اول ُ آخر ِ حرفِ دلِ خامُ بی سوادم
همینه که مونده یادم :
زندگی قشنگه اما ، اگه مُرده باشه آدم .

خبر اول:
بالاخره مجموعه شعر علی اکبر یاغی تبار چاپ شد . جوانمرگنامه ، نام مجموعه علی اکبر یاغی تبار است که توسط انتشارات رادمهر و با تلاشهای حبیب گوهری راد مدیر انتشارات چاپ شد . نکته جالب در مورد این مجموعه چاپ چندشعر یاغی هست ، کارهایی که من هنوز تو شوک چگونگی عبور شان از فیلتر ارشاد هستم.
خواستم بیشتر در مورد مجموعه جوانمرگ نامه بنویسم که دیدم مطلب زیبای دکتر بهرام پرور گویای همه چیز هست ، پس همون مطلب رو بدون هیچ تغییری اینجا براتون میزارم.
«جوان مرگنامه» کتابی ست که شاید خیلیها منتظر آن بودند ! ... شاعر هم دیار ما ، علی اکبر یاغی تبار در مازندران نامی کاملا آشنا بود . شعرهای تلخ و گزنده ی او ، در کنار شیوه دکلمه جالب توجه اش ، در برنامه های شعرخوانی مختلف که در سطح استان برگزار می شد و می شود ، استقبال بسیاری را به دنبال داشته و دارد.
در عرصه دنیای مجازی نیز ، فقط فرهاد صفریان با ارائه چندین شعر از او ، علی الخصوص غزل بسیار زیبای «جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد ...» در وبلاگ غزل معاصر، نام او را بیش از پیش و این بار در سطحی وسیع تر مطرح کرد . همه این مقدمات به ما می گوید که چنین کتاب شعری باید پر مخاطب باشد که امیدوارم این گونه باشد اما نکته ای که در بالا به آن اشاره کردم ، یعنی وضع نابسامان پخش کتاب ، مانع بزرگی ست که امیدوارم همراهی شما کمک کوچکی در حل این مشکل باشد .
برگردیم به کتاب : نخستین چیزی که در تورق اولیه کتاب به چشم می رسد متاسفانه یک نقطه ضعف ، و شاید تنها نقطه ضعف ، مجموعه باشد . متاسفانه « جوان مرگنامه » مجموعه بسیار نامنظمی ست ! ....شعرها بدون هیچ ترتیبی و به شکل درهم چاپ شده اند !...غزل و مثنوی و رباعی و دوبیتی و نیمایی و ... همه و همه به شکل مختلط ! ....این شیوه به نظر من تمرکز خواننده را بر هم می زند . به خصوص حضور نیمایی و رباعی و دوبیتی در کنار غزل و مثنوی و غزل مثنوی .
نکته منفی دیگر باز هم در صفحه آرایی ست . متاسفانه صفحه آرایی اثر هم شان آن را رعایت نکرده است و استفاده از شیوه قدمایی نگارش پلکانی شعر کلاسیک ، جلوه مناسبی به مجموعه نداده است .
اما اگر از این دونکته حاشیه ای بگذریم ، متن شعر یاغی بی شک مسحور کننده و شگفت آور است . مهمترین نکته شعر یاغی طنز سیاه یا به عبارت بهتر کافکایی آن است که همچون تازیانه بر روح مخاطب می نشیند و بیدار که هیچ ! به آتشش می کشد . چنین طنزی علاوه بر اینکه بر هنرمندی شاعر تکیه دارد ، ریشه در رنجهای درونی شاعر و نگاه ژرف او به اطرافش دارد . به عبارت بهتر این تلخی و گرندگی ، پیش و بیش از هر چیز جان شاعر را سوزانده و خراشیده و آنگاه در غزل او متبلور شده است . همین نکته سبب شده است که شعر یاغی ، بر خلاف بسیاری از آثار معاصرین اش ، یخ و بی روح و شعارزده نباشد . در واقع حتی در اجتماعی ترین شعر یاغی ، بوی شعار حس نمی شود چون او از ؟آن دست شاعرانی ست که با خون و گوشت و استخوان می نویسد نه با تخیلات مبتنی بر هیچ !
بی شک جهان بینی من با پوچ انگاری آشکار موجود در برخی آثار یاغی ، به شهادت بسیاری از نوشته هایم ، همراه و همداستان نیست اما به نظر من ، نخستین قدم در برخورد با یک اثر هنری ، تشخیص اصالت شعری و حسی آن و نگاه به هارمونی کلی اثر و نهایتا شیوه اندیشگی هنرمند است و بررسی درستی یا نادرستی این اندیشه در مرحله بعدی و بیشتر در مقوله قضاوت است و نه نقد ادبی .
