اردی بهشت با تمام بهار نارنج هایش ، هنوز بوی تو را کم دارد.
تقدیم به جلیل صفربیگی ، بوسه هایش و روایت تازه اش از عشق
این پست دو قسمت داره ، قسمت اول چندتا شعر از خواهرم زهرا اسماعیل زاده و قسمت دوم نامه اول از سری نامه های دوست خوبم احسان خلیلی تحت عنوان نامه هایی به فاطمه .
قول میدم به زودی با کلی شعر و چند تا ویژه نامه ی مخصوص به روز کنم و مثل سابق پرکار باشم .
جالبش اینه که کنار گوشم زهرا شعر می گفت و من تا حالا نمی دونستم ، این کارا از اولین کارای زهرا و مال سال پیشه .
ناگفته نماند من بدون اجازه یه جاهایی از شعرش رو دست کاری کردم که بهتر بشه ، فکرکنم دیگه این حق رو داشته باشم .
مانند حلقه های سمیِ دودِ سیگار
مضر هستم برای جوانی خودم و کودکم
من بزرگ شدم ، با اکسیژن کثیف و آلوده
قد کشیدم از کوتاه شدن سیگار
لاغرشدم از تمام شدنش
زرد از خاکسترش
و شاد از روشن شدن یک نخ دیگر
هر روز استنشاق می کنم ،
هوایی را که
ترکیب شده با دودی غلیظ و سیاه
هر روز می گویم
امروز چه هوای خوبی است ،
برای سیگار کشیدن !!
* * * * *
این بار کلاغ به جای گنجشک
روی سیم برق کنار پنجره ی
اتاقم نشسته است
و به جای غارغار می گوید :
جیک جیک
هیچ کس در جای خودش نیست ...
* * * * *
آسمانی صاف
هوایی خوب
خانه ساکت
اتاقی تاریک
آهنگ ملایمی که از ضبط صوت
به گوش می رسد ،
و صدای خواننده ای که عشق را فریاد میزند
و هی شعار می دهد .
* * * * *
مکان را عوض کردیم
برای فرار از دست کسانی که
با نور
ظلمت چهر مان را روشن کردند
برای فرار از دست مزاحمین
در کنار هم ، در مکانی تاریک
فقط صدای فیلمی می آید ،
که از پرده پخش می شود ، بدون تصویر
و لبخند هایی که طعم تلخ دوری می دهند
شاید تصورش سخت باشد
من در کنار کسی نشسته ام که
شاید
در آینده ی من
دیده نخواهد شد .
فقط گاهی خاطره هایی می ماند
پر رنگ وگاهی کمرنگ
و فیلمی که دیگر هیچ سینمایی
آن را
اکران نخواهد کرد .
* * * * *
راهی برای برگشتن نیست
من به عقب بر می گردم
و نگاه خود را بر پلی خیره می سازم
که رد شدن از آن دو راه برایم می گذارد
[یا مرگ یا زندگی ]
ولی من بر می گردم
و قدم هایم را بر پل چوبی می نهم
که مثل آرزو های من
در حال
فرو ریختن است
من راهی ندارم
باید بر گردم
چون سفرم بیهوده است !
قدم دوم را بر می دارم
جلو می روم
و می رسم به جایی که
از آنجا
می شود زیر قدم ها
ته دره را دید.
من می بینم که تمام من
در زیر پل چوبی شکسته ی بالای دره ،
فریاد می کشد
بر گرد
فریاد می زند
بر
گر
د !!
به کدام سو ؟؟
* * * * *
د وئل:
من از خودم
ده قدم به عقب بر می گردم
به گذشته ی تاریک و روشن ام
به دهسالگی ام
یک
دو
سه
چهار
. . . .
نه
ده
وصدای تیری که می رود
بشکافد
سینه ی د ختری ده ساله را ،
و اینگونه خاطرات ده سالگیم
تمام می شود ،
میمیرد ،
و من متوقف می شوم .
* * * * *
یک مشت خاک بر می دارم
به فکر فرو می روم
که اینهمه
رنگ
اینهمه بو
طعم
زیبایی و سرسبزی
از کجای این خاک بیرون می جهد
و یک مشت آب
که از دستم فرار می کند ،
نمی ماند
چون رفتنی است
شاید
زیبایی طبیعت از آب باشد
اما از کجای آب شروع می شود !!
* * * * *
می گویم تو آرزوی منی
اگر بمانی !
