برای کِشت عقاید نو ،مزرعی قابل تر از ذهن عوام نیست .
نیما یوشیج – مرقد آقا
قرار بود تو این پست مطلب طنزی از برگزاری و حاشیه های جشنواره های شعر مذهبی در کشور بنویسم ، چه کنم که با اینهمه درد و مصیبت در این مملکت دست ودلم به طنز نمیره ، و چه کنم که مهمتر از جشواره های مذهبی ، سد سیوند و است و مهمتر از سد سیوند ، حرکت متوهم موجی متحجر به اسم مبارزه با مانکنیزم در یک مملکت به اصطلاح روشنفکر، آزاد و عدالت محور.
کشوری که سر دمداراش داعیه حقوق نوع بشر دارند و تمام شبکه های تلویزیونیش شب و روز اخبار عراق و فلسطین و افغانستان رو نشون میدن و چپاول و قتل و غارت آمریکا در این کشور ها رو ( که صد البته در کشور ما نیروی انتظامی خودمون می زنه و زندانی می کنه ) ، ولی جلوی چشم هزاران دوریبن و عکاس وخبرنگار و از همه مهمتر مردم ، به هیچ زن و دختر و پسری در کوی و برزن رحم نمی کنن ، اگر امریکا میاد در عراق می کُشه و می زنه نیروی انتظامی جمهوری اسلامی در خونه ی خودمون می زنه ، دست و سر و مو رنگ می کنه و . . .
یا ستار العیوب
انرژی هسته ای حق مسلم ما هست ، آزادی در پوشش ، حق ما نیست ؟
چرخه صنعتی سوخت هسته ای حق مسلم ما هست ، انتخاب رنگ ومدل لباس حق ما نیست؟
نمی تونم آروم بشینم و برای مردم شعر تو وبلاگم بنویسم ، اونم زمانی که زنان ما بیرون از چارچوب خونه هاشون امنیت ندارند و چه بسا به قول دوستی شاید حتی داخل خونه ها ، اونم از دست مامورین نیروی انتظامی ، کسانی که از مالیات این ملت بد بخت حقوق می گیرن تا حافظ امنیتشون باشند.
این روزها حرف شعر زدن برای من خیانت به این مردمه ، به مردان و زنانی که شاید فردا برای نوشتن ازشون دیر باشه، هرچند این نوشته ها دردی رو دوا نمی کنه ، ولی می تونم بعد ها سرم رو بالا بگیرم و بگم که احمق نبودم و می دیدم ودر حد و اندازه ی خودم عکس العمل نشون دادم .
در کشوری که در دنیا داعیه عدالت محوری داره ، امنیت وآرامش ( واژه کلیشه ایِ آزدی رو استفاده نمی کنم) رو می خاد به مردمش هدیه کنه ! ! ! آرامش داره تبدیل به بزرگترین آرزو میشه ، به دست نیافتنی ترین خواسته .
دوست خوبم از سد سیوند نوشت و از زیر آب رفتن آثار تاریخی این مملکتِ زمانی آباد ، حرف های دوستان درست ، ولی تمام حرف من اینه که زن هاو دختران این مملکت دارن زیر چکمه ی تحجر له میشن ، انصاف هست که برای سد سیوند دل بسوزونیم و برای مادران وخواهران ما نه؟
گذشته ی ما در اذهان جویای حقیقت ثبت شده هست ، امروز ایران رو دریابیم .
من نه حرکت رضاخانی و کشف حجاب و کشیدن چادر از سر زنان و دختران رو تائید می کنم نه حرکت احمد ی نژادی و به زور چادر سر کردن روی این جماعت همیشه مظلوم در طول تاریخ رو ، حالا به اسم هر چیزی ، چه مانکنیزم احمدی نژادیِ عدالت محور ، چه کشف حجاب رضاخانی روشنفکر نمای غرب زده .
رضاخان مرحوم ، احمدی نژاد منتخب زنان و مردان ایران، نوع حرکت شما یکیه ، فقط سویه اش باهم فرق داره و دُگم بودن این حرکت ها نیازی به اثبات نداره.