بنابراین چه با دنیای تلخ شاعر همراه باشیم و تجربه مشترکمان با شاعر ما را به تحلیلی چون او رسانده باشد و یا نه ، « جوان مرگنامه » به واسطه توانمندیهای شاعرش در انتقال حس و اندیشه اش ، خواندنی و قابل اعتنا خواهد بود .
« تنهایی » موتیف دیگری ست که در شعر یاغی تکراری بسیار دارد . تنهایی شاعر برخاسته از نبودن آدمها نیست بلکه ناشی از فقدان « انسان» است !...در حقیقت شاعر شبیه جناب مولانما با چراغ به گرد شهر گشته است و انسانس آن گونه که می خواهد نیافته است یا لااقل کم یافته است . این تنهایی ، یا بی رفیقی ، در جای جای شعر یاغی فریاد می کند :
سرنوشتش بی رفیقی بود و بس
طفلکی بدجور دشمن شاد بود
و البته این تنهایی لاجرم به مذاق مردم خوش نخواهد امد و در نتیجه :
چقدر این همه ابتر به من ستم کردند
به این دلیل که دنباله ی خودم بودم
موتیف دیگر شعر یاغی ، صراحت در عین صداقت است . شاعر بر یاغی بودن خود تاکید بسیار دارد و این طغیان خود را در جای جای شعر آشکارا به رخ می کشد :
پای بند هیچ موجودی نبود
از خود و از غیرِ خود ازاد بود
...
از شتر دیدی ندیدی کینه داشت
ساکن افشاگری آباد بود
این طغیان هم در عرصه معنا و هم در عرصه واژگان شعر یاغی خودنامیی می کند :
از عرعر و عوعو بنویسید برامان
ما را چه به زیبایی آواز قناری ؟!
و البته مثالهایی از دست در شعر یاغی بسیار است .
نکته بعدی عشق در شعرهای یاغی ست . می شود به جرات گفت که در این مجموعه تنها یک اقر عاشقانه نسبتا تغزلی وجود دارد ! :
نوشت :« یاور من می شوی ؟» نوشت : « بله !»
« ثصدق سر من می شوی ؟» نوشت :« بله !»
...
نوشت « جان تو نه ! جان ان پدر جانت !
عروس مادر من می شوی ؟!» نوشت : « بله ؟؟!!!»
می بیند که تازه همین مثال هم بیشتر به شعر طنز پهلو می زند تا عاشقانه تغزلی . باقی غزلهای یاغی ، در واقع ذم معشوق اند ! ... شاعر هر چه دلش می خواهد به ناف معشوق مادرمرده می بندد و همچنان که از دنیا شاکی ست معشوق را نیز به همان چوب می راند و البته باز هم باید اعتراف کرد که این زدن آن قدر هنرمندانه است که بیش از آنکه تمسخر آمیز باشد دردناک است . شاعر در حقیقت چنان باوری نسبت به عشق دارد که مصداقهای موجود را ناقص و ناعشق دیده است و لذا با منطقی کاملا مستدل پنبه همه شان را زده است ! یک نمونه شاید گویاتر باشد :
کنون که شانه تو لایق سر من نیست
چه بهتر است که بالشت دیگران باشد
هزار شکر که پای بهار ما یخ زد
تبرزنی که هوس داشت باغبان باشد
سمند خاطر مردی که گرم تاختن است
درست نیست که علاف مادیان باشد
مرنج از من اگر راندمت کبوتر کُش !
درخت دوست ندارد کلاغدان باشد
مرا حواله به این بیستون کن و بگذر
که عشق قصه شیرین خسروان باشد
و باید به این نکته اشاره کنم که مثنویها و غزل مثنویهای این کتاب غافلگیرم کرد . بی شک قدرتمندترین حس شاعرانه کتاب در این اشعار نهفته است و اندیشگی شاعر بهترین مجال را برای بروز یافته است . غزل مثنوی استثنایی : « پشت دیوارها صدایی نیست » که البته متاسفانه مثل بسیاری از اشعار این کتاب ضعف نشانه گذاری دارد و مثنوی زیبای : « پشت در باغ خزان خوردگان » و مثنوی عالی « من کیم مردی به نام هیچ چیز » و البته همان ضعفهای نشانه گذاری (!) از این زمره اند . برای نمونه از شعر اخیر چند بیت را بخوانید :
من کی ام ؟ مردی به نام هیچ چیز !
