدن»
و يا «درد خنديدن» به سادگي گذشت ، آن هم در غزلي كه عنصر فضاسازي
را به شكل هنرمندانه اي لحاظ كرده است ، فضاي جنگ را ، در بيت بيت
اين شعر مي توان لمس كرد ، از گله هايي كه مي گريزند ، از يورش پلنگ ،
تا سر نيزه ها و كودكاني كه در شهر با تفنگ هاي چوبي به هم شليك مي كنند.
در شعر «درخت سنگ زده» نشانه ها با هنرمندي قابل ذكري ،
در كنار هم و در راستاي فضاي شعر پس از جنگ ، در حركتند، درخت
نشانه اي مي شود ، كودكان نشانه اي مي شوند ، كه هر كدامشان ،
معاني گسترده اي در لايه هاي زيرين خود دارند . به اعتقاد من ،
مولف در غزل «درخت سنگ زده» تصوير واقعي و ملموسي از جنگ
را در قالب نشانه ها ارائه داده ، تصويري كه لبريز است از تركيبهاي نو ،
عاطفه مند است. و در تمام ابيات شعر از ابتدا تا انتها از ذات تغزلي غزل
كم نديده ايم و از صميميت ابيات كم نشنيده ايم....
گريخت ريخت به هم گله اي پلنگ زده
نشست پنجه به حلقومهاي چنگ زده
نفس نفس كه دويدند سرد افتادند
تمام بره جسدهاي ونگ ونگ زده
هدف گرفته دم ماشه ها به آتش گرم
خشابهاي جنون بوسه بر فشنگ زده
به سر زده تب سر نيزه ها دريده و مست
گرازهاي قسم خورده دوش فنگ زده
تفنگ بازي جدي كودكانه ي شهر
صفير فاجعه در گوش بنگ بنگ زده
و كور گرد هوا رفته آسمان خفه
كه خيمه زد سنگين روي شهر جنگ زده
پيله ها خالي لانه ها بي گنجشك
چگونه برگ نگريد درخت سنگ زده
و كودكان ده ما چه ساده سرگرمند
به تیله بازي با پوكه هاي زنگ زده
و طوطيان قفس گير درد مي خندند
به نا قناري گنجشككان رنگ زده
متني كه خوانديد ، تنها معرفي كوتاهي از چند غزل ، از اين غزل سراي
مازندراني بود.
و در اين متن كوتاه مجال زيادي براي پرداختن دقيق به اين اشعار نبود ،
و عموما لحن جنبه ي معرفي شاعر را در نظر گرفته بود.
در پايان چند غزل ديگر از اين شاعر را با هم ميخوانيم ، اميدوارم مورد
توجه شما قرار بگيرد:
تو آخرين هستی زين کن اسب را سر دار
شگون ندارد مشکی سپيد را بر دار
چه قدر می آيد با تو خاکی اين دشت
چه قدر می آيی با تفنگ خنجر دار
تو قلعه ها را با فيل فتح خواهی کرد
تو شاه خواهی شد يا وزير باور دار
و دستهای نرو ماده فيلها رخ ها
پدر پسر مادر کره اسب دختر..... دار
تو ناجی موعودی قيام کن حسنک
عليه خانم ناظم مدير دفتر دار
کلاس دوم من دستگير شد حسنک
اسير شد حسنک استحاله شد در دار
شکست و سر به رکوع ايستادو بر گردن
مدال نعش تو آويخت آفرين بر دار
به بيوه گی شما غبطه ميخورم مادر
ميان هرزه عروسان چند شوهر دار
مرا درگیر می بینم ، یکی با من در افتادست
تبِ آتش به روحِ مرده ی خاکستر افتادست
کدامینش منی آیا ؟ کدامینش تو ام سایه؟
دو تا دور از هم با هم ، که در یکدیگر افتادست
شب از چشم تو بیرون ، مرد من روئید بر دستت
و دیشب باخین لکه ای بر بستر افتادست
تو در من در کشید و . . . . مایوس
در خت یائسه من دیگر از بار و بر افتادست
چه کاری بود نیشش ، نیش من با تو چه کاری بود
تو بر من خورد ، زخمی بر زبان خنجر افتادست
به سمت ابتذال آسمان انگار روشن بود
که دیگر آفت پرواز در بال و پر افتادست
چه عکسی ردپای پنجه هایم روی صورت ماند
ببین زرد من از سرخ تو هم قرمز تر افتادست
ومن بین من و تو رای دادم ، حکم اجرا شد
تو دیگر نیست ، باور کن که نسل ما بر افتادست
وبال گردنم نعش مرا از دوش خود بردار
مرا بر دار و دور از خود به خاکی بی نشان بسپار
نه می خندم نه می گریم، نه می سوزم نه می سازم