من برای داشتن تو
آرزوی خود را
در گلدانی سفالی ، نه
چینی می کارم
و هر روز با لیوانی به او
آب ، نه
چای ، نه
قهوه ، نه
شراب می دهم
تا آرزو هایم سر مست تر از خودم
به بار بنشینند
و این بار از خودم فراتر روند
روزی
آرزو کنند که رویای من باشند
و مرا در گلدانی سفالی بکارند
و هر روز به جای شراب
آبم دهند
تا قد بکشم
و از او فراتر روم
تا جایی که
هر روز آرزوی داشتنش را بکنم
و بگویم :
تو آرزوی منی
* * * * *
لحظه های بکر
وقت رفتن می رسد ،
باید رفت ،
ولی من نمی روم ،
چون فکر می کنم
با رفتن من
فاصله تازه می شود
جان می گیرد
قد می کشد
و فکر می کنم
باید بمانم
چون چیزی در من می گوید :
دیگر چنین لحظه های زیبا را
نمی توان
تکرار کرد .
* * * * *
شایدتو لد زود تر از موعد ! ! ! :
مادر بار دار است
پدر بیکار
خواهر و برادرم کوچک
و من هنوز به دنیا نیامده ام
شب است
پدر غصّه می خورد ،
برای جیب های خالی
ومادر درد می کشد
سفره باز است ،
غذا سرد
آبگوشت از دهن افتاد
آسمان هم گریه می کرد
از درد کشیدن مادر
و فریاد می زد ،
الهی به داد این مادر خاکی برس ،
کودکی اش در راه است .
آسمان هم از درد کشیدن مادر
غمگین است
از بی پولی پدر .
تمام وجود مان درد می کند
فکر می کنم
راه گلو بسته شده
که هوا از جریان بیفتد ،
من تمام شوم
حالا مادر مانده و من
که برای به دنیا آمدن
شماره معکوس را ضرب می کردم
سه سه تا نه تا و یک ده تا . . .
این بار مادر
و چشمهای نیمه باز
توان رفته
تاریکی مطلق ، حرکت در نور سبز
و زنی که پیام آورد :
خانم متأسفم
کودکت مرده
و من
من مرده به دنیا آمدم
#
اکنون بعد از بیست سال
انگار از پدر متولد شدم .
اینم نامه اول از احسان خلیلی :
به نام خداي مهربانِ فاطمه
نامه هایی به فاطمه (1)
سلام فاطمة عزيزم سلام!. نميدانم اين چندمين دست نوشتة من است، هرچند فرقي هم نميكند كه چندمين باشد. وقتي از تو و براي تو مي نويسم چه فرق ميكند. فاطمة عزيزم دنياي امروز دنياي رنگ و لعابهاست، دنياي مترسكهاي الوان، دنياي تبليغات عوام فريب، اما تو . . . .دنيايي كه تبليغات در آن فقط مصرف كننده توليد ميكند. دنياي مترسكهايي كه هنري بجز بزك كردن و خيابان گردي ندارند. دنياي رنگهايي كه شايد چشم را نوازش دهد ولي قلب مرا به درد مي آورد.
راستي فاطمه نميدانم چند وقت است كه نديدمت، روزها، ماهها، سالها و يا قرنها ، چقدر ميترسم صداي تو ديگر زنگ گوشم نباشد با عكسي كه از تو ندارم نجوا ميكنم، حتي عكسي كه از تو ندارم نيز با من حرف نميزند.
هر وقت براي آدرسي كه از تو ندارم نامه مي نويسم، چقدر سردم مي شود . مي روي هيزم بخاري را زياد كني تا دور از هاي و هوي شهر چاي بنوشيم و من چقدر ميترسم كه از خواب بپرم و هاي و هوي شهر تو را از من بگيرد. چقدر اين شهر كوچك است ، كمكم كن نفس بكشم فاطمه! نفس كشيدن هم براي من سخت تر شده .
. . .
و حالا كه خودت را سپردي به هاي و هوي شهر و شدي يك عروسك خيمه شب بازي، و ديگر حتا مرا هم نمي شناسي فاطمه!! و حالا من ماندم و درد و غم و خطهاي پيشاني . . . با اين بيابان شلوغ كه جنگنده ها شخمش ميزنند براي زراعت بعد كه بذرها را كلاغهاي خبرچين برده اند!
در اينجا فقط قيمتها داغ است و شايد تو نمي داني تنها قيمت من بود كه به ثمن بخس رفت! و چه آسان مرا و نفسهاي مرا و چشمهاي مرا ... بي خيال./
به خس خس اين سينه عادت كردم و چقدر براي تو عذاب آور بود فاطمه!. من به اين تاولها عادت كردم و براي تو چقدر چندش آور ، من به اين هوا عادت كردم و چقدر براي تو سنگين بود اين هوا. و حالا تو معبد مخروبه اي هستي كه شده لانه كفتارها و كلاغها. /
فاطمه يادم باشد كه با تو قراري ندارم «ساري چقدر دخترانش پاي آيينه پير شده اند»
فاطمه! اين جاده را آب گرفت ، تا موقعيت بعدي.
شلوارم پاچه اش را بالا ميزند كه بزند به آب و تو بالا ميزني كه با كلاس تر بشوي./
ميزنم به آبي كه بوي باروت ميدهد.
- صورتت رو برنزه كردي؟ آري در آفتاب چزابه، يا نه . . . جزيره مجنون كه دارالمجانين است. چقدر صورتها برنزه اند.
دامنت شعله را بالا بالا بالاتر ميگيرد / كه بسوزاند فاطمه؟!.
بريده روزنامه ها را جمع ميكنم براي اينكه / در آتش تو نشستيم و دود جنگ برامد و ما رفتيم و ، رفتيم . . . تو ساعتي ننشستي كه تحمل كني.
خلخال در پايت / روي نعش سوخته من ميرقصي فاطمه!
چه فرق ميكني كجا باشي / چه در قلب آفريقا چه خيابان فرهنگ
باد بهانه خوبي براي پرواز قاصدكها دارد! دسته دسته / گل سينه من تركش سالهاي دور نيست.
اين قمقمه پر از آب نطلبيده است / مراد هم به مرادش نرسيد.
چه آسان ميگذري فاطمه / صحرا صحرا دويده ام به دنبال رد پايت و هزار بار رسيدم به حس گمنامي.
برايت نامه مينويسم: سلام فاطمه عزيزم ، ديگر چيزي نمانده، 598 قدم ديگر، 598 نفس ديگر، 598 . . . / لاجرعه سر ميكشم.
دارم برميگردم به هياهوي شهر كه گم شوم ميان همه، ميان رنگها . . .
برايم ميخواني:
لب كارون - چه . . . ، و من بي قطب نما در كنار اروند
حي علي الصلاه ، مناره، اذان، وضو
و من كه سمت لبانت نماز ميبندم
باران، چقدر ميزند؟
همه، چقدر غريبه اند؟
عريانترم ز شيشه و اين شهر بي نقاب مرا نمي خواهد
چقدر نفسم ميگيرد فاطمه؟
اين عكس را نگاه كن فاطمه، مهدي به همه گفته بود يك بويي ميدهند! / الّا به من
صداي خنده ها را مي شنوي / يك ربع بعد از اين فلاش
فقط من گريه مي كردم فاطمه فقط من.
من چقدر دارم خفه مي شوم و تو هم كه، نمي خواهي من نروم.
برايت نامه مينويسم: فاطمه عزيزم خداحافظ.
اين كلمات من پر از كاغذ شد.
ديگر چه فرق ميكند كجا باشم
زيگورات چغازنبيل
معبد آناهيتا
و يا در بتخانه هاي باميان
يادم نماند، چقدر لهجه ات با واژهاي وحشي دم خور است.
ديگر تمام خاطراتم را برايت نمي نويسم
از مزار شريف حرف نميزنم / از جان محمد، بسم ا... و شاه مسعود.
ديگر دره پنجشير حتا يك شير هم ندارد.
شوشيناك با تو حرف نمي زند.
درد از توي چشمهام زوزه ميكشد فاطمه!
بعضي وقتها اشتباهي چقدر دلم برايت تنگ ميشود!
همينطور ميخواهم بروم كه گذشته بزند به من
ميخواهم آخر نامه بنويسم: «من مثل چلچله ها يك روز بي خبر/ آرام ميگذارم از اين شهر مي روم».
ولي هنوز به آخر نرسيدم.
ديروز عود دود كردم/ دود سفيد آرام هوا در او ميرقصد.
احسان كه آمد تو، سرفه كرد، اشك پر از چشمش شد، دماغ را گرفت جلوي چفيه اش و . . .
همين طور گذشته ميزند به من
گذشته ميزند به من
ميزند به من
بريده روزنامه كار ميدهد به دستم
دانشمندان جسد سوخته يك زن را كشف كردند!
دلم هري مي ريزد زير پام!
دريا ميزند به دلم كه بيايم شناسايي / سرم را ميگذارم روي اين تپه ماهورهاي داغ
دست مي كشم به موهاي سوخته ات
قطب نما مشرق جغرافيايي را كم مي آورد!
تپه ها شناسايي شد، هيچ ملالي نيست، بجز يك سنگر كمين. / چه كسي به تو كمين زد فاطمه!
حالا بگو چرا به نامه هاي ننوشته ام و تلفن هاي نزده ام جواب نمي دادي فاطمه
ديدي شهر تو را از من گرفت
حالا چه فرق ميكنم من در كجا باشم
در قلب فكه يا در خيابان فرهنگ
خط آخر نامه ميزند به من
« من مثل چلچله ها يك روز بي خبر / آرام ميگذارم از اين شهر ميروم.
خطر در آب زیر کاه بیش از موج دریاهاست
من از همواری این خلق نا هموار می ترسم