یک کلاغِ تا ابد کفتر ستیز
من کی ام ؟ مردی به نام هیچ کس !
قاتل سیمرغ ، آقای مگس !
من چی ام ؟ راهی مباد از آن عبور!
دشمن خورشید ، یعنی بوف کور
...
من کی ام ؟ یک « ما نمی دانیم کیست »
یک کماکان مردهء در حال زیست
...
من کی ام ؟ بنویس آقای سخن
یک قلمپرداز بی گور و کفن
یک « مبادا حرفی از وی بشنوی !»
یک زیان مادی و معنوی
یک دروغ ضربدر صد تا دروغ
یک سرِ از فرط تنهایی شلوغ
....
و شاید تنها ضعفی که بشود به متن شعرهای یاغی گرفت ، سهل انگاریهای گاه و بیگاه او در فصاحت شعر است .بی شک این عدم فصاحت ِ گاه گاه ، ناشی از شور یاغی گرانه اوست اما به نظر می رسد در پاره ای از اوقات اختلال در فصاحت به گسسته شدن رشته حسی مخاطب انجامیده است برای مثال :
یک پریشان خاطر پا در هوا
یک نه دستش را نمک ، بی دست و پا
واضح است که شاعر می خواهد بگوید که هم دستش بی نمک است و هم بی دست و پاست اما مصراع دوم فصاحت لازم را در بیان این معنا ندارد و حضور مخاطب را در شعر دچار چالش می کند . و یا :
بارها در رگ شعر چه قدر وحشی تو
خون یک عالمه اندوه روان شد ، یاغی !
که «یک عالمه» به عنوان یک ترکیب عامیانه در غزل مورد بحث جا نیافتاده است و با کلیت اثر همخوان نیست و موارد اندک دیگری از این دست . بی شک حق داریم از شاعری که با چنین تبحری در دو بیت ، استادانه واژگان را به کار می گیرد ، انتظار داشته باشیم که همیشه این چنین باشد :
« نمی دانم » نمی دانی چه ها کرد
« نمی فهمم» مرا پر کرد از درد
« نمی بینم » مرا در من فرو برد
« نمی خواهم » مرا از پا در آورد
و در پایان انتخاب مرا از غزلهای این دفتر زیبا را بخوانید وتمام:
می چکد از چشمهایت آسمانی سوخته
قصه ای راوی گداز و داستانی سوخته
می چکد از چشمهایت یک کماکان درد و داغ
همچنانی مردم افکن ، همچنانی سوخته
دست هم از شدت ننوشتن آتش می شود
در جهنم درهء ذهن و زبانی سوخته
می سرایم از زمینی که تو بر آن ساکنی
تا بماند سفله پرور، تا بمانی سوخته
دست پخت خانم اندیشه چیزی نیست جز
کاسه ای آش نخورده با دهانی سوخته
اسم و رسم ِشاعر ِلاادری خود را بدان
یک نمی دانم کی ِ از بی نشانی سوخته
شعر یعنی آنچه از چشمت تراوش می کند
لخته لخته لخته خون ، یا واژگانی سوخته
من کی ام ؟ مردی به نام هیچ چیز و هیچ کس
شاعری آتش به جان از دودمانی سوخته
پایان مطلب سیامک بهرام پرور.
پشت در باغ خزان خوردگان
آن طرف شهر غزل مردگان
فاجعه رخ داد، زمین دود شد
راه رسیدن به تو مسدود شد
فاجعه رخ داد، هوا سرد شد
رنگ صدا زرد و دوا درد شد
پشت در باغ خزان باوران
آنطرف ِ کوچه ی بی یاوران
فاجعه رخ داد همه سوختیم
آتش فریاد نیفروختیم
دل به پریشان سخنی باختیم
شایعه کردیم که نگداختیم
گرچه در آتش تنمان آب شد
گُر نگرفاتن همه جا باب شد
پشت در باغ « نباید نوشت »
آنطرف مرز« نه زیبا نه زشت »
فاجعه رخ داد کسی پا نشد
لطف قلم بود که معنا نشد
دست کسی شعر بلندی نساخت
از سر زلف تو کمندی نساخت
نان کسی مزه ی گندم نداشت
حضرتِ لب نای تبسم نداشت
پشت در باغ خزان در خزان
آنطرف شهر سراسرز خزان
فاجعه رخ داد غزل سنگ شد
بر سر هر چیز عبث جنگ شد
فاجعه رخ داد عسل زهر شد
زانیه ای شاعره ی شهر شد
شاعره می دید که دستش تهی است
پیش خودش گفت : « جز این چاره چیست؟»
قافیه تا چند عذابم دهد
در عوض آب سرابم دهد ؟!
