تبليغاتX
بوتیمار
 

 

 

نه آنکه فکر کنی سرد است

که من در تهاجم کولاک

یکجا تمام هیمه های جهان را

انبار کرده ام پشت خانه ام

و در تدارک یک باغ آتشم به تنهایی

من هیمه ام برادر خوبم

                         بشکن مرا!

   برای اجاق سرد اتاقت

                                 آتشم بزن!

                                              

                                                   خسرو گلسرخی

 

برگرد ای تحرک متروک!

اینجا نه ابر نه گذر باد

دیریست تا معاش نبات را

پیغامی از سواحل تبخیر نیست

و سرنوشت آب

در سفره های زیر زمینی

تقظیر آسمان را

             از یاد برده است

 

                                                                     رویائی

 

 

  

این متن اعلام برائت است از هرچه سوخت! اعم از فسیلی و هسته ای، الکتریکی و…اعلام استقلال است از هرچه دولت و هرچه متولی، از هرچه لوکوموتیو!

بگذار دولت در دام خود اسیر شود و بگندد که هرچه مشروعیت خواست از ملت دزدید!

اعلام برائت است ازهرچه انتخابات و سرنوشت و مصلحت بینی و اندیشی!

استقلال اینک در نظر ملت به مثابه حصاری روبروی دشمن و خاکریزی در خط مقدم ،جلوه یافته و ترویج گشته است.اشباح نظیر و برساخته ی دولت بسیارند؛شبح قانون،شبح دشمن، شبح میانگین،تعادل، معادله، عدالت و...

این متن، شان ملت را در استقلال از انگل پر هزینه ای به نام دولت می یابد که تاریک اندیشی و انحراف تاریخی مان را صدچندان نموده است.

ما نیز، جهت ارتزاق به خورشید و باد پناه می آوریم و آب و خاک نیز که سهم همه خواهد ماند.

این متن، نیز اعلام برائت است از جعبه ی جادویی،تلویزیون،که اکنون در مهار دولت ها به جعبه ی احمق ها بدل گشته! اعلام برائت است از هر چه ترکمنستان و قطع گاز در آذربایجان و طوفان و سیل در آمریکا و مکزیک!

اعلام  برائت است از نهادها و احزاب مرتزق ( از هر طیف )! واگویه ی این پیله ی ملت برای پروانه شدن، نیازی به پوسته ی صلب و طاقت فرسای دولت ندارد و تعامل و چالش با آن تنبلی حجیم تنها مصائب را افزون می کند. این برائت از جنس ناسازه است و از همسازه می پرهیزد.

 از جنس براندازی و چالش یا در قصد سنتز نیست! از جنس وانهادن است.بگذار دولت در دام خود دچار شود!

دچار رسمیت ها،توهم ها و فرهنگ ها! دچار شبیخون های برساخته ی آراء و ارزشهایش! بگذار  و  واگذار!

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 22:57 |
 

 

 

 

 

برای کِشت عقاید نو ،مزرعی قابل تر از ذهن عوام نیست .

 

نیما یوشیج – مرقد آقا

 

 

 

 

 

 

قرار بود تو این پست مطلب طنزی از برگزاری و حاشیه های جشنواره های شعر مذهبی  در کشور بنویسم ، چه کنم که با اینهمه درد و مصیبت در این مملکت  دست ودلم به طنز نمیره ، و چه کنم که مهمتر از جشواره های مذهبی ، سد سیوند و است و مهمتر از سد سیوند ،  حرکت متوهم موجی متحجر به اسم مبارزه با مانکنیزم در یک مملکت به اصطلاح روشنفکر، آزاد  و عدالت محور.

 

کشوری که سر دمداراش داعیه حقوق نوع بشر دارند و تمام شبکه های تلویزیونیش شب و روز اخبار عراق و فلسطین و افغانستان رو نشون میدن و چپاول و قتل و غارت آمریکا در این کشور ها رو ( که صد البته در کشور ما نیروی انتظامی خودمون می زنه  و زندانی می کنه ) ، ولی جلوی چشم هزاران دوریبن و عکاس  وخبرنگار و از همه مهمتر مردم ، به هیچ زن و دختر و پسری در کوی و برزن رحم نمی کنن ، اگر امریکا میاد در عراق می کُشه و می زنه نیروی انتظامی جمهوری اسلامی در خونه ی خودمون می زنه ، دست و سر و مو رنگ می کنه و . . .

 

یا ستار العیوب

 

انرژی هسته ای حق مسلم ما هست  ، آزادی در پوشش ، حق ما نیست ؟

چرخه صنعتی  سوخت هسته ای حق مسلم ما هست  ، انتخاب رنگ ومدل لباس حق ما نیست؟

 

نمی تونم آروم بشینم و برای مردم شعر تو وبلاگم بنویسم ، اونم زمانی که زنان ما  بیرون از چارچوب خونه هاشون امنیت ندارند و چه بسا به قول دوستی شاید حتی داخل  خونه ها ، اونم از دست مامورین  نیروی انتظامی ، کسانی که از مالیات این ملت بد بخت حقوق می گیرن تا حافظ امنیتشون باشند.

 این روزها حرف شعر زدن برای من خیانت به این  مردمه ، به مردان و زنانی که شاید فردا برای نوشتن ازشون دیر باشه، هرچند این نوشته ها دردی رو دوا نمی کنه ، ولی می تونم بعد ها سرم رو بالا بگیرم و بگم که احمق نبودم و می دیدم ودر حد و اندازه ی خودم عکس العمل نشون دادم .

 

 در کشوری که  در دنیا داعیه عدالت محوری داره ، امنیت  وآرامش ( واژه کلیشه ایِ آزدی رو استفاده نمی کنم) رو می خاد به  مردمش هدیه کنه ! ! !  آرامش داره تبدیل به بزرگترین آرزو میشه ، به دست نیافتنی ترین خواسته .

 

دوست خوبم از  سد سیوند نوشت و از زیر آب رفتن آثار تاریخی این مملکتِ زمانی آباد ، حرف های دوستان درست ، ولی تمام حرف من اینه که زن هاو دختران این مملکت دارن زیر چکمه ی تحجر له میشن ، انصاف هست که برای سد سیوند دل بسوزونیم و برای مادران وخواهران ما  نه؟

 

گذشته ی ما در اذهان جویای حقیقت  ثبت شده هست ، امروز ایران رو دریابیم .

 

من نه حرکت رضاخانی و کشف حجاب و کشیدن چادر از سر زنان و دختران رو تائید می کنم نه حرکت احمد ی نژادی و به زور چادر سر کردن روی این جماعت همیشه مظلوم در طول تاریخ رو  ، حالا به اسم هر چیزی  ، چه مانکنیزم  احمدی نژادیِ عدالت محور ، چه کشف حجاب رضاخانی روشنفکر نمای غرب زده .

 

 رضاخان مرحوم  ،  احمدی نژاد منتخب زنان و مردان ایران، نوع حرکت  شما یکیه  ، فقط سویه اش باهم فرق داره و  دُگم بودن این حرکت ها نیازی به اثبات نداره.

 رضاخان جان ، احمدی نژاد جان خان ،  زنان و مردان ما شعور دارن  و خودشون می فهمن چی براشون خوبه و چی براشون بد ، تصمیم  گیری کلی ،  برای مردم ِ هزاره ی سوم  ، که همه چیز از دین و فلسفه و قانون واعتقادات در این دنیا براشون کاملا  شخصی شده ،   مسخره هست .

 

باز هم شاملوی بزرگ به داد من رسید و اون جمله معروفش :

 

" آینده گان بر گور این مرد چه خواهند نوشت

               کسی که هزار سال در تولدش تاخیر داشت . "

 

برادر احمدی نژاد ، این حرکات امروزجواب گو نیست ، تازه قراره این  حرکت پاسخ چه چیزی رو بده ، خواسته ی شما؟ این ملت امنیت می خاد نه حجاب ، این ملت  امروز به حق طبیعیش بیشتر از انرژی هسته ای نیاز داره .

ما به نیاز شما که تائید دسترسی به انرژی هسته ای از طرف ملت بود احترام گذاشتیم ( چیزی که بیشتر به درد دولت مردان می خوره نه مردم ، چون ما همچنان زیر فشار گرانی و تورم و بیکار ی و فحشا و انواع ایسم های اسلامی دهه هفتادی باید فقط در صحنه باشیم )شما هم به حریم  قانونی  ملت احترام بگذارید  ، لطفن .   

 

 

کسی نیست به این خانم هایی که توی کوی و برزنی که به قول احمدی نژاد قراره امنیت توش برقرار باشه و مهد صلح وانسان دوستی باشه بگه ، خانوم محترم بهشت که زورکی نمیشه ، شما رو تو قبر خودتون میزارن مارو تو قبر خودمون ، که  ای کاش شما رو تو قبر من میزاشتن تا بهتون حالی کنم قضیه ماست و کره  رو.

 

 

شعر طنزی از ایرج میرزا به نام "چادر" رو با سانسور قسمت های منافی عفت عمومی براتون میارم اینجا ، باشد که بفهمید انسانیت به چادر و حجاب نیست : 

 

 

 

 

 

بیا گویم برایت داستانی

كه تا تأثیر چادر را بدانی

در ایامی كه صاف و ساده بودم

دم كریاسِ در استاده بودم

زنی بگذشت از آنجا با خش و فش

مرا عرق النسا آمد به جنبش

ز زیر پیچه دیدم غبغبش را

كمی از چانه قدری از لبش را

چنان كز گوشه ابر سیه فام

كند یك قطعه از مّه عرض اندام

شدم نزد وی و كردم سلامی

كه دارم با تو از جایی پیامی

پری رو زین سخن قدری دو دل زیست

كه پیغام آور و پیغامده كیست

بدو گفتم كه اندر شارع عام

مناسب نیست شرح و بسط پیغام

 

تو دانی هر مقالی را مقامیست
برای هر پیامی احترامیست

قدم بگذار در دالان خانه

به رقص آر از شعف بنیان خانه

پریوش رفت تا گوید چه و چون

منش بستم زبان با مكر و افسون

 

سماجت كردم و اصرار كردم

بفرمایید را تكرار كردم

به دستاویز آن پیغام واهی

به دالان بردمش خواهی نخواهی

 

چو در دالان هم آمد شد فزون بود

اتاق جنب دالان بردمش زود

 

نشست آنجا به صد ناز و چم و خم
گرفته روی خود را سخت و محكم

شگفت افسانه ای آغاز كردم
در صحبت به رویش باز كردم

گهی از زن سخن كردم، گه از مرد

گهی كان زن به مرد خود چه‌ها كرد

 

سخن را گه ز خسرو دادم آیین

گهی از بی‌وفایی‌های شیرین

گه از آلمان بر او خواندم، گه از روم

ولی مطلب از اول بود معلوم

مرا دل در هوای جستن كام

پری رو در خیال شرح پیغام

به نرمی گفتمش كای یار دمساز

بیا این پیچه را از رخ برانداز

چرا باید تو رخ از من بپوشی

مگر من گربه می باشم تو موشی؟

 

من و تو هر دو انسانیم آخر

به خلقت هر دو یكسانیم آخر

بگو، بشنو، ببین، برخیز، بنشین
تو هم مثل منی ای جان شیرین

ترا كان روی زیبا آفریدند
برای دیده‌ی ما آفریدند

به باغ جان ریاحینند نسوان

به جای ورد و نسرینند نسوان

چه كم گردد ز لطف عارض گل
كه بر وی بنگرد بیچاره بلبل

كجا شیرینی از شكر شود دور

پرد گر دور او صد بار زنبور

 

چه بیش و كم شود از پرتو شمع
كه بر یك شخص تابد یا به یك جمع

اگر پروانه‌ای بر گل نشیند
گل از پروانه آسیبی نبیند

پریرو زین سخن بی حد برآشفت

زجا برجست و با تندی به من گفت

كه من صورت به نامحرم كنم باز؟

برو این حرف ها را دور انداز

چه لوطی ها در این شهرند، واه واه

خدایا دور كن، الله الله

 

به من گوید كه چادر واكن از سر

چه پرروییست این، الله اكبر

جهنم شو مگر من جنده باشم

كه پیش غیر بی روبنده باشم

 

از ین بازی همین بود آرزویت

كه روی من ببینی؟ تف به رویت

الهی من نبینم خیر شوهر
اگر رو واكنم بر غیر شوهر

برو گم شو عجب بی‌‌چشم و رویی

چه رو داری كه با من همچو گویی

 

برادر شوهر من آرزو داشت

كه رویم را ببیند، شوم نگذاشت

 

من از زنهای تهرانی نباشم
از آنهایی كه می‌دانی نباشم

برو این دام بر مرغ دگر نه

نصیحت را به مادر خواهرت ده

 

چو عنقا را بلند است آشیانه

قناعت كن به تخم مرغ خانه

كنی گر قطعه قطعه بندم از بند

نیفتد روی من بیرون ز روبند

چرا یك ذره در چشمت حیا نیست؟

به سختی مثل رویت سنگ پا نیست؟

چه می‌گویی مگر دیوانه هستی؟

گمان دارم عرق خوردی و مستی

عجب گیر خری افتادم امروز

به چنگ الپری افتادم امروز

عجب برگشته اوضاع زمانه

نمانده از مسلمانی نشانه

نمی‌دانی نظر بازی گناهست

ز ما تا قبر چار انگشت راه است؟

تو می‌گویی قیامت هم شلوغ است؟

تمام حرف ملاها دروغ است؟

تمام مجتهد‌ها حرف مفتند؟

همه بی‌غیرت و گردن كلفتند؟

برو یك روز بنشین پای منبر

مسائل بشنو از ملای منبر

شب اول كه ماتحتت درآید

سر قبرت نكیر و منكر آید

چنان كوبد به مغزت توی مرقد

كه می‌رینی به سنگ روی مرقد

غرض، آنقدر گفت از دین و ایمان
كه از گُه خوردنم گشتم پشیمان

چو این دیدم لب از گفتار بستم

نشاندم باز و پهلویش نشستم

 

گشودم لب به عرض بی‌گناهی

نمودم از خطاها عذر خواهی

مكرر گفتمش با مد و تشدید

كه گه خوردم، غلط كردم، ببخشید

دو ظرف آجیل آوردم ز تالار

خوراندم یك دو بادامش به اصرار

دوباره آهنش را نرم كردم
سرش را رفته رفته گرم كردم

دگر اسم حجاب اصلاَ نبردم

ولی آهسته بازویش فشردم

 

یقینم بود كز رفتارم اینبار

بغرد همچو شیر ماده در غار

 
سر و كارم دگر با لنگه كفش است

تنم از لنگه كفش اینك بنفش است

ولی دیدم به عكس آن ماه رخسار

تحاشی می‌كند، اما نه بسیار

تغییر می‌كند اما به گرمی

تشدد می‌كند لیكن به نرمی

از آن جوش و تغییر‌ها كه دیدم

به «عاقل باش» و «آدم شو» رسیدم

شد آن دشنام‌های سخت و سنگین

مبدل بر « جوان آرام بنشین»

چو دیدم خیر، بند لیفه سست است

به دل گفتم كه كار ما درست است

 

گشادم دست بر آن یار زیبا

چو ملا بر پلو مومن به حلوا

ازو جفتك زدن از من تپیدن

ازو پُر گفتن از من كم شنیدن

ولی چون عصمت اندر چهره‌اش بود

از اول ته به آخر چهره نگشود

دو دستی پیچه بر رخ داشت محكم

كه چیزی ناید از مستوریش كم

چو خوردم سیر از آن شیرین كلوچه

« حرامت باد»  گفت و زد به كوچه

حجاب زن كه نادان شد چنین است

زن مستوره‌ی محجوبه این است

 
بلی شرم و حیا در چشم باشد

چو بستی چشم باقی پشم باشد

 
چو زن تعلیم دید و دانش آموخت

رواق جان به نور بینش افروخت

به هیچ افسون ز عصمت برنگردد

به دریا گر بیفتد تر نگردد

چو خور بر عالمی پرتو فشاند

ولی خود از تعرض دور ماند

زن رفته « كولژ» دیده « فاكولته»

اگر آید به پیش تو « دكولته »

 

چو در وی عفت و آزرم بینی

تو هم در وی به چشم شرم بینی

تمنای غلط از وی محال است

خیال بد در او كردن خیال است

برو ای مرد فكر زندگی كن

نِه ای خر، ترك این خربندگی كن

برون كن از سر نحست خرافات

بجنب از جا، فی التأخیر آفات

گرفتم من كه این دنیا بهشت است

بهشتی حور در لفافه زشت است

اگر زن نیست عشق اندر میان نیست

جهان بی عشق اگر باشد جهان نیست

به قربانت مگر سیری؟ پیازی؟

كه توی بقچه و چادر نمازی؟

تو مرآت جمال ذوالجلالی

چرا مانند شلغم در جوالی؟

سر و ته بسته چون در كوچه آیی

تو خانم جان نه، بادمجان مایی

بدان خوبی در این چادر كریهی

به هر چیزی بجز انسان شبیهی

كجا فرمود پیغمبر به قرآن

كه باید زن شود غول بیابان

كدامست آن حدیث و آن خبر كو

كه باید زن كند خود را چو لولو

تو باید زینت از مردان بپوشی

نه بر مردان كنی زینت فروشی

چنین كز پای تا سر در حریری

زنی آتش به جان، آتش نگیری

به پا پوتین و در سر چادر فاق

نمایی طاقت بی‌طاقتان تاق

بیندازی گل و گلزار بیرون

ز كیف و دستكش دل ها كنی خون

شود محشر كه خانم رو گرفته

تعالی الله از آن رو كو گرفته

پیمبر آنچه فرمودست آن كن

نه زینت فاش و نه صورت نهان كن

حجاب دست و صورت خود یقین است

كه ضد نص قرآن مبین است

به عصمت نیست مربوط این طریقه

چه ربطی گوز دارد با شقیقه

مگر نه در دهات و بین ایلات

همه روباز باشند این جمیلات

چرا بی عصمتی در كارشان نیست؟

رواج عشوه در بازارشان نیست؟

زنان در شهر‌ها چادر نشینند

ولی چادر نشینان غیر اینند

در اقطار دگر زن یار مرد است

در این محنت سرا سربار مرد است

به هر جا زن بود هم پیشه با مرد

در اینجا مرد باید جان كند فرد

تو ای با مشك و گل همسنگ و همرنگ

نمی‌گردد در این چادر دلت تنگ؟

نه آخر غنچه در سیر تكامل

شود از پرده بیرون تا شود گل

تو هم دستی بزن این پرده بردار

كمال خود به عالم كن نمودار

تو هم این پرده از رخ دور می‌كن

در و دیوار را پر نور می كن

فدای آن سر و آن سینه باز

كه هم عصمت درو جمعست هم ناز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و اما شعــر :

 

 

 

 

وبلاگ گروه ســرنــوش شروع به کار کرد :

 

http://sarvnoosh.blogfa.com

 

 

 

 

 

دوست خوبم  سید مجتبی تقوی را(شاسوسا) صاحب سایت شد:

http://shasoosa.ir

 

 

 

 

وبلاگ مهدی موسوی ( ترانه ی ما ) با مطلبی خواندی به روز شد :

http://taraneye,a.persianblog.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

باد

در گلوگاه درخت پیچید

قوسی گرفت  به خود

ران های ساقه

و  تولد  مدام شد .

 

 

 

*    *    *    *  

 

 

 

 

آن ستاره وقتی افتاد

قطار آخرین سوت ریل را

فریاد کرده بود

و فانوس

در جستجوی یک شب طوفانی

تمامی ِ دریا را

در آغوش گرفته بود.

پرنده  ی مهاجر

در آشیانه اش

خفته ، مرده بود.

 

 

 

 

*    *     *     * 

 

 

 

 

و لحظه ، شعر می شود

حلاج بر بالای بلندش

بالا بلندش

دار می شود

بر دار می شود.

کلمه سکوت می کند

و رابعه

هفتاد روز

با پای برهنه

از خانه تا خانه

هجرت می کند .

 

 

 

 

*  *   *   * 

 

 

 

یک شب

پشتِ پنجره

در مسیلِ جاده ای که

به آن نا کدامین جا خواهد رسید

همه چراغ های  روشو شهر

ساقدوش

روح خسته ی من

و بادِ مرموزِ این فصل خواهند بود

که وقتی    به امتزاج این تن رفت

 هیچ گوری پذیرنده  نبود.

 

 

 

سحر مازیار – بابل

 

 

 

 

در چهار چوب ِ چوب

در فضای خالی ِ تصویر

کویرِ دست و پا گیر

حماقت ِ ابرها را جدی نمی گرفت

پرنده که پرید

فقط در قفس بزرگتری گرفتار شد .

 

رسول رستمی - قائمشهر