تبليغاتX
بوتیمار

 

 

 

 

 

برای حافظ بزرگ و روزش:

 

 

 

کتبتُ قصّه شوقی و مد معی با کی

بیا که بی تو به جان امدم ز غمناکی

 

بسا که گفته ام از شوق با دو دیدهء خود

ایا منازل سلمی فاین سلماکی

 

عجیب واقعه ایّ و غریب حادثه ای

انا اصبطرت قتیلا و قاتلی شاکی

 

که را رسد که کند عیب دامن پاکت

که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی

 

 

 

 

 

 

 

وقتی نسبی دیدی مهربون تر هم میشی ، حتی به هر کسی حق میدی کمی خطا کنه ، خطای ذهنی بکنه ، متاثر از خطای ذهنیش خطای عملی بکنه ، حتی متاثر از ضعفهای شخصی اش خطای  عملی بکنه ، دست از محاکمه کردن افراد  تو ذهنم برداشتم ، یعنی حق دادم که یه کمی آدما همونجور باشن که هستن ، بیش از اونکه متوقع باشم چرا اونجوری که باید باشن  یا اونطوری که من فکر می کنم باشن نیستند.

 ( محسن مخملباف )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  تگرگ سردُ دُرُ . . .تیـ...ر باران !
دوباره آ..ماده ...آ..زاد ! سوم آبان
تولدم که مبارک ، هنوز یادت هست
شبی که درد کشیدی برای من ، مامان ؟

 

شبی که گریه نمی کردم و کتک خوردم
نفس نمی کشیدم و هی ...هی! نفس بکش حیوان
  
صدور حکم دوباره...تو اشتباهی . . .نه  ! !
تگرگ میزد و یک مرد... کَنده میشد جان

 

از انقباض گلویم که طعم خون ، باروت
به افتخار کسی که ... شکست یک گردان
شکنجه میشود اینجا به دست یک مُرده
یقین غمزدهء مَردهای زندانبان

 

به افتضاح کثیفی که حکم ... اجرا شد
برای کشتن یک بی گناه ... یک انسان
 
که بوی خون، که کثیفی ، که آمدم دنیا  . . .  
...
تو گوش میکنی اصلاً ؟ الو ... الو ...ما
نه  ! !
تماشاچی محترم دست می زند

به دست کسی که کنارش
سوت !
سرم گرفته
به خیابان
دلم خواسته به تمام شکم های برآمده
لگد بزنم که :


بوی خون ، که کثیفی... که آمدم دنیا
برای ماندن این مُرده باز کن یک جا

 

 

 

سامره اسد زاده – نوشهر

 

 

 

 

 

 

 

تو مرگ غزل مرگ قناریهایی

از سمت تعفن و لجن می آیی

بگذار که از عمق دلم بنویسم

تو زشت ترین پدیده ء دنیایی

 

 

علی اکبر یاغی تبار - بابلسر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جایی که اینجا نبود

بهار هم که باشی

این درخت سبز نمی شود

کلاغها غار می زنند

در لانه ای که توی دستم دارم

صدای ماغ می آید

هیچ شبی باد نمی آمد

سلاخ خانه همین نزدیکی هاست

و شکستن استخوان در دهان گربه

پرده ها را ببندی

هیچ کس تو را نمی بیند

چشم هایت مثل گیاهی گوشتخوار

وقتی که بسته می شود

و تاری که عنکبوت نگاهت می تند

آه ! تاری که می تند

از لب های تو می فهمم که بهار یک گل سرخ _

بیش نیست که دارد می آید

و تو خیابان را که برای خودش وول می خورد _

بوق می زند حیران می شوی

چرا اینقدر باران می آید ؟

چرا هر کس می خواهد سنگ گورش زیبا تر باشد

چرا هیچ کس نمی خواهد گورش را گم کند ؟

من همه ی شعر هایم را وقتی که بچه بودم گم کردم

حالا که می فهمم دریا زدگی یعنی چه

من از جایی می آیم که اینجا نبود

اینجا کلمه نبود

کلمه نزد پاسگاه بود

اسم:...

تنها جسدم را نشان می دهم

از جا بر می خیزد

خاطر جمع باشید این روح سر گردان یکباره اینجا _

  نیامده

شاید از لذت خواندن باز مانده .....

 

 

 

 

منوچهر خا لقی _ آمل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به خدا وقتی گفت :

اَلَم عَهَدَاَلَیکم یا بَنی آدَم اَن لاتَعبُدُ شیطانِ اِنَّهُ عَدُوومُبین.

مگربا شما پیمان نبستمای فرزند آدم که شیطان را نپرستید همانا شیطان دشمن آشکار است برای شما .

