بیتوته ء کوتاهی است جهان
در فاصلهء گناه و دوزخ
خورشید همچون دشنامی بر می آید
و روز شرمساری جبران ناپذیری است
آه
پیش از انکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو
درختان جهل معصیت بار نیاکانند
و نسیم وسوسه ای است نا به کار
مهتاب پاییزی کفری است که جهان را می آراید
چشمه ها از تابوت می جوشند
و سوگواران ژولیده آبروی جهانند
عصمت به آینه مفروش که فاجران نیازمندترانند
خاموش منشین خدا را
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
از عشق چیزی بگو
قصد دارم در هر پست یکی از انجمن های استان رو معرفی کنم ، برای شروع از یکی از قوی ترین انجمنهای استان، یعنی انجمن دوشنبه های بهشت قائمشهر رو معرفی می کنم .
این انجمن ساعت 16عصر روزهای دوشنبهء هر هفته برگزار میشه . آدرس محل برگزاری :
قائمشهر – خیابان آیت الله صالحی مازندرانی ( خیابان تهران) – روبروی اداره مخابرات – طبقه فوقانی امامزاده حمزه.
این انجمن یک دوهفته نامه داخلی هم با همین نام منتشر می کنه که حاوی مقاله ، نقد و معرفی آثار در زمینه شعرو داستان می باشد.
درخت
در زمستان میوه داد
وقتی منتظر بهار نماند .
موسی طیبی - قائمشهر
متهم: گریه های روبرو که کنارم نشسته اند
شاهد گریهء اول: شاعری که ازفتح مکه باز مانده است
شاهد گریهء دوم : چهل سال دارد
حکم : گریه
محکوم: گریه
محکوم می توانست
دست کم اینکه موهای بسته ات را باز می کرد
دراتاقی که عقل جن هم نمی رسید
نصفه های شب
پشت چشم هایت رامی بوسید
و زنگ تلفن مستی ات راچند برابر می کرد
تو پرت می شدی به امضاهای تازه
تازه می شدی عین خودت
ازخط ناشیانه ای که زیر چشم هایت
زیرباران تندی که ازکشتی نوح هم خبری نبود
ودرگوشی چیزهایی که رویش ندارم
همین جا جا دارد ازتک تک دوستانم
که چند قایق کاغذی
درخیابانی که باران می بارد
ولامپ های رنگی راتادلتان می خواهد
برنامه ی سینماهای تهران هرچه که باشد
ازصبح تاصبح
دراتاقی سه درچهار قدم آهسته می رود
اتاق بی دیواری دارد
وداده پشت درش بنویسند باخطی زیبا
لطفا مزاحم نشوید
حتی گربه ای که روی قوطی کبریت
زل می زند به این خانه ای که جن دارد
ودوباره اگر جنگ شود
پای ترکش خورده اش رانشانت می دهد
حتی باآن انگشتی که لای در
ده تانمی شود
وتاآخراین قصه مجبوراست برادرباشد
ازروی دست هیچ شاعری عاشق نمی شود
پانزده سال ازروی دوستت دارم می نویسد
لیلی نام یک ویروس مهربان است
خلاصه دریکی ازسطرها خرمی شوم
وتمام تلفن های راه دورم برای شما
واین داستان تاصدای درادامه می یابد
باخیال زنی که تاری ازموهایش راشراب انداختم
باخیال تمام چیزهایی که تمام چیزهایم را .
امشب راآزادی
هرخوابی دلت می خواهد
شبت خوش باد من
من می ترسم
اززنانی که شبیه تونیستند می ترسم ؛ نیزا!
ازدوانگشت به هم چسبیده ای که روی پیشانی ام می گذاری
واینکه کسی پیدا شود دوبار شعرهایت رابخواند
نمی دانی چه لذتی دارد
راه رفتن بچه ای که
ابروهایش اصلا مونمی زند.
وبعد چند اتفاق ساده
مثلااینکه برف تند می بارید
یامسواکش جامانده بود
محمد لوطیج _ آمل
من و تو را به اشاره نشان هم دادند
و از حوالی چشمت فراری ام دادند
به جای من به تو یک مرد محترم خندید
تو را به دست همان مرد محترم دادند
تو چای آخر خود را ندیده نوشیدی
ولی عزیز برایت دروغ دم دادند
پرِ پرندهء عشق مرا شکستند و
دو روز بعد به خُرد پرنده سم دادند
چقدر تهمت ِ جرم نکرده بر من بود
به من به خاطر عشق تو فحش هم دادند
تو را به دست بهار و طراوت و خورشید
مرا به دست غروب و سکوت و غم دادند
همیشه بیشتر از سهم تو به تو دادند
به من به اسم قناعت همیشه کم دادند
و من دلیل سکوتم نگفته خواهد ماند
برای اینکه به جانت مرا قسم دادند
صادق فقانی – بابل (دانشگاه پیام نور بابل)
سر نیوتن هم که نمی شکست
زمین رهایمان نمی کرد
ماهم دو دستی چسبیده ایم و رهایش نمی کنیم
می اندازیم گردن نیوتن و
سر به زی بالهای تعطیل می بردیم و
نفس راحتی می کشیدیم و و و
حمیدرضاشکارسری – نور
برده ها مگر همیشه سیاهند؟
پس این شب را روی کدام پرده...