عامه تا کی سرپایم کند؟!
شاعره ی شهره صدایم کند؟!
باید از این پس پی کارم روم
در پی کاری که ندارم روم
بر سر تصمیم مصمم شوم
روسپی ِ اینورِ عالم شوم
لاش سگی هست حراجش کنم
هرچه مرض ، فکر علاجش کنم
شاعره دنبال دوتا مرد گشت
مرد ندید از پی نامرد گشت
هرچه پی مرد در آن ده دوید
آلت مردانه تن کس ندید
درب دکان زنِ ده تخته بود
مردِ ده از روز نخست اخته بود
دید کسی نیست که خوابش کندش
بر سر یک سیخ کبابش کند
گفت« همین است و جز این هیچ نیست :
شاعرهه و باکره بایست زیست »
خلاصه این مجموعه پر است از اشعار زیبایی که خوندنش رو به همه توصیه می کنم.
برای تهیه کتاب می تونید با انتشارات رادمهر تماس بگیرید انتشاراتی مجموعه هایی رو ترجمه و چاپ کرده که یه گنجینه هست.
تماس با ناشر:
4407-135-0912( حبیب گوهری راد)
خبر دوم :
چهارمین جلسه خانه شعر شمال هم با حضور علی اکبر یاغی تبار ، محمدعلی رضا زاده ، میثم متاجی، ابوالفضل پاشا ، اردشیر تیموری ، روجاصداقتی ، . . . و تعداد زیادی از دوستان که هر ماه تشریف می آوردند و در غیاب نائب رئیس خانه شعر شمال آقای موسی طیبی !!!! برگزار شد .
ایستاده از راست : رسول رستمی - حسین خلیلی - سعید حسینی - محمدعلی رضا زاده - حر شفقت - محمد گیلک - بوتیمار - میثم متاجی - علی اکبر یاغی تبار
نشسته از راست : احسان محمودی - صادق فقانی
نشست تخصصی خانه شعر شمال قرار بود در مورد نقد مجموعه شعر جوانان ساری گردآوری شده توسط رجب بذرافشان باشد که متاسفانه به دلیل شکایت کتبی گردآورنده به اداره ارشاد اسلامی استان و بی برنامه گی ارشاد این نشست بدون هیچ دلیلی مجبور به عوض کردن دستور کار خودش در24 ساعت مانده به اجرای برنامه شد که رنجش دوستان زیادی رو به همراه داشت ، و از همه مهمتر کمترین استقبال از طرف دوستداران شعر در طی مدت برگزاری .
من از همین جا برا تخریب تنها نشست تخصصی شعر استان( فقط در همین ماه) به آقای امامزاده رئیس اداره ارشاد مازندران، آقای نورانی و همه همکارانشون تبریک میگم و دوست دارم این برنامه ها باز هم تکرار بشه تا همچنان شاهد . . . .
از آقای گردآورنده مجموعه که با تمام ادعاهاش حتی تحمل شنیدن نقد چند جوان رو نداشت، تشکر می کنم ، کسی که به جای مطالعه برای دفاع از مجموعه ی خودش چندین شب کنار ادارهارشاد خوابید تا تونست جلوی نقد کتابش رو بگیره. دیگه باید دید این ادبیات به کجا خواهد کشید بافسیل هایی که همچنان ادعا دارند . به قول یاغی تبار عزیز:
ما از طرف زمانه تجلیل شدیم
در موسم افتتاح تعطیل شدیم
دیدیم به یک فسیل تبدیل شدیم.
نشست بعدی خانه شعر شمال در روز 28 خرداد ( آخرین یک شنبه هر ماه) در مجتمع سینمایی ارشاد بابل برگزار خواهد شد که همنجا از همه عزیزان دعوت میشه در این نشست شرکت کنند .

با شرم خودبین
تعقیب در دو سمت مُسَلّم
از محال گذشت
آن زن که از من می آمد
وکجا رفت .
مُضمَر چه وقت را
در ذهن نیسان
معنای دیگر کرد ؟
دیگر کُنَد .
کیوان قنبری – شیرگاه
یک اقتباس ساده از رقص دیدن !
دستی نجیب فرو رفت توی صورتم
مدفوع صاحبش را !