 

جایی شبیه بهشت است ، جایی که انسان ندارد

مشکل تو هستی خدایا ، ربطی به شیطان ندارد

 

مشکل از آنجا شروع شد ، گفتی خدایی و مغرور

گفتیم الهی ، ببخشای ، گفتی که امکان ندارد

 

محکوم سیبی که چیدیم ، تبعیدان زمینیم

تعبیر خواب تو شاید ، خوابی که پایان ندارد

 

وقتی خدایی و مغرور ، دیگر چه جای پرستش

ما را به بازی گرفتی ، بازیچه ایمان ندارد

 

آری تو مخلوق مایی ، یک بت نه از چوب و آهن

تا نشکنی و نپوسی ، یک بت که پایان ندارد.

 

مهدی محمدی – قائمشهر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینجا سحر کشاله می شود                     پرده تا

خروس خوان کدام اتفاق قشنگ

در بستر شما؟

 

اصلا این  . .. .

ابتدای نفهمیدن متنی گنگ

 قلم به ابتدای خودش

-  شهر پر است  از مردم

و مردم پر اند

و درخت ها نیمی از تنشان در جاده است

و نیمی از متن بیرون  زده

تا

سکوی سفید شروع . . .

چیزی به طول خودش از انگشت هام

که سه ساعت

فقط چند درخت می رویند

چند یا            شبیه هم

درست مثل برگ می افتد توی متن

-  نشسته ای ، چشم هات بر دورتر دیوار خلاصه  می شود

-  هنوز در باز است

لبخندش پشت لبی شاید

- استخوانم  نم ندارد –

      خط گم می شود

           دور لبم

                 فاصله است

اصلا  در دیوانه است

        تمام کوچه ء پشت دری

                      عبور می کند آیا ؟

 

 

 

 

سمیه باباجانی  - آمل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صبحدم ، زود زود زود آمد

يك نفر كه هواي رفتن داشت

اتهامي عجيب بر من بود

يكنفر كه اشاره بر من داشت

 

دستهايم چه زود خوابيدند

استخوانم به جاش لق مي خورد

اتهامي بزرگ بر من بود

جلد زندگي ورق مي خورد

 

بعد از اين جلوه هاي برتر بود

يك حديث قديم و تكراري

گونه هاي رسيده ء من بود

تير و تخته و غسل اجباري

 

شهر مثل هميشه ابري بود

من كه توي كجاوه دم كردم

دوستانم مرا كمك كردند

رو تن جاده قد علم كردم

 

اين صدا ها كه آشنا هستند

دست از اين كجاوه بر داريد

يكنفر...آه كه مي سپارد جان

جان او را دوباره بَر داريد

 

اين طرفها هميشه باران است

خاك اينجا چه خيس و آدمگير!

هم اتاقي ، بگو كه آيا تو...

تو هماني ؟ ترابِ دامنگير ؟!

 

واي ! من را به خويش مگذاريد

من مگر كه ؟ مگر که را دارم؟

خاك تيره تو دست بر دار ... آي

من كجا طاقت تو را دارم !

 

شب شده، شب ،  خدا همه رفتند

من ولي تا هميشه اين زيرم

من كه با يك تلاش بي حاصل

توي اين ملافه در گيرم

 

من كه هي هي پي تو مي گشتم

دستهايم مرا جوابم كرد

بازوان نحيف و بي جانم

بار ديگر مرا مجابم كرد

 

مورها گرسنه هستند ، آه

چشم من را كه سر دري كردند

كرمهايي، نجيب و آهسته

مغز من را مخدري كردند

 

بعد من را دوباره هل دادند

يك ترازو به شانه آوردي

من كه حالا مقابلت هستم

صد قواره بهانه آوردي

 

پشت ميز محاكمه هستي

تو دوباره دوباره لج كردي

گفته بودي كه من ولنگارم

سنگ شاهين من، تو كج كردي

 

جلد زندگي ورق مي خورد

راه برگشت من كه سد مي شد

اتهامي بزرگ بر من بود

اتهامي كه مستند مي شد

 

من همينجا كه مات و مبهوتم

من مگر نه كه آدمي شد، بود؟

صد معاصي كه اين و آن كردند

من ! چرا من جهنمي شد ،  بود؟

 

يا محول حلول و الاحوال

من از اين خاك داغ مي ترسم

يا محول حلول و الاحوال

من از اين پاك داغ مي ترسم

 

تو همينجا مقابلم هستی

با من از درد بندگي گفتي

زندگي ها تمام عشقت بود

مُردگي را تو زندگي گفتي

 

يا مقلب قلوب و الابصار

عشق يعني قشنگ و قرمز رنگ

عشق يعني تويي كه اينجايی

عشق يعني ، هميشه با من جنگ

 

درد يعني جهنمي بي تو

درد يعني مني كه پوسيدم

درد يعني هميشه ، هر لحظه

درد يعني . . . ترا نبوسيدم

 

تو ، تويي تو به خواب من هستی

تو ولي تو تو نوبري اما

من دوباره اسير اين خاكم

 با دلي كه صنوبري،اما...