بازی ات گرفته ، لیلا؟
همیشه ازهمین ی که نمی ترسم می ترسم!
هرچقدر می خواهی نعره بزن:
«اس... پار... تا... »!!
گلادیاتورها !
حمله !
دستم به علقمه نمیرسد
تو این راه را بگیر درنروم.
من ویروس بدون مرزدارم ، لیلا
امشب يازدهم سپتامبر است!
راديو را من بلندش نكردم
آمريكا به نجف نزديك شد
نفت از مرز اسرائيل هم گذشت
دوباره چند تاردیگرازموهام سپید شد لیلا!!
دندانها به من می خندند!
مرگ را سراسیمه جواب کردم
با توقراردارم ، لیلا!
دُ مت را به سیاره ای گره بزن که...
سالهاست به خاموشی فوت می کنم
مشتی دهان روی هم انبار
کافی نیست؟
برای گوشهایی که بزرگ این قیافه باشند!
جلیقه ی ضد گلوله بپوش
تادهکده جان تازه ای بگیرد!
به امید دیدار-- لیلا
دیگرجنگ کافی نیست
گرسنگی ام روی دست زمین مانده
خاک ، کف دست این سیاره بپا ش
منشورتازه ای بگو!
به خواستگاری ام بیا لیلا
لیلا، لیلا…
احسان مهدیان - ساری
گفتم که تو را بی در و پیکر بپذیرم
بر روی دوچشمم شده بر سر بپذیرم
چیزی که صلاح است و خدا خواسته باشد
خوب است به هر شکل ، مقدر بپذیرم
آنقدر زلالند دوچشمان تو آن را
با آینه باید که برابر بپذیرم
تو سهم من از رود زمانه شدی ای گل
باید چه تو را خیس و ، چه پرپر بپذیرم
تقدیر نه این بود نخواهم که بمانی
تقدیر چنین است که دیگر بپذریم
زهرا جهانی – بابلسر (دانشگاه پیام نور بابل)
بيا كه بي دغدغه
دراين صبح ِ تميز
راه مان را
گم كنيم
...
فكر كردن فايده ندارد. . .
جز اينكه
براي مُردن
ديرِمان شود.
سهراب مازندرانی - بابل
درون آينه، تصوير، وهم انگيز مي رقصد
ومن هم پيش بيني مي كنم : پائيزمي رقصد!
تبي مي سوزدم ، هذيان ! نبايد گفتشان اما
قلم بركاغذ وكاغذ به روي ميز مي رقصد !
درون شعله ها خودسوزي فرهاد را ديدم
و بر خاكسترش سم ضربه شبديز مي رقصد!
لبي خون رنگ، شيريني كه رعش آلود مي خندد
و بر پيراهنش تصويري از پرويز مي رقصد!
سياوش ،بستر سودابه ،آتش ... سوختن اين بار
فرنگيسي برهنه ،گرم و شورانگيز مي رقصد!
چه ديدم ! رستمي در پاي منقل! نشئه افيون
و لامباداي تهمينه كه با چنگيز مي رقصد!
هرمها مي شود بر پا ،... و فرعوني كه در سينا
نه تنها كشت موسي ، با عصايش نيز مي رقصد!
نه تنها ابن ملجم ، صد هزاران تن ... و يك مولا
قطامي ، مارگيسو ، روي تيغي تيز مي رقصد!
جلال الدين كجايي؟! گرگ باران ديده اي دارد
به روي نعش سرخ شمس در تبريز مي رقصد!
چه ديدم! هملتي را كه پدر را و عمو را كشت
و دستادست مادر در شبي خونريز مي رقصد!
به گورستان تاريكي ، لحد آهسته مي جنبد
كفن پوشيده مرداري ،جنون آميز مي رقصد!
كجائيد اي كشاورزان ؟! لزج شد خاكتان كم كم
كه داسي خون چكان دارد در اين جاليز مي رقصد!
ترنجستان، تفنگستان! و نيزه جاي نيزاران
و شيطان ، شاد، در اين دشت حاصلخيز مي رقصد! ...
نبايد گفت ، اما من درون آينه ديدم
كه بي سبزي كه ( تو) باشي ، فقط پائيز مي زقصد
سیامک بهرام پرور - بهشهر
فوت می کنم
ترا ، زندگی را ، گوشی تو ی دستم را ،
و هجده سالگیم که روی کیکها . . .
به تو فکر می کنم
حادثه یازده سپتامبر تکرار می شود و
نمی دانم از طبقه ء صد و چندم خودم
سقوط می کنم روی دستهای پدری که
جیب خالیش را
روی آرزوهای بزرگم می تکاند و
زندگیش را دور می کند
اینجا بی تو روزهایم توی تلفن
شب هایم توی بستر
من و . . . . . . . . . .. .