رضاخان جان ، احمدی نژاد جان خان ، زنان و مردان ما شعور دارن و خودشون می فهمن چی براشون خوبه و چی براشون بد ، تصمیم گیری کلی ، برای مردم ِ هزاره ی سوم ، که همه چیز از دین و فلسفه و قانون واعتقادات در این دنیا براشون کاملا شخصی شده ، مسخره هست .
باز هم شاملوی بزرگ به داد من رسید و اون جمله معروفش :
" آینده گان بر گور این مرد چه خواهند نوشت
کسی که هزار سال در تولدش تاخیر داشت . "
برادر احمدی نژاد ، این حرکات امروزجواب گو نیست ، تازه قراره این حرکت پاسخ چه چیزی رو بده ، خواسته ی شما؟ این ملت امنیت می خاد نه حجاب ، این ملت امروز به حق طبیعیش بیشتر از انرژی هسته ای نیاز داره .
ما به نیاز شما که تائید دسترسی به انرژی هسته ای از طرف ملت بود احترام گذاشتیم ( چیزی که بیشتر به درد دولت مردان می خوره نه مردم ، چون ما همچنان زیر فشار گرانی و تورم و بیکار ی و فحشا و انواع ایسم های اسلامی دهه هفتادی باید فقط در صحنه باشیم )شما هم به حریم قانونی ملت احترام بگذارید ، لطفن .
کسی نیست به این خانم هایی که توی کوی و برزنی که به قول احمدی نژاد قراره امنیت توش برقرار باشه و مهد صلح وانسان دوستی باشه بگه ، خانوم محترم بهشت که زورکی نمیشه ، شما رو تو قبر خودتون میزارن مارو تو قبر خودمون ، که ای کاش شما رو تو قبر من میزاشتن تا بهتون حالی کنم قضیه ماست و کره رو.
شعر طنزی از ایرج میرزا به نام "چادر" رو با سانسور قسمت های منافی عفت عمومی براتون میارم اینجا ، باشد که بفهمید انسانیت به چادر و حجاب نیست :
بیا گویم برایت داستانی
كه تا تأثیر چادر را بدانی
در ایامی كه صاف و ساده بودم
دم كریاسِ در استاده بودم
زنی بگذشت از آنجا با خش و فش
مرا عرق النسا آمد به جنبش
ز زیر پیچه دیدم غبغبش را
كمی از چانه قدری از لبش را
چنان كز گوشه ابر سیه فام
كند یك قطعه از مّه عرض اندام
شدم نزد وی و كردم سلامی
كه دارم با تو از جایی پیامی
پری رو زین سخن قدری دو دل زیست
كه پیغام آور و پیغامده كیست
بدو گفتم كه اندر شارع عام
مناسب نیست شرح و بسط پیغام
تو دانی هر مقالی را مقامیست
برای هر پیامی احترامیست
قدم بگذار در دالان خانه
به رقص آر از شعف بنیان خانه
پریوش رفت تا گوید چه و چون
منش بستم زبان با مكر و افسون
سماجت كردم و اصرار كردم
بفرمایید را تكرار كردم
به دستاویز آن پیغام واهی
به دالان بردمش خواهی نخواهی
چو در دالان هم آمد شد فزون بود
اتاق جنب دالان بردمش زود
نشست آنجا به صد ناز و چم و خم
گرفته روی خود را سخت و محكم
شگفت افسانه ای آغاز كردم
در صحبت به رویش باز كردم
گهی از زن سخن كردم، گه از مرد
گهی كان زن به مرد خود چهها كرد
سخن را گه ز خسرو دادم آیین
گهی از بیوفاییهای شیرین
گه از آلمان بر او خواندم، گه از روم
ولی مطلب از اول بود معلوم
مرا دل در هوای جستن كام
پری رو در خیال شرح پیغام
به نرمی گفتمش كای یار دمساز
بیا این پیچه را از رخ برانداز
چرا باید تو رخ از من بپوشی
مگر من گربه می باشم تو موشی؟
من و تو هر دو انسانیم آخر
به خلقت هر دو یكسانیم آخر
بگو، بشنو، ببین، برخیز، بنشین