اعصاب اسب دارم
خون/ آمدم
با آستین سفید گوشه ی لبم از طنز تو پرید م
طعم گس خدا درّهدر آینه
پژواک زن دنده ای بر کوه
از برف
از درخت گلابی
از صمیم قلب
من اشتباه توام
می کوبت به دیوار در عکس مرده ای
سبابه ام فرو رفت در گوشه ای حجاز
مغزی که دیگری در پسته ها شکست
من راه می روم بین دو نیمکره در شب
آهای دیوانگی مرا با خودت ببر
من نژندم
تو نژندی
او نشسته در مرکز صد ها پیاله شیر
آرایشت خراب شد
طوطی در آمد از تنت
با پنجره می رفتی در خیالو خیابان در بغل
ای دخترم
رادیکال من
قرار است در کنارم از پریز و برق
متولد شوی
نژند بیزکی – قائمشهر
بوی ته سیگار می دهد این سمت
بوی جنازه
الکل را
استکان را
مرده شور ببر این روز ها را
روزنامه ها را
جا سیگاری را خودم می برم
مرده شور بقیه را
من را
او را
هو را
هوهو را هوا سنگین است
به سلامتی
بقیه را
مرده شور را
هوس یک نخ سیگار
حلقه حلقه ابر های سمی را
رارا
مفعول بی واسطه
را
روزنامه ها را
عمود را
افق را
بقیه را
به سلامتی
سیگار را بر می دارم
باید مراقب راه پله
مراقب خودم
زمینی که می چرخد
نمی گذارد درست راه بروم
می روم
نمی روم
می روم
نمی روم
می روم رفته باشم
نباشم
بروم
نروم
زمین نمی گذارد
باید مراقب بقیه
حتی دکمه های پیرهن را
حتی را را
بی واسطه می نشیند
نمی نشیند نیمکت را
تمام زمین را
بوی سیگار
بوی جنازه می دهد این سمت
اگر به خانه ی من آمدی
ماسک بیاور
جاسیگاری را خودم
الکل را هم
با هم
به سلامتی هم
بقیه هم را بیاور
را را
زمین از حرکت ایستاده است
کسی در راه پله راه نمی رود
استکان ها را قسمت نمی کند
و مرگ در جاسیگاری شاید
و مرگ در هوایی که سنگین است
هو
هو هو
حشرات سر شارند
من با آخرین حشره
که از پیشانیم خواهد پرید
از استکان خواهم گذشت
از شیشه ی الکل
و کلید برق را خاموش نخواهم کرد
نگران راه پله نخواهم بود
نگران زمین
که از حرکت ایستاد
هو
هو هو
زمین پر می شود از حشره
حشره می شود من
من شاخکهایم را تکان می دهم
از دیوار بالا می روم
از لامپ می پرم
از اولین شکاف
با اولین حشره ای که بر خورد کردم
سلام می کنم
قول می دهم حشره ی خوبی باشم
کسی از من نترسد
قول می دهم سمت روزنامه نروم
و قول می دهم بقیه را
را را را
را را نشسته است
بر صفحه های کاهی روزنامه
با تیتر های سیاه
را را را
زمین به حرکت افتاد
نئون نها به حرکت افتادند
آدمها
سرفه ها
سیاه سرفه ها
در روزنامه ها پیچیدند
به ساعت ها شان نگاه کردند
با چشم های پف کرده
همه
همهمه
ساکت !
می خواهد شروع شود کنفرانسها
خبر ها
اتفاق ها
در گوشه ای اما
زمین می لرزد
کسی بطری ها را به هم میزند
استکان ها را
را را
را را را
سیگاری روشن می شود
و پایین می رود زمین
هر لحظه نزدیک تر می شود
پله
پله
بالا می آورد تمام زمین را
یا را
یارو را
هو را
هو هو را
هوا ماه است !
ما روی روزنامه نشسته ایم
داریم خبر ها ی کنفرانس را
داریم بقیه را
حشرات رد می شوند
و هوا ماه است .
پیمان شعبانی تبار – نوشهر
(1)
من به هجرت چشم دوخته ام
فصل سردیست
آغازاین
برف ها که
آبی شدند
برفی ام
(2)
یک جایی همین اطراف روی سر خودت راه رفتی
پیچ ازگذر تو رد شد
وخیال می کنم همیشه تهوع دارم
جایی که هوا نباشد زنده ام
ولبهایم باز می شود
آنقدر فریاد بزنی / که زیر پایت
همیشه افسوس