خوابم که نمی برد می شمارمش
لیلا 1 لیلا 2 لیلا 3 . . . . . . . . لیلا 1381
بیست و هفتم کدام ماه بود
هیچ فرقی نمی کند
دیگر
نیمکت سینمایی نمانده
نیمکت های پارک هم حوصله این حرفها را ندارد
لیلا 1 لیلا 2 . . . . . . . لیلا هزارو سیصد و .. .
باورم نمی شود این همه لیلا توی دنیا
آنوقت من آس و پاس می چرخم دور خودم
توی خیابان . . . .
لطفا قطع نکنید خانم 0911
من همیشه با اولین بوق آغاز می شوم
و آخرین فوت یعنی هنوز نفس می کشم
اکسیژن هوا را مصرف می کنم و این
تنها چیزی است که برایش قسط نمی دهم
لطفا قطع نکنید خانم 0911
فقط فوت کنید
مرا
زندگیم را
گوشی توی دستم را
و هجده سالگی ام که روی
کیک ها . . . .
رسول رستمی - قائمشهر
اي مرد در هزارهء چندم رها شده !
در جمعه اي عزيز ولی گم رها شده !
آيا شنيده ای که زمين مرگ می وزد
مفلوک زير سايهء گندم رها شده؟
آيا شنيده ای شب ما در سکوت محض
د ر آرزوی صبح تکلم رها شده ؟
شايد تويی که در دل هر کوچه می وزی
شايد تويی که در دل مردم رها شده
شايد تو آن غريبی محضی که تا کنون
در صحن آسمانی هشتم رها شده
يا آنکه اتفاق می افتد شبيه عشق
يک اتفاق شکل تبسم رها شده
آقا چه خوب در کلماتم وزيده ای
مثل نسيم بر تن گندم رها شده
من با هزار لهجه ترا حرف می زنم
دريايي و ميان طلاطم رها شده
گم می شود زمين و زمان در طلوع تو
خورشيد در ميانه مردم رها شده !
مریم رزاقی – سوادکوه
بر چوب خط هقته دوتا خط كه ميزني
مشغول حل رابطه و فكر كردني
يك سال هفته هفته خودت را كه خط زدي
شايد براي صرف دو نسكافه بستني
دعوت كنيش پاي دوتا ميز چوبي و
با من و من مقدمه چيني تو با مني_
هي سعي ميكني كه بگويي تو چشمهات...
(لعنت به تو كه حرف خودت را نمي زني )
سنگيني صداي تو را حس نمي كنند
گنجشككان واژه كه خيسندو مردني
تكرار ريتم تازه و گيتار و چشمهات
تنها بمان براي خودم خوب و
معصومه لمسو - بهشهر
قیافه های ترش مزه
هیبت نمکین
بخیالشان
نمک گیر می شوند
و در سیرابی اشتهایشان هر روز
لُقمه لُقمه
در روده های بن بست مومیایی ام می کنند
در اهرام ثلاثه ء . . .
آدمکها بدون الف
عقربه های عقیم را
سمت من کوک می کنند
غافل از اینکه من
در ساعت 25 زنگ خواهم خورد
آنها هنوز نمی دانند
از دانگی که برای من تراشیدهاند
بزرگتر خواهم نوشت.
مهدی نتاج- قائمشهر(دانشگاه پیام نور بابل)
با غصهء زندیگم، عادت ، هرگز
با مردم بد حرف ، رفاقت ، هرگز
دنبال دلی اهل صفا می گردم
بر بوسه و لبخند ، خیانت ، هرگز
سمیه احمدیان - بابل (دانشگاه پیام نور بابل)
اینجا سحر کشاله می شود پرده تا
خروس خوان کدام اتفاق قشنگ
در بستر شما؟
اصلا این . .. .
ابتدای نفهمیدن متنی گنگ
قلم به ابتدای خودش
- شهر پر است از مردم
و مردم پر اند
و درخت ها نیمی از تنشان در جاده است
و نیمی از متن بیرون زده
تا
سکوی سفید شروع . . .
چیزی به طول خودش از انگشت هام
که سه ساعت
فقط چند درخت می رویند
چند یا شبیه هم
درست مثل برگ می افتد توی متن
- نشسته ای ، چشم هات بر دورتر دیوار خلاصه می شود
- هنوز در باز است
لبخندش پشت لبی شاید
- استخوانم نم ندارد –
خط گم می شود
دور لبم
فاصله است
اصلا در دیوانه است
تمام کوچه ء پشت دری
عبور می کند آیا ؟
سمیه باباجانی – آمل
به این دوستان هم سر بزنید:
Http://vandida.blogfa.com ( سارا سهرابی )
http://oceanrood.blogfa.com ( مهدی حسن زاده )
http://daryakenar.mihanblog.com( معصومه لمسو)
http://salamekhoda.persianblog.com (نسرین )