 

بايد از اين هميشه برگشتن

بايد اينجا بهانه را شُل داد

گرچه اينجا هميشه بي تاب است

مي شود اين جوانه را گُل داد

 

 

هادی معتمدی  - جویبار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رنگ آسمانتان عجیب نیست

رنگ چشم هایتان

تیتر روز نامه ها

خلیج فارس

بشکه های نفت

دیانت   سیاست

سالهای گفتگو

عزیزم ،

کوچکم

چیزی بگو !

پیش از آنکه لبانت محو شود

زیر حریر سرد

اول مهر ماه

چه کسی زنگ ها را کوبید ؟

 تا مشق شب و روز های مشقت آغاز شود

سید !

آهسته قدم بردار

به زیر نعلین ات

قلبهایی هنوز می تپند در برف

فرشتگان لبخند از سرما آتش می گیرند

آدمهای برفی همچنان نیشخند می زنند .

 

 

 

 

نقی یو سف نژاد - بابلسر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

باران شدی که خاک زمین را علف کنی

حیف دقایقی که در اینجا تلف کنی

اصلا چرا به فکر ظهوری ؟ خودت بگو

بهتر نشد که ا زهمه دوری ؟ خودت بگو

اصلا چرا گله داری  عزیز من ؟

بهتر نشد که فاصله داری عزیز من ؟

ما آنقدر به ضابطه ها خو گرفته ایم  . .  .

اصلا میان رابطه ها بو گرفتهایم

با آیه های هر چه مزمُّل غریبه ایم

با بچه های کوچه از اول غذیبه ایم

سیلی به روی دخت رهمسایه می زنیم

بعدا که خواستیم در همسایه می زنیم

 

# # #

گاهی از اینکه هستم و کاری نم یکنم

شرمنده ام ، ولی نه از امروز می کنم

بگذار از این دقیقه ها خودم را رها کنم

پشت حریف را به تشک آشنا کنم

« فرصت نشد که فن رقیبان بدل کنی» ؟

وقتی نداشتی که یتیمی بغل کنی؟

 

# # #

من ضجه های نی لبکت را شنیده ام

تا مغز استخوان نمکت را چشیده ام

 

 

 

 

جابر نوری سمسکندی - ساری

 

 

 

 

 

 

 

 

از دریا

طوفان

 موج

باران

از دریا آمدی

با درد

دلتنگی

گریان

با تو تا دریا

گام به گام

آرام

با دوستت دارم ...

 

فاطمه گل محمد زاده -  آمل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از بودن تو بوی عدم می آید

بوی چه بگویم خودم می آید

بگذار که صادقانه اقرار کنم

تا آخر عمر از تو بدم می آید

 

 

علی اکبر یاغی تبار - بابلسر

 

 

 

 

 

 

 

 

چرا می ترسم ؟

چرا می ترسم ؟

دریا که آبی آرام است و

رقص ماهیانش

تلالو ستاره در آسمان ...

در تابستانی غمگینی برادرم را دفن کردم

کنار همین ساحل متروک

و فرزند کوچکم

که روزی

به جستجوی گوش ماهی کوچکش

 در اعماق آبی بی رحم گم شد

لبخند بزن !

من که تازیانه ندارم

و قانونی برای مرگ دریا ها نیست

 

 

 

 

رجب افشنگ - بابلسر

 

 

 

 

 

 

 

تا فصل ، فصل در بدری های گندم است

این مرد خسته در خم گیسوی تو گم است

بر من نگاه سرد تو با آشتی گذشت

اینگونه آشتی که تو کردی تهاجم است

 

آتش بکش تمام مرا در تمام خویش

این تن برای سوختنم کوه هیزم است

بی وقفه می دمی به غزل روح ِ تازه را

این از نشانه های مسیحای دوم است

 

من معتقد شدم که مسیحا تو بوده ای

هرچند هیچ وقت نگفتند  خانم است

حالا که خوشه خوشهء گندم جواب ماست

دیگر چه جای پرسشِ بی جای مردم است

 

 

 حر (محمد ) شفقت - بابل

 

 

 

 

 

 

 

 

چشمک نمی زنی ستاره

بی حیا بودن را از دختران شهر من یاد بگیر

از همین چند هزار سال نوری که بگذریم

ما حرف همدیگر را خوب می فهمیم

عزیزم رصد خانه های این حوالی

چشم دیدنت را ندارند

با چشم های غیر مسلح به دیدنت می آیم

آدم که روی عزیزش اسلحه نمی کشد .

 

 

 

رسول رستمی - قائمشهر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گیرم دوازده دانگ آفتاب را

به نامت زدم

آن وقت

در دیماه

دمای استخوان هایت

به منهای محبت که می رسد

پیراهن راه راهم را

بر شانه ات نمی اندازی !؟

 

 

 

مهران نوری - قائمشهر

 

 

 

 

 

 

 

من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بي برگشت بگذاريم؛
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است؟

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیستم مهر 1384 و ساعت 12:47 |