تبليغاتX
بوتیمار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بی هیچ توضیحی، برای خالی نبودن عریضه ، شاید تا اول اردی بی بهشت :

 

 

 

 

نیمی از سنگ ها ، صخره ها

کوهستان را

                   گذاشته ام

با دره هایش . پیاله های شیر

به خاطر پسرم

نیم دگر کوهستان ، وقف باران است .

دریای آبی و آرام را

                   با فانوس روشن دریایی

می بخشم به همسرم.

شبهای دریا را

بی آرام ، بی آبی

با دلشوره ی فانوس دریایی

به دوستان دوران سربازی

که حالا پیر شده اند.

رودخانه که  می گذرد زیر پل

                      مال تو

دختر پوست کشیده ی من بر استخوان بلور

                    که آب

 پیراهنت شود تمام تابستان

 هر مزرعه و درخت

کشتزار  وعلف را

به کویر بدهید شش دانگ

به دانه های شن ، زیر آفتاب

از صدای سه تار من

سبز سبز پاره های موسیقی

که ریخته ام در شیشه های گلاب و گذاشته ام

                        روی رف

یک سهم به مثنوی مولانا

                دو سهم به نی بدهید

و می بخشم به پرندگان

رنگ ها ، کاشی ها ، گنبدها

به یوزپلنگانی که با من دویده اند

 غار و قندیل های آهک و تنهایی

و بوی باغچه را

به فصل هایی که می آیند

بعد از           من . . .

 

 

 

 

*******************

 

 

 

 

 

اکنون چه آشکار، سيمای تو را زجر می دهد
گل آفتاب گردان ـ تا اميدی باشد!

پس که لطف می کند؟ کی پوست ِ سيمای تو را، به بوسه، می درد
تا نور، فرو ريزد و
آهسته، شکر شود؟
من! من که بوسه ام، ترسناک تر از يک امضاست.
هوای روشن را تأييد می کنم، و قيام را، از روی صندلی
به خاطر بدرود.
موجی سفيد، با نقابها و بنفشه ها، با دل آشوبی ی مطبوع ِ فجرها، نزديک می شود، نزديک.
هوا، ميان جناغی، شعور می گيرد؛ ولی صدای شکستن ِ استخوان، رضايت بخش است.
بدرود! در اين لحظه ی کهکشانيم، باز، باز هم، بدرود!
و در اين تمامی ی راستی
که مشتی خاک، تعارف ِ من کرده يی به جای قسم،
دو پای نوک تيزم، فرو می رود که نيروی شنيدن را
از زمين کسب کنم.
دو پای نوک تيزم!

 

 

 

 

 

 

 

مرحوم بیژن نجدی

 

 

 

 

سایت هم اولین شمارش بصورت نشریه الکترونیکی میاد تا دوسه روز دیگه 

شاید با یه ویژه نامه برگشتم

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 و ساعت 11:11 |