تو هم مثل منی ای جان شیرین
ترا كان روی زیبا آفریدند
برای دیدهی ما آفریدند
به باغ جان ریاحینند نسوان
به جای ورد و نسرینند نسوان
چه كم گردد ز لطف عارض گل
كه بر وی بنگرد بیچاره بلبل
كجا شیرینی از شكر شود دور
پرد گر دور او صد بار زنبور
چه بیش و كم شود از پرتو شمع
كه بر یك شخص تابد یا به یك جمع
اگر پروانهای بر گل نشیند
گل از پروانه آسیبی نبیند
پریرو زین سخن بی حد برآشفت
زجا برجست و با تندی به من گفت
كه من صورت به نامحرم كنم باز؟
برو این حرف ها را دور انداز
چه لوطی ها در این شهرند، واه واه
خدایا دور كن، الله الله
به من گوید كه چادر واكن از سر
چه پرروییست این، الله اكبر
جهنم شو مگر من جنده باشم
كه پیش غیر بی روبنده باشم
از ین بازی همین بود آرزویت
كه روی من ببینی؟ تف به رویت
الهی من نبینم خیر شوهر
اگر رو واكنم بر غیر شوهر
برو گم شو عجب بیچشم و رویی
چه رو داری كه با من همچو گویی
برادر شوهر من آرزو داشت
كه رویم را ببیند، شوم نگذاشت
من از زنهای تهرانی نباشم
از آنهایی كه میدانی نباشم
برو این دام بر مرغ دگر نه
نصیحت را به مادر خواهرت ده
چو عنقا را بلند است آشیانه
قناعت كن به تخم مرغ خانه
كنی گر قطعه قطعه بندم از بند
نیفتد روی من بیرون ز روبند
چرا یك ذره در چشمت حیا نیست؟
به سختی مثل رویت سنگ پا نیست؟
چه میگویی مگر دیوانه هستی؟
گمان دارم عرق خوردی و مستی
عجب گیر خری افتادم امروز
به چنگ الپری افتادم امروز
عجب برگشته اوضاع زمانه
نمانده از مسلمانی نشانه
نمیدانی نظر بازی گناهست
ز ما تا قبر چار انگشت راه است؟
تو میگویی قیامت هم شلوغ است؟
تمام حرف ملاها دروغ است؟
تمام مجتهدها حرف مفتند؟
همه بیغیرت و گردن كلفتند؟
برو یك روز بنشین پای منبر
مسائل بشنو از ملای منبر
شب اول كه ماتحتت درآید
سر قبرت نكیر و منكر آید
چنان كوبد به مغزت توی مرقد
كه میرینی به سنگ روی مرقد
غرض، آنقدر گفت از دین و ایمان
كه از گُه خوردنم گشتم پشیمان
چو این دیدم لب از گفتار بستم
نشاندم باز و پهلویش نشستم
گشودم لب به عرض بیگناهی
نمودم از خطاها عذر خواهی
مكرر گفتمش با مد و تشدید
كه گه خوردم، غلط كردم، ببخشید
دو ظرف آجیل آوردم ز تالار
خوراندم یك دو بادامش به اصرار
دوباره آهنش را نرم كردم
سرش را رفته رفته گرم كردم
دگر اسم حجاب اصلاَ نبردم
ولی آهسته بازویش فشردم
یقینم بود كز رفتارم اینبار
بغرد همچو شیر ماده در غار
سر و كارم دگر با لنگه كفش است
تنم از لنگه كفش اینك بنفش است
ولی دیدم به عكس آن ماه رخسار
تحاشی میكند، اما نه بسیار
تغییر میكند اما به گرمی
تشدد میكند لیكن به نرمی
از آن جوش و تغییرها كه دیدم
به «عاقل باش» و «آدم شو» رسیدم
شد آن دشنامهای سخت و سنگین
مبدل بر « جوان آرام بنشین»
چو دیدم خیر، بند لیفه سست است
به دل گفتم كه كار ما درست است
گشادم دست بر آن یار زیبا
چو ملا بر پلو مومن به حلوا
ازو جفتك زدن از من تپیدن
ازو پُر گفتن از من كم شنیدن
ولی چون عصمت اندر چهرهاش بود
از اول ته به آخر چهره نگشود
دو دستی پیچه بر رخ داشت محكم
كه چیزی ناید از مستوریش كم
چو خوردم سیر از آن شیرین كلوچه
« حرامت باد» گفت و زد به كوچه
حجاب زن كه نادان شد چنین است
زن مستورهی محجوبه این است
بلی شرم و حیا در چشم باشد
چو بستی چشم باقی پشم باشد
چو زن تعلیم دید و دانش آموخت
رواق جان به نور بینش افروخت
به هیچ افسون ز عصمت برنگردد
به دریا گر بیفتد تر نگردد
چو خور بر عالمی پرتو فشاند
ولی خود از تعرض دور ماند
زن رفته « كولژ» دیده « فاكولته»
اگر آید به پیش تو « دكولته »
چو در وی عفت و آزرم بینی
تو هم در وی به چشم شرم بینی
تمنای غلط از وی محال است
خیال بد در او كردن خیال است
برو ای مرد فكر زندگی كن
نِه ای خر، ترك این خربندگی كن
برون كن از سر نحست خرافات
بجنب از جا، فی التأخیر آفات
گرفتم من كه این دنیا بهشت است
بهشتی حور در لفافه زشت است
اگر زن نیست عشق اندر میان نیست
جهان بی عشق اگر باشد جهان نیست
به قربانت مگر سیری؟ پیازی؟
كه توی بقچه و چادر نمازی؟
تو مرآت جمال ذوالجلالی
چرا مانند شلغم در جوالی؟
سر و ته بسته چون در كوچه آیی
تو خانم جان نه، بادمجان مایی
بدان خوبی در این چادر كریهی
به هر چیزی بجز انسان شبیهی
كجا فرمود پیغمبر به قرآن
كه باید زن شود غول بیابان
كدامست آن حدیث و آن خبر كو
كه باید زن كند خود را چو لولو
تو باید زینت از مردان بپوشی
نه بر مردان كنی زینت فروشی
چنین كز پای تا سر در حریری
زنی آتش به جان، آتش نگیری
به پا پوتین و در سر چادر فاق
نمایی طاقت بیطاقتان تاق
بیندازی گل و گلزار بیرون
ز كیف و دستكش دل ها كنی خون
شود محشر كه خانم رو گرفته
تعالی الله از آن رو كو گرفته
پیمبر آنچه فرمودست آن كن
نه زینت فاش و نه صورت نهان كن
حجاب دست و صورت خود یقین است
كه ضد نص قرآن مبین است
به عصمت نیست مربوط این طریقه
چه ربطی گوز دارد با شقیقه
مگر نه در دهات و بین ایلات
همه روباز باشند این جمیلات
چرا بی عصمتی در كارشان نیست؟
رواج عشوه در بازارشان نیست؟
زنان در شهرها چادر نشینند
ولی چادر نشینان غیر اینند
در اقطار دگر زن یار مرد است
در این محنت سرا سربار مرد است
به هر جا زن بود هم پیشه با مرد
در اینجا مرد باید جان كند فرد
تو ای با مشك و گل همسنگ و همرنگ
نمیگردد در این چادر دلت تنگ؟
نه آخر غنچه در سیر تكامل
شود از پرده بیرون تا شود گل
تو هم دستی بزن این پرده بردار
كمال خود به عالم كن نمودار
تو هم این پرده از رخ دور میكن
در و دیوار را پر نور می كن
فدای آن سر و آن سینه باز
كه هم عصمت درو جمعست هم ناز
و اما شعــر :
وبلاگ گروه ســرنــوش شروع به کار کرد :
http://sarvnoosh.blogfa.com
دوست خوبم سید مجتبی تقوی را(شاسوسا) صاحب سایت شد:
http://shasoosa.ir
وبلاگ مهدی موسوی ( ترانه ی ما ) با مطلبی خواندی به روز شد :
http://taraneye,a.persianblog.com
باد
در گلوگاه درخت پیچید
قوسی گرفت به خود
ران های ساقه
و تولد مدام شد .
* * * *
آن ستاره وقتی افتاد
قطار آخرین سوت ریل را
فریاد کرده بود
و فانوس
در جستجوی یک شب طوفانی
تمامی ِ دریا را
در آغوش گرفته بود.
پرنده ی مهاجر
در آشیانه اش
خفته ، مرده بود.
* * * *
و لحظه ، شعر می شود
حلاج بر بالای بلندش
بالا بلندش
دار می شود
بر دار می شود.
کلمه سکوت می کند
و رابعه
هفتاد روز
با پای برهنه
از خانه تا خانه
هجرت می کند .
* * * *
یک شب
پشتِ پنجره
در مسیلِ جاده ای که
به آن نا کدامین جا خواهد رسید
همه چراغ های روشو شهر
ساقدوش
روح خسته ی من
و بادِ مرموزِ این فصل خواهند بود
که وقتی به امتزاج این تن رفت
هیچ گوری پذیرنده نبود.
سحر مازیار – بابل
در چهار چوب ِ چوب
در فضای خالی ِ تصویر
کویرِ دست و پا گیر
حماقت ِ ابرها را جدی نمی گرفت
پرنده که پرید
فقط در قفس بزرگتری گرفتار شد .
رسول رستمی - قائمشهر
جوان که نیستم از تو پری دلی بِبَرَم!
تو ساده باشی و من سرسری دلی ببرم
به یک نگاه ، به یک خنده یا اشاره ی چشم
همینکه خواستم از هر دری دلی ببرم
مهم نبود که زیبا ، مهم نبود که زشت
به هر قیافه ، به هر منظری دلی ببرم
جوان که نیستم از این غزل گلی سازَم
دهم به دستی واز دلبری دلی ببرم
پلنگ ِ وحشی ِ چشم ِ مرا شکار کنی
من از تو آهوی کاکل زری دلی ببرم
نشد که برکه ی آرام جنگلی باشم
ز ماهِ گم شده ی مرمری دلی ببرم
به چشمِ مومن بودایی ام نگاه کنی
من از دو غبغبِ نیلوفری دلی ببرم
گدای ِ قصه ی بی بی ، کنارِ نرده ی قصر
شوم ، مگر ز پری دختری دلی ببرم
به هرچه دختر اردی بهشت دل بدهم
زِ هَر فرشته ی شهریوری دلی ببرم
معلم اخم و عشوه های کشمیری
از ان طریق که دل می بری دلی ببرم
جوان که نیستم اما تو لااقل بگذار
به بوسه از تو دمِ آخری دلی ببرم
نشد به سحر و دعا و دخیل و نذر و نیاز
از آن پرنده ی بابلسری دلی ببرم
محمدعلی رضا زاده – فریدون کنار
خیالم را آسان
کنار تنهایی ام
تکه تکه می کنم
سهمی به تو می دهم
آن سان که سهمی
از تو می گیرم
برای شعری که هنوز نگفته ام
* * * * *
تصویر تو
سر گیجه از بادو
تب از لب آفتاب می گیرد
وسوسه های تن
شکاف تمنا را
پر می کند از طول
و چشم افراشته ای
در سردی سکوت
شریک اندوه می شود
* * * * *
همیشه حجم پریشان چشم
در لوح دیده
با حسرت بنفشه
بلند می افتد
روی هوایی
که بال نیلوفران
رسم ستاره می کنند
از فاصله های دور
* * * * *
بیهوده تاب می خورد
یال کبود اسب
در تصرف دستانت
وقتی هول همیشه
مقیم تن
پهلو می شکافد
زخم موقت آهو
در سنگ های برهنه
عطری از بهارو بنفشه
منتشر می سازد
روی گور گوریزان همزادم..
منصور خورشیدی – بهشهر
پلنگ بیشه ! کجا با شتاب بعد از م ؟!
بد است حالم و حالت خراب بعد از من
من از نهایت اردی بهشت می ترسم
بعید نیست بگیرد« شلاب» بعد از من
پری پرنده ی رویای موج و ماسه و کف
به سوزنی است بترکد حباب بعد از من
کجای اینهمه نفرین پناه می گیری؟
کدام چهره کدامین نقاب بعد از من
همیشه ترس فرو رفتنی تو را می کُشت
جهنمی است جهان ، منجلاب بعد از من
« چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند»
بگو به خواجه که با این حساب بعد از من؟
( دو سیخ فاصله ، سور جگر، کمی آتش
تناولی بکن از این کباب بعد از من )
فروغ حسرت رنگین کمان بعد از ظهر
ببار زمزمه ها را ، بتاب بعد از م
همیشه آخر دوم به بعد لق خوردی
توئی که قبل من آدم ، خراب بعد از من
معصومه لمسو – بهشهر
توی سرم جرقه می زنی
و فاصله ها فوت
حالا من توی لب های تو فال می گيرد
شيرين شيرين
و خدا توی چشم هايت گرم
داغ داغ
نفس حبس می کنم
نگاه های هرزه ی دور و برت می شود بهشت
دوباره فال می گيرم
اينجا خانه ی من است
و خدا هميشه خسته
تخت ها جيغ می کشند , نفس نفس
و پيراهن مرا دريد , نفس نفس
هوا بوی عفن
فال می گيرم
اين بار
طناب
صندلی
و رقص...
هی چار پايه به پاهای من نخند
من از هميشه خشگل تر شده ام
حالا کفن به لختی تنم بوسه می زند
جلوتر از دست های کوتاه خاک
و ديگر لب هايت طعم بوسه های فال نمی دهد
و خدا در جهنم نگاهت يخ می زند
و بهشت هنوز بوی گند آستين مادر
ول کن بهشت , ول کن
بگذار من هر کجا که می خواهد
اصلا به جهنم
زهرا فدوی – قائمشهر
یک هفته است خواب وخوراکش عوض شده
آن چشم های ساده و پاکش عوض شده
آقا نگرد مرغ دلم خانگی که نیست
این خانه سال هاست پلاکش عوض شده
گلدان پشتِ پنجره اش گل نمی دهد
هر بار آب خواسته خاکش عوض شده
این دخترک شبیه شما روسپی نبود
تنها لباس و سایه و لاکش عوض شده
تو فکر می کنی نکند تو یایستگاه
با یک نفر شبیه تو ساکش عوض شده
دیگر به فکر شهرت و پول و قیافه نیست
هر بار زخم خورده ملاکش عوض شده
یک هفته است لاغر و زرد و غریبه است
یک هفته است خواب وخوراکش عوض شده
منصوره لمسو – بهشهر
کسی از گل ها فریاد زد
آب
ابر
پست کوه ها
بغضش را بهانه کرد
و زاغ
چنگ زنان
سکوت گل را یادآور شد
سرو بی ریشه ی بیشه
برسرگل سایه کشید
گل
اما
اندیشه باران داشت
چه رنج ها کشیدیم
در هق هق شکفتن
در مرز تر شدن
بر نوای سوزناک باران
چه برگ ها گریستیم
آهی از بیشه نیامد برون
آری ، حکایت این ست
گل شب بو
در روز خوابیده ست
و سنگ
سیلاب را به سخره می گیرد
تو
پر خشمی
پر کینه تر از همیشه
سکوتم را فراموش کن
سایه ات را بردار
بگذار بخوابم.
طاها وفائی نژاد – ساری
شایدسپیدی مات تر یا گندمی باشم
بشمار من باید عزیز چندمی باشم؟
من چندمین بار است باران میزنم در تو
من چندمین بار است خود را میتنم در تو
انگار با این کافه رو در وایسی دارد
این دخترک را بار چندم با کسی دارد؟
می اید از در تو شبیه مردمک هایت
اصلا تو را من خوب اما جای لک ها یت...
اصلا تو را من بیشتر من ارغوانی تر...
اصلا تو را لیلا تر از لیلا تر از ...از هر
حالا کتابم توی جیبت خواستی باشد
دست کسی دیگر نصیبت خواستی باشد
هی بوق میزد این شماره بوق میزد بوق
در این کیوسک زرد من تو همچنان جاریست
لبهای تو لبهای تو یک حس تکراریست
حالا برهنه تر مرا سر میکشم در تو
مشتاق تر خود را به اخر میکشم در تو
تا دستهای سرد تو روی لباس من...
پر میشود از حس شرم تو حواس من
اینبار بار چندم تکرار ازار است
این دردها لیلا فقط امروز و اینبار است؟
حالا یه لطفی کن بیا این پول را بردار
حسی شبیه مرگ ممتد میدود در من
یک مرد عریان ناگهان سر میرود در من
انقدر نزدیکم به حس دوستت دارم
که ناگهان با اشک از هر گوشه میبارم
بستر هنوز از اتش عصیان تو گرم است
این حس عصیان نیست نه این اتش شرم است
شاید سپیدی مات تر یا گندمی باشم
بشمار من باید عزیز چندمی باشم؟....
روجا صداقتی - بهشهر
پروانه ريز دعاهام
با دو دست
از سر شانه هام به بالا
که هيجان آب
در مسير رود
تشنگی ام را به رقص شاپرک
که قرمز به اندام خيس , براق
و رگ هام در تلاطم تيغ
باور نکن برای خدا ذبح مي شوم
باور نکن
فقط مسيح شعبده بازم
که بکارت ام را
به ازای دروغم به آسمان
هنوز که هنوز
روی دست
با دوازده علامت سوال
که حس ريزش به تيک تاک عقربه ها
و دخترانگی ام هنوز که هنوز......
زهرا فدوی – قائمشهر
اصلا تمام آرزوهایم برایت
دلشوره امروز و فردایم برایت
اصلا بیا پا روی سر بگذار و بگذر
دست از سر این لحظه ها بردار و بگذر
بر حسب عادت گاهگاهی نا ندارم
این روزها حتی کمی رویا ندارم
در پرسه های بی هدف دنیا گذشته
شاید ازاینجا هم تک و تنها گذشته
فردا کسی جان می دهد توی خیابان
آرام، در اوج هیاهوی خیابان
با دست های توی جیبش تا همیشه
در کوچه های دل فریبش تا همیشه
این کوچه بغض دست ها را می فشارد
اینجا کسی لب های مارا می فشارد
می ترسم از... می ترسم از...از نقطه چین ها
از خط پایان،اولین ها، آ خرین ها
از روزهای شب به شب دیوانه خانه
از والیوم های مکرر ، از شبانه
می ترسم از تاب و تب ماندن بیفتی
با قرص تب بر،از غزل خواندن بیفتی
ای آخرین،تنهاترین بانوی قصه
امشب بیا تا خواب،تا زانوی قصه
امشب بیا دلشوره هایم را بغل کن
تا فصل مستی غوره هایم را بغل کن
مبین اعرابی - ساری
تنها ديوار اتاقم آبستن است
ميخواهد پنج قلو بزايد
اما كلاغ لاف زد
كه او ويار زغال دارد
پدرم لاف نميزند
من هم
پدرم پنج جفت كفش خريد
شايد كسي اتاقش حتي يك ديوار هم ...
ديشب ساعت براي چندمين بار پوسيده زاييد
پدر كه ميخنديد
پرستارها با كمربند عقربههاي ساعت را ميبستند
من آبستن شده بودم
ويار قليان داشتم
با سفرههاي هفت سين
و در باغچهي حياطمان ماهي قرمز كشت ميكردم
بعد از نه ماه دردم گرفت
پدر را زاييدم
درخت سيب حياطمان ديوانه بود
گلابي ميداد
گاز كه ميزدم هلو بود
مادرم هم يك روز از همين درخت افتاد
توي سرش پوسيده بود
كرم نداشت
فقط پوسيده بود، سياه سياه
مادرم جوجهها را دوست داشت
برايشان پر ميزاييد
او دوبار تا حالا زاييده بود
بچهها ميگويند:
« تا سه نشه بازي نشه
تا سه نشه بازي نشه»
اما مادر آبستن نشد
مستخدم خانه ي ما بختك ميشود
وقتي ما با هم رويش ميخوابيم
بيچاره فكر ميكند
مدتي است كه ديوانه شده
تنها ديوار اتاقم پوسيده زاييد
پنج جفت كفش زير قيمت فروشي است
* * * * *
مدتهاست فال خودم شدم
به فنجانی که مدتهاست قهوه ای بود
و یائسگی عقربه ها را مدتهاست
به بهت دیوار بخشیدم
که پنجره بداند
تا آرزوی یک تنفس
پرسه ی یک سایه فاصله است
و من
که به هر چه فاصله معتادم
فواصل میان گلهای قالی را
و گلهای باغچه را
و رد پای هر چه گل را
وجب می زنم
و می دانم
که گلها بلند قدم می گیرند
تا گاهی پاشان از قالی بیرون بزند
و شاید از باغچه...
که می داند
داس دستانم
کُند دل می کند از خواب
تا من میان دروغ بزرگ باغچه
بذر ته سیگارهایم را
زیر خاطرات درختهای دیوانه
دفن کنم
و ذهن تبر را
که مدتهاست زنگ زده است
به دیوار حیاطمان
آویزان تمسخر درختان کنم
و هی ... باید
بیاد بیاورم که مرده ام
فالَم
(فالچشم)
و می دانم که فردا عروسک
همان عروسک می ماند
و چند سالی می شود
عمو، زنجیرهای بافته شده اش را
باز کرده است
و من ...
فال را
می بینم
هانـی شجاعــی – بابل
شروع یک شب دلگیر و مرد در باران
خراب و خسته و خاموش و سرد در باران
هزار سال پیاپی عذاب بارید و . . .
هزار سال تو را گم نکرد در باران
تنی که زخمی باریدن نگاه تو بود
و سطر سطر خیابان شب سیاه تو بود
تنی که بی تو خودش رابه میله ها می زد
تمام خاطره هایش شکنجه گاه تو بود
:"دوباره درد نشسته به خواب خاطره ها
شب و سکوت و دلی که خراب خاطره ها
کدام ثانیه را گم شدی نفهمیدم؟ . . .
کدام حادثه در پیچ و تاب خاطره ها؟ . . .
چقدر رنگ پریده چقدر تب داری!
چقدردود شدی بین خواب و بیداری!
تمام می شوم اینجا میان دستانت ...
مچاله می کنی ام توی زیر سیگاری..."
...
..
.
...ومرد عابر بی مقصدی که تنها شد...
و مرد توی همین مصرع تو رسوا شد...
و مَرد، مُرد میان قصیده ها جان داد...
برای چشم تمام جهان معما شد...
نسیبه متاجی - بهشهر
داستان کوتاه :
قرار بود برای هر پست یک داستان کوتاه هم داشته باشیم ، بدون هیچ توضیح اضافه :
نگار عالم زاده – بابل :
واسه امروز حرفی نیست . . . به یه جور بی تفاوتی از نوع بدش دچار شدم . می خوام به گلای نرگس فکر کنم . به تنگ آبی که قراره پُرِ سایه های سبز شه . ساقه های تردِ نرگس بره تو آب و حبابای هوا دونه دونه بیاد بالا . بوی نرگس توی سرم می پیچه .
خیلی وقته بیدار شدی اما از رختخوابت بیرون نمی آی. به سقف خیره می شی و لبخند می زنی. می خوای بیشتر به من فکر کنی . تعجب نکن من در جایگاه یه نویسنده ی دانای کل حتی می دونم تو به چی فکر می کنی . اگر نویسنده نمی شدم شاید هیچ وقت نمی فهمیدم. مثل همه ی کسایی که نمی تونن شکستن ساقه ی نرگسو تو آب بفهمن ، ولی اگه بفهمیش کشیدنش خیلی سادس. فقط باید زاویه شو تو آب تغییر بدی . . .
ولی تو زل زدی به سقف . هنوز داری به من فکر می کنی. هر بار فیلمتو می بری عقبو این سکانس تکراری رو دوباره می بینی. من رو به روی تو نشستم. دستمال کاغذی تو دستتو چندبار تا می کنی و دوباره باز می کنی. سر تو می یاری بالا و نگاهم می کنی . داری به این صحنه فکر می کنی . سر تو هم پر بوی نرگس شده . . .
قطره های خون می ریزه توی تنگ و پخش می شه . آب کم کم به رنگ سرخ در می یاد. تابلو به این سرخی نیاز داشت. پر رنگای سرد شده بود.
اما ریختن قطره های خون تو تنگ به یه توجیه منطقی نیاز داره . به عنوان یه نویسنده ی دانای کل باید اینو پیش بینی می کردم ، آخه فقط قرار بود یه تابلوی نرگس بکشم ، قرار نبود تو رو بُکُشم. اما قطره های خون توی تنگ . . .
سرت میون بالش پر خون فرو می ره. زل زدی به سقف . هنوزم داری به من فکر می کنی ، اما من به یه جور بی تفاوتی از نوع بد دچار شدم. فقط می خوام به گلای نرگس فکر کنم